نواحی ترک نشین دنیا

در حال حاضر بیش از 30 زبان ترکی زنده در جهان وجود دارد که هرکدام شاخه ای از زبان ترکی مادر هستند. زبان های ترکی جزء شاخه آلتاییک از خانواده زبان های آورال – آلتاییک می باشند.

شاخه آلتاییک به زبان هایی گفته می شود که التصاقی ( پیوندی ) می باشند
، اصطلاح پیوندی مفهومی کاملا زبانشناختی دارد و علت نامگذاری این شاخه به این نام، پسوندی بودن این زبان ها می باشد. لازم به ذکر است در این گروه زبانی پیشوند و میان وند وجود ندارد و ریشه کلمه با گرفتن پسوند گسترش پیدا می کند.

زبان ترکی با زبان های فنلاندی، مجاری، کره ای، مغولی، زبان های بومی آمریکا ( اسکیمو ها )، زبان چوکچی و … در یک گروه زبانی قرار می گیرد. از ویژگی های زبان ترکی می توان به نکات زیر اشاره نمود:

1 – قانون هماهنگی اصوات : در ترکی صدا ها با یک قانون و نظم در کنار هم قرار می گیرند و این ترتیب باید جوری باشد که تلفظ در این کلمات همگون و صعودی باشد.

2 – قانون هماهنگی بی صدا ها : ترکی زبانی است کاملا قانون مند و در این زبان حتی بی صدا ها هم با ترتیبی خواص در کنار یکدیگر قرار می گیرند و به دو گروه لرزشی و بدون لرزش تقسیم می شوند که در یک کلمه فقط حروف یک گروه می تواند قرار بگیرد.

3 – از نظر آواشناختی کلمات ترکی هیچگاه با دو همخوان شروع نمی شوند

4 – در زبان ترکی جنسیت وجود ندارد و به جای آن کلماتی که به انسان نسبت داده می شوند با کلماتی که به حیوان نسبت داده می شوند فرق دارند ( در برخی موارد )، برای مثال کلمه Qıl  و Tik هر دو به معنی مو هستد اما اولی برای حیوان بکار می رود و دومی برای انسان .

5 – دستور زبان ترکی کاملا با قاعده است و در آن استثنایی وجود ندارد.

6 – زبان ترکی دارای بیشترین تعداد فعل در بین زبان های مختلف می باشد و جالب آن است که فقط یک فعل بی قاعده در آن وجود دارد .

هم اکنون زبان ترکی گسترده ترین زبان بومی دنیاست و نزدیک به نیم میلیار سخنور دارد از شاخه های زبان ترکی می توان زبان های زیر را نام برد :

1 – ترکی استانبولی

2 – ترکی آذربایجانی

3 – ترکی ترکمنی

4 – ترکی قازاقی

5 – ترکی قاشقایی

6 – ترکی خلجی

7 – ترکی قبچاقی

8 – ترکی قرقیزی

9 – ترکی اوزبکی

10 – ترکی اویغوری

11 – ترکی مانچو ای

12 – ترکی افشار

13 – ترکی خاکاسی

14 – ترکی تاتاری

15 – ترکی باشقیری

ادامه نوشته

آرامگاه میرزا مأذون قشقایی

        (اگر هر قشقایی فقط هزارتومان کمک کند،

  آرامگاه مأذون ومجموعه فرهنگی آن ساخته میشود) 

 "مدت دیر اولموشام مست هوی عشق

 دیوانه یــــــه همخوی اولور خوی عشق

یوز ایـل اؤلموش اولسام گلر بوی عشق

مأذون دئر ایــــــــله سنگ قبرستانیمی"   (مأذون)

        در دیماه ۱۳۷۲ هجری شمسی به بهانه یکــصدمین سال در گذشت میرزا مأذون، شاعر و عارف سترگ ایل قشقایی و عشایر جنوب، یادمانی در سالن اجتماعات آموزش و پرورش عشایری در خیابان باغ ارم شیراز برگزار گردید در حالی که کسی نمیدانست آرامگاهش کجاست چه گونه مرده و چه کسی درکجا به خاکش سپرده...

  

ادامه نوشته

کاپیتان خدیجه نره ای اولین خلبان زن ایل بزرگ قشقایی

کاپیتان خدیجه نره ای فرزند بهرام آقا و از نوادگان چهره همیشه ماندگار ایل قشقایی

“علمدار اقا نره ای” پزشک ، جراح دارو ساز ، گیاه شناس و از سرداران جنگاور جبهه

های جنوب در مبارزه با اجانب است.کاپیتان نره ای در سال 1364 در استان اصفهان

که منطقه ی ییلاقی طایفه ی دره شوری است به دنیا امد.وی از همان دوران کودکی

عشق به پرواز در وجودش موج می زد و به طوریکه خود می گوید آسمان و عشق به

آبی اسمان مرا با تلاش و کنکاش و پشتکار به انجا کشاند که خودم می خواستم.

 

 

 

منبع:http://tqbd.org


اسلحه و نقش آن در ایل قشقایی

تفنگ برای مردم عشایر هم ابزار است و هم ارزش .

ارزش تفنگ ناشی از نقش آن در زندگی عشایر است. مردان ایل با  داشتن تفنگ احساس قدرت و توانایی كرده و معتقدند بدون تفنگ بی دفاع هستند. بالاترین عشق و علاقه برای جوانان ایلی داشتن یك تفنگ خوب است. لباس،غذا، هیچ چیز به اندازه تفنگ ارزش ندارد. تفنگ علاوه بر ایجاد غرور و ترساندن مخالفان،دشمنان برای دفاع در برابر درندگان و سارقین و محافظت از حیثیت خود  وخانواده و اموال خود می باشد.

ادامه نوشته

قالی پازیریک قدیمی ترین قالی جهان و میراث ترکان

قالی پازیریک قدیمی ترین قالی جهان و میراث ترکان

کلمه ی قالی در زبان ترکی  یا از کلمه ی قالین به معنای زمخت و ضخیم گرفته شده و یا از کلمه ی قالا ( از ریشه ی  قالماک ) به معنای مانا ، پایدار و ماندنی گرفته شده است  که به علت وجود پرز و ضخیم بودن به کلمه ی اول نزدیک تر است .

تاریخچه ی قالی ترکان  از جمله قشقایی های که قالی آن ها زبانزد عام و خاص وی باشد به چندین هزار سال پیش باز می گردد و از جمله قدیمی ترین قالی ها که بدست ترکا ن بافته شده قالی پازیریک می باشد که اکنون در یکی از موزه های معروف نگهداری می شود .

قالی درمیان قشقایی ها به دو گونه بافته می شود که ریز بافت آن  قالی ، قالیچه ، چنته ، خورجین و …

ادامه نوشته

شجره نامه خاندان قـشـقـایی

شجره نامه خاندان قـشـقـایی

نویسنده:محمد ناصر صولت

گرداورنده:شـهــرام بــدری

 

شجره نامه خاندان قشقایی 1

  مندرج در چادرنشینان قشقایی فارس

امیر قاضی شاهلو قشقایی

   قاضی اقا

   جانی اقا

   صفرعلی اقا

 بیگ محمد اقا

  نادر اقا

 جانی اقا
|
|
----------|----------
|                          |
حسن خان            اسماعیل خان
                            |
                            |

                            جانی خان
                           
|
                            |

                                      |-----------------|-----------------|-----------------|-----------------|

                                          محمد قلی خان     مصطفی قلی خان     مرتضی قلی خان     محمد علی خان        ح حسینقلی خان

                                      (5)                      (4)                   (3)                   (2)                   (1) 

     
حاج حسین قلی خان (1)
|
|

  اسماعیل خان
|
|
|--------------------|--------------------|

   
باقر خان            علی اکبر خان         عباس خان

shahrambadri.titrblog.com

ادامه نوشته

میرزا ماذون قشقایی

  اگر بخواهیم در میان شعرای قشقایی یکی از بزرگترین و خیال پردازترین و در عین

حال صمیمی ترین آنها را برگزینیم، او کسی جز سید محمد ابراهیم فرزند سید

علیرضا متخلص به مأذون متولد 1246 ه.ق نیست.

   آباء و اجداد این شاعر بزرگوار که وابسته به سادات موسوی و از اولاد امام زاده یحیی

و از نوادگان امام موسی کاظم بودند که روستای شیخ هابیل از نواحی بهبهان به

سال 1163 ه.ق مهاجرت کرده و در میان ایلات و بلوکات فارس و چهار محال مسکن

می گزینند. مأذون در این باره می گوید

مأذون قشـقایی تفصیلی چو خدور              آتاسی سـادات کهــگیلولی دیـر

 آناسی قشـقایی قادرلی مشهور           منزلی شیراز دور، اصلی شیخ هابی

ترجمه :«تفصیل مأذون در (میان ) قشقایی زیاد و پدرش از سادات کهکیلویه است. مادرش

از طایفه مشهور قادر لوی ایل قشقایی است؛ منزلش در شیراز و اصل وی شیخ هابیلی

است.» 

اوج شاعری مأذون در عصر ناصرالدین شاه و حتی مرگ شاعر با حادثه قتل ناصرالدین شاه

(1313 ه.ق )مقارن است. این شاعر در بین شاعران قشقایی یگانه فردی است که در شعر

و شاعری درخشیده و درحقیقت واسطه العقد شعرای ترک زبان قشقایی است. و مسلم

است ظهور چنین شاعری در جامعه بسته ایلی که حتی تلقی آنها از وطن به مسیر کوچ

محدود می شده مایه شگفتی است و اندکی بعد از مأذون این ارتباط فرهنگی و شعر و

شاعری در ایل تا عصر معاصر قطع می شود .

ظهور شعرای قشقایی عمدتا در دوره بازگشت ادبی ایران صورت گرفته و مسلم است که

ارتباط قشقائیان ، قبل از مأذون با برخی از خاندانهای ادب پرور خطه فارس چون خاندان

وصال و قاآنی شیرازی در ترقی شعر و ادبیات و فرهنگ ایلی مؤثر بوده است؛ این شاعر بنا

به مقتضای زمان همانند دیگر شاعران دوره بازگشت از شعرای طراز اول و فرهیخته قبل از

خود اثر پذیرفته است و به گونهای که با مطالعه دیوان وی گاه ترنم موزون فردوسی و نظامی

تداعی می گردد و زمانی نیز طنین دلنشین سعدی و حافظ و قاآنی شیرازی .

این شاعر از محضر فضلا و دانشمندان قبیله خود بالاخص پدرش، کسب علم و دانش می

نموده و در صرف و نحو عربی و فنون شعر و شاعری به مقام استادی نائل می گردد که آرایه

ها و شیوه زبان شعر وی مؤید این مطلب است .زبان وی ترکی قشقایی است و این زبان

ازخانواده ترکی آذربایجانی که باید آن را زبان مادری ایل قشقایی نامید. دین و مذهب او

همانند طوایف شش گانه قشقایی شیعه اثنی عشری است .

علی رغم اشاره صریح مأذون بر تعدد زوجات در دیوان تنها یک بار ازدواج کرده . از این همسر

دارای دو فرزند ، یک پسر و یک دختر ، که پسر وی (احمد) گویا در جوانی کشته می شود و

نام دختر وی جواهر سلطان که با سواد بوده وخطی خوش داشته است و با یکی از بزرگان

شیخ هابیلی به نام میرزا عبدالله ازدواج می کند که نوادگان وی هم اکنون در استان فارس

و اصفهان سکونت دارند .

مأذون همانند آبا و اجداد خود در دستگاه سران قشقایی به عنوان مکتبدار و شاهنامه خوان

انجام وظیفه می کرده است وی شاعری آزاده است ، زمانی که دستگاه بزرگان را موافق

طبع خود نمی بیند بی درنگ آنان را ترک می کند و بدون تملق و چابلوسی به دستگاه سران

دیگر –که شاید اهمیتشان نیز کمتر است –می پیوندد؛ از سوی دیگر ایلخان و بزرگان ایل که

بیشتر سرگرم رتق و فتق امور ایل بودند و فرصتی و شاید امکانات لازم و در خوری برای

تشویق و بزرگداشت شاعر فراهم نکرد و به همی خاطر روح نا آرام مأذون مکدر می شود و با

یرودن هجویه ای علیه ایلخانان جبهه می گیرد و درصدد مبارزه با آنان بر می آید. مطلع ابیات

زیر نمونه ای از هجویه های مأذون است که پیرامون محمد قلی خان ایلخانی سروده است :

ظلمو نان دستگاهی قوران بی خبر                  یقلر بو دستگاه نا تمام بیرگؤن 

عاقــبت وئــرر تخم مکافـــات ثمر                  چکــلر ظالمنان انتقام بیر گؤن

ترجمه :«(ایلخانی !)دستگاه خود را بی خبر و با ظلم بنا نهادی ولی روزی این

دستگاه ، تمام برچیده خواهد شد عاقبت تخم کافات ثمر خواهد داد و روزی از ظالمان

انتقام خواهد شد .»

ناگفته نماند که مأذون به حضور ظل سلطان،حاکم اصفهان، میرسد و با بدیهه سرایی

پیرامون اسبان وی به دریافت جایزه و تخلص مأذون نائل می گردد. ممدوحین مأذون،

سلطان محمد خان، داراب خان، سهراب خان، اللهیار خان و بهادر خان بوده است و

افرا سست عنصری نظیر محمد قلی خان ایلخانی، علی قلی خان، نصرالله خان ،

قباد خان، قلی خان و برخی از کلانتران مانند همت علی کیخا دره شوری و فضل

علی بک قراچه ای مورد هجوم مأذون قرار گرفته اند و اگر زندگی این هجو شدگان را

بررسی کنیم ، می بینیم که ضعفی در مسئولیت امور ایلی داشته اند و این گونه

بهانه به دست مأذون داده که شجاعانه به آنها بتازد؛

این شاعر گاهی چون خاقانی از قدر ناشناسی مردم گله می کند :


قدرینگی بیل قدرینگ بیلن یوخولسا                  بیزیم ائلـده قــــدربیلن آز اولور

ترجمه :«اگر کسی قدر تو را نمی داند، تو قدر خود را بدان زیرا در ایل قدرشناس

کم است.»

و گاهی خیام وار به چگونگی آینده شک می کند :


گؤرنگ هارا چکه بیزیم سرانجام                 اؤزو مست، گؤزو مست یادوما دوشد

  ترجمه :«نمی دانم سرانجام کجا خواهد رسید آن مست چشم (خمار چشم ) به

خاطرم رسید .» و زمانی همچون سعدی بر عمر تلف کرده خود تأسف می خورد .

عمرومی صرف ائددیم ضایع اوتوردوم               یالان وعده دیلدن دیله دوشوبدور

ترجمه :«عمر خود را صرف کردم و ضایع نشستم زیرا وعده دروغین از زبانی به زبان

دیگر خواهد رسید.»

این شاعر بارها در دیوان خود را عاشق عارف می نامد:

« عاشق عارفم رند و تند مزاج»

گاهی از عرفان می گوید و زمانی نیز از عشق زمینی سخن به میان می آورد. گاه با

زبان ترکی هنر نمایی میکند و گاه حرفش را با تیغ برنده و طبع گهرزای فارسی بیان

می کند:

ز ترکی باراستی مجلسی                     بکش تیغ برنــده فارسی 

اشعار وی با موضوعات مختلف و رنگارنگ همراه است این شاعر از صدای بلبل و از

گلهای رنگارنگ سخن می گوید و چون هنر مندی خلاق هر لحظه ما را با دنیای دیگر

و زیبای دیگر ی آشنا می کند و مقتضای حال و مقام همه را به تفکر وا میدارد و زمانی

از گذشت روزگار می گوید و به ما پند و عبرت می آموزد و گاهی از مرگ افراد و

شهامتشان می گوید. و ما را به شجاعت وا می خواند و حتما فقر نیز به عنوان یک

عنصر قوی همیشه و همه جا در شعر او حضور دارد. 

هئچ میرزا گورمه دیگ پولی اولمایا                  آت و قطر، کنیز _ قولی اولمایا

ترجمه :«میرزای بدون پول و اسب و قاطر و کنیز و غلام ندیده بودیم.»

آرامگاه ماذون در شیراز بقعه ی شاهزاده منصور است که بعد از چندین سال مخفی

بودن در دل خاک پیدا شده و هم اکنون مشغول مرمت آن هستند.

منبع: shahrambadri.titrblog

استاد فرود گرگین پور

زندگینامه:فرود گرگین پور

فرزند بزرگ زنده یاد استاد حبیب خان گرگین پور متولد ۱۳۲۴ در ایل قشقایی است.

او در کودکی با تشویق والدین موسیقی را آغاز نمود. ابتدا با آکوردئون آشنا شد

سپس با ویلون مانوس شد و والدینش را بر آن داشت تا او را به تهران برده تا او در

محضر اساتیدی همچون حبیب الله بدیعی ، علی تجویدی به آموختن و تکمیل هنر

خود بپردازد. روشن ضمیری است که به لحاظ استعداد خداوندی در مدت دو سال

شش کلاس ابتدایی و در مدت دوسال دوره دبیرستان را به اتمام رساند.

او در سال ۱۳۵۲ از دانشگاه شیراز در رشته زبان و ادبیات فارسی فارغ التحصیل

شد و سپس در سال ۱۳۵۴ با ورود به دانشکده هنرهای زیبا دانشگاه تهران از تجارب

استادانی نظیر نورعلی خان برومند ، علی اصغر بهاری ، محمدرضا لطفی  بهره مند

گردید . بدیعی درباره او گفته ، گرگین پور تنها شاگرد من است که به او حسادت

میکنم.

وی در سال ۱۳۵۸ در رشته موسیقی فارغ التحصیل شد . وی در مسابقات سراسری

موسیقی کشور که قبل از انقلاب هر ساله برگزار می شد در سال ۱۳۵۶به مقام

نخست نوازندگی ویلن در کشور دست یافت و بعدها در سال ۱۳۷۲ در بخش رقابتی

جشنواره موسیقی فجر نیز مقام نخست نوازندگی کمانچه کشور را از آن خود

ساخت .

او به مدت چهل و اندی سال عاشقانه در راه اعتلای فرهنگ موسیقی اصیل قشقایی

زحمات زیادی را متحمل شد و به تدوین و گردآوری آهنگ های قشقایی که در حال

فراموش شدن بودند پرداخت .

وی در طول فعالیت های هنری با استادان بزرگ نواحی و سنتی ایران زمین همکاری

نزدیک داشته و برای تعدادی از بزرگان موسیقی کشور هم آهنگ هایی ساخته که

منتشر شده اند ولی متاسفانه عموم نمی دانند آهنگساز این اثرها چه شخصی

است .

از آثار دیگر ایشان می توان به اثر جاودانه ۱۳۵۴ با همکاری محمد حسین کیانی ،

   کاست شماره ۱ترکمن صحرا سال ۱۳۵۸ ، هجران ، کوراغلو ، مجموعه آلبوم ۶ کاسته

  موسیقی قشقایی منتشر شده توسط انجمن موسیقی ایران ......و تعداد بی

   شماری از نواخته های خصوصی وی که در دسترس علاقه مندان قرار دارد. و همچنین

   اجراهای متعدد کنسرت هایی که در شهرهای مختلف مانند شیراز ، اهواز ،

 گچساران ، تهران و ..... به روی صحنه برده .

  متاسفانه این استاد بزرگ سال هاست که  بیماری عصبی گریبان گیر اوست و او را

رنج می دهد و این روزها اوقات استاد به معالجه بیماری و استراحت می گذرد. از

خداوند بزرگ سلامتی آن استاد را آرزو داریم .انشاالله به زودی شاهد رفع کسالت

استاد و همچون گذشته او را در صحنه های موسیقی سالم و شاداب نظاره گر

باشیم .

منبع: shahrambadri.titrblog.com

استاد حبیب اله گرگین پور

زندگینامه: استاد حبیب اله گرگین پور

در سال ۱۳۰۳ در ایل قشقایی به دنیا آمد . عشق و علاقه وافر او به موسیقی در

کودکی ، والدینش را بر آن داشت تا او را نزد استاد داوود نکیسا ، استاد بزرگ

موسیقی ایل قشقایی به فراگیری موسیقی بگمارد.

او سال ها تلاش کرد و به لطف آن استاد بزرگ هر آنچه می بایست و می توانست

آموخت ، مشق نمود و نواخت تا بدان حد که در نوازدگی سه تار سبک مخصوص به

خود را پایه ریزی کرد .

وی نزدیک به هفتاد سال هر آنچه را که با زحمت و مرارت فراوان آموخته بود تا آنجا که

مقدور بود مقام های اصیل ایل این میراث کهن فرهنگ را به امانت نگهداری و به

هنرمندان با ذوق ایل تقدیم نمود.

ایشان بدون شک یکی از مشعل داران و چراغ افروزان دودمان موسیقی مقامی

قشقایی است چرا که همت والایی در حفظ و اشاعه و اعتلای موسیقی مقامی

قشقایی از خود نشان داده همچنین به طور مستقیم و غیر مستقیم شاگردان زیادی

را تربیت نموده است.

شاگردان برجسته ای همچون فرزندان خویش استاد فرود گرگین پور و  دکتر فرهاد

گرگین پور ، نصرالله جهانگیری ، ابراهیم کهندل پور ، مسعود نامداری قره قانی ، برزو

طیبی پور ، محمد جاویدی ، ارسلان میرزائی و ..... همگی از سبک آن استاد بزرگ

پیروی نموده اند.

آن استاد بزرگ در طول عمر پربار خویش با هنرمندان بزرگی همچون داوود نکیسا ،

سلیمان نکیسا ، منصور خان بهمنی ، محمد قلی خورشیدی ، محمد حسین کیانی

، تهمورث کشکولی و استاد گنجی و ..... همکاری نموده و آثار گران بهایی را به یادگار

گذاشته اند .

از آثار ایشان به جز آنهایی که به صورت غیر رسمی در میان طرفدارانش دست به

دست پخش گردیده تعدادی دارای مجوز ثبت در کتابخانه ملی می باشد که می توان

به آلبوم های درناوار ، گدن آغور ال با صدای استاد تهمورث کشکولی اشاره کرد . او

پس از عمری تلاش بی وقفه در راه اعتلای موسیقی کهن قشقایی سرانجام در تاریخ

بیست و هفتم مهر ۱۳۸۶ دیده از جهان خاکی فرو بست.

روحش شاد ، یادش گرامی و راهش پر رهرو باد

shahrambadri.titrblog.com

زندگینامه صولت الدوله قشقایی

زندگی نامه صولت الدوله قشقایی

اسماعیل قشقایی معروف به صولت الدوله در 1252 در فیروزآباد متولد شد . او که از سرداران عشایر بود ، پدرش داراب خان رئیس ایل قشقائی و مردی رشید و وطن پرست بود. به علت رشادت و دلیری اسماعیل در تیراندازی و جنگ‌های پارتیزانی ، در اواخر سلطنت مظفرالدین شاه به وی لقب صولت الدوله داده شد. او از طرف پدر مأمور ادارة ایل بزرگ و جنگجوی قشقائی شد.پس از مرگ پدر، مستقلا ریاست ایل به او داده شد..

پس از تشکیل پلیس جنوب توسط انگلیس ها در مناطق جنوب ایران و اقدامات حاد آنان در دستگیری و اعدام مخالفین خود، صولت الدوله، که به غایت وطن پرست بود به انگلیسی ها اعتراض کرد و با همکاری سایر ایالات با انگلیسی ها به جنگ پرداخت.

روحانیون و سایر طبقات نیز با او همکاری نموده اعلامیه جهاد دادند و جنگ بین قوای عشایر ایران و انگلیسیها درگرفت و شیراز و مواضع حساس فارس از قبضه قوای بیگانه خارج گردید.
انگلیسیها در تهران دولت مرکزی را تحت فشار قرار دادند ودولت نیز برای سرکوبی ایالات از در مخالفت با عشایر برآمد و طبعا صولت الدوله نتوانست عملیات استقلال طلبانه خود را ادامه دهد.
پس از خاتمه جنگ جهانی اول و تخلیه ایران از قوای بیگانه، به میان ایل برگشت و دو باره ریاست ایل قشقایی را بر عهده گرفت در انتخابات دوره پنجم مجلس شورای ملی از جهرم به وکالت انتخاب شد.
از اواسط 1307 که خلع سلاح عشایر در فارس شروع شد و تندروی‌های امیر لشکر محمودآقا آیروم و بعضی از افسران لشگر ، عشایر را به شورش و قیام علیه حکومت مرکزی وادار نمود .
همین مسئله موجب ناامنی در فارس شد و عشایر خواسته‌های خود را عنوان نمودند، از جمله خواستار لغو نظام وظیفه در مورد عشایر شدند.

امیر لشکر جنوب ، تحریکات جنوب ایران را نتیجه اقدامات صولت الدوله دانسته و از مرکز تقاضای دستگیری او را نمود و مرکز نیز با آن موافقت نمود و صولت الدوله دستگیر و به تهران انتقال یافت و زندانی شد.

دستگیری صولت الدوله شتاب شورش عشایر را بیشتر کرد. جنوب ایران و منطقه فارس وضع بحرانی به خود گرفت . یکی از مهمترین پیشنهادهای شورشیان آزادی صولت الدوله بود.
صولت الدوله از زندانی آزاد شد و به شیراز بازگشت و سرانجام با کمک و مساعدت او،شورش عشایر تا حدی فرو نشست.

در دوره هشتم مجلس شورای ملی، صولت الدوله از جهرم به نمایندگی مردم در مجلس انتخاب شد. ناصرخان پسرش نیز در همان دوره از آباده به وکالت مجلس شورای ملی رسید .
رضاشاه اصولاً با روسای ایالات میانه‌ای نداشت و درصدد بود به هر نحو ممکن آنها را از میان بردارد.
صولت الدوله با مستوفی المماک دوستی و نزدیکی زیادی داشت و وجود مستوفی موجبات حفظ جان او را فراهم می‌کرد در 1311 مستوفی در گذشت پس از انجام مراسم تدفین و تشییع او همه چیز تغییر نمود

 بلافاصله ، صولت‌الدوله و پسرش ناصرخان در حالیکه هر دو وکیل مجلس بودند و مصونیت داشتند توسط پلیس سیاسی دستگیر و به زندان افتادند . صولت الدوله قریب شش ماه در زندان قصر در شرایط نامساعدی به سر برد .و سرانجام در اثر یک بیماری عفونی که در زندان عارض شده بود در 16 مهر 1311 در زندان درگذشت.

از جمله كسانی كه در دوران سیاه حكومت رضاخان گرفتار خشم دیكتاتور شد و به قتل رسید، اسماعیل‌خان قشقایی، رئیس ایل قشقایی بود. او و فرزندش ناصرخان قشقایی كه هر دو، هنگام دستگیری نماینده مجلس بودند، به اتهام همراهی با شورش عشایر قشقایی به دستور رضاخان، سلب مصونیت پارلمانی شدند و از 8 شهریور 1311 بازداشت و تحت تعقیب قضایی قرار گرفتند.

البته آگاهان به امور می‌دانستند كه رضاخان عمدتا به هدف از میان برداشتن قدرت و جایگاه عشایر قشقایی و ضبط اموال و دارایی‌های منقول و غیرمنقول آنان به این گونه اقدامات سخیف و ستمكارانه متوسل می شود.برخی بر این باور بودند كه دشمنی اسماعیل‌خان قشقایی با انگلیسیان موجبات دستگیری و قتل او توسط رضاخان را فراهم آورده است، با این حال رضاخان كه از همان اوایل سلطنت قصد كرده بود اقتدار ایل قشقایی را از میان بردارد و گویا با شفاعت میرزاحسن‌خان مستوفی‌الممالك خشم التیام نایافتنی خود از اسماعیل‌خان را فرو خورده و به تاخیر می‌انداخت، با مرگ مستوفی بلافاصله او و پسرش را دستگیر كرد و ناگهان در آخرین روز سال 1311 هم اعلام شد كه اسماعیل‌خان قشقایی در زندان قصر درگذشته است.با این حال تمام كسانی كه از فجایع موجود در زندان‌های مخوف رضاخان آگاهی داشتند، می‌دانستند كه این بار هم ماموران تبهكار رضاخان با دستور مستقیم او، خان سرشناس قشقایی را به قتل رسانده‌اند. در طول آن دوران سیاه و خفقان‌آور، صدها تن از مخالفان حكومت با آمپول هوا و سم و... در زندان به قتل رسیدند.

 

زندگینامه شادروان طهمورث کشکولی

آواز قشقایی

در  بیست و دوم بهمن ۱۳۱۹ در ایل قشقایی متولد شد. موسیقی را از  کودکی

شروع نمود و سپس با پیروی از خوانندگان پیشکسوت همچون استاد محمد حسین

کیانی  و محمد قلی خورشیدی و مخصوصا محمود خان اسکندری کشکولی به

معلومات موسیقی مقامی خود افزود .استاد  که از صدای بسیار رسا و زیبایی

برخوردار بودند خیلی زود به شهرت رسیده و طرفداران بسیاری پیدا نمودند. از آنجا که

در مناطق سردسیر و ییلاقی دارای املاک کشاورزی بود و در مجاورت مردم نیک

بویراحمد می زیست به زبان و فرهنگ موسیقایی بویر احمد آشنایی و اشراف کامل

داشت .

وی در طول فعالیت هنری خود با استادان بزرگ و به نامی همچون استاد گنجعلی

سعادتی ( استاد گنجی نوازنده بزرگ کرنای قشقایی ) ، استاد هادی  نکیسا ،

حبیب خان گرگین پور ، فرود گرگین پور  و ... همکاری نموده است و حاصل سال ها

تلاش عاشقانه او در راه موسیقی قشقایی آثار گرانبهایی است که از خود به یادگار

گذاشته است.

از آثار وی می توان به اثر جاویدان ، به یاد ماندنی و تکرار ناشدنی آلبوم سال ۱۳۵۸ در

ترکمن صحرا با همکاری استادان گنجعلی سعادتی ، حبیب خان گرگین پور ، فرود

گرگین پور  و از آثار به ثبت رسیده وی نیز می توان به آلبوم های گئدن آغور ائل با

همکاری استاد حبیب خان گرگین پور آلبوم ، داغلار نولدی با همکاری استاد برزو

طیبی پور ، درنا وار با همکاری استاد فرهاد گرگین پور اشاره نمود .

وی در اکثر کنسرت های موسیقی قشقایی که در شهرهای مختلف نظیر اهواز ،

شیراز ، تهران ، فیروزآباد و گچساران و ... حضوری فعال داشت و چند بار در جشنواره

های موسیقی نواحی ایران شرکت نمود و در دوره های اولیه جشنواره های

موسیقی فجر به عنوان خواننده برتر کشور معرفی شد . لازم به یادآوری است که او

در واپسین روزهای زندگی تصمیم به تکمیل و انتشار اثری که یک سال قبل از آن زمان

با همکاری استاد طیبی پور اجرا و ضبط گردیده بود را داشتند که متاسفانه این اتفاق

هرگز به سامان نرسید. امید است که به زودی این اثر در دسترس علاقه مندان قرار

گیرد .سرانجام استاد پس از سال ها زحمت و تلاش در راه معرفی موسیقی

قشقایی در سوم اسفند ۱۳۸۸ به دیار باقی شتافت و خیل عظیمی از مردم ایل

قشقایی و بویراحمد را از نعمت صدای زیبای خود محروم نمود .

یادشان گرامی و نامشان جاویدان

منبع: shahrambadri.titrblog

استاد محمد بهمن بیگی بزرگ مرد ایل قشقایی


این برنامه عصر  پنجشنبه22/2/1390 با حضور گسترده ی عشایر ایران در آرامگاه ایشان

برگزار شد که شاگردان شاخص استاد به سخنرانی در مورد این معلم بزرگ

پرداختند

استاد محمد بهمن بیگی بزرگ مرد ایل قشقایی

ضرب المثـلهای ترکی

 

ضرب المثـل


1- خروسونگ قویروغینا اینا نما ، تيلکينینگ آندینا
به زیبایی دم خروس و به قسم خوردن روباه اطمینان نداشته باش
منظور: به هر كسي اعتماد نكن
***
2- خوش حساب آدام قاضی قاپسیتا گئدمز
آدم خوش معامله به در خانه قاضی نخواهد رفت

 

 

منظور:خوش حساب باش

 

 

***

 

 

3- ائونیگی تمیس ساخلا کی قوناق گلر ، اوزونگو تمیس ساخلا کی اولوم گلر

 

 

خانه خود را تمیز کن که مهمان می آید و بدن خود را تمیز نگه دار که مرگ ناگهانی می آید

 

 

منظور : هميشه آمادگي برخورد با ناملايمات را داشته باش

 

 

***
4- ایت اینن یولداش اول آما چوماغی الدن یئره قویما
با سگ دوستی بکن اما چماق خود را از دست بر زمین مگذار
منظور : با ناکسان با احتیاط رفتار كن

 

***
5- وراج کوپک اه یه سینه قوناق بولار
سگی که بی مورد عوعو کند برای صاحبش مهمان می آورد
منظور : سعي كن كاري نكني كه جلب توجه ديگران كند
***
6-اوزون آدامینگ عقلی پاراسنگ آپارور
عقل آدم دراز پاره سنگ می برد

***
7- اوزونگه بیر اینگه وور اوزگه یه بیر جالدوز
به خودت یک سوزن بزن وبه دیگری جوالدوز
منظور : هر چه براي خودت نمي پسندي براي ديگران هم مپسند
***
8- ایش وختینده چولاغام یئینده قول چوماغامدر
هنگام کار کردن چلاغ هستم اما زمان خوردن قلچماق.
منظور : همان مفهوم ضرب المثل "گپ اوستاسي ايش دلي سي"

***
9-اوزومونگ خوبونو چاقال یئیه سیان
گور خوب مال شغال است.
منظور : افراد تيز و باهوش هستند كه به بهترينها دست مي يابند
***
10-ایکی باش بیر قازاندا قایناماز
دو تا کله در یک دیگ به جوش نمی اید

***
11-آغزي دير به له يير
دهانش مي گويد كمرش دردش را مي كشد
منظور : بي حساب حرف مي كند و بناچار هم هزينه آن را مي پردازد
***
12- گئچينين ايشي آره [آري] اولسا نه ايشي وار چوبانين چوماغيندا؟
اگر بز خوب بچرد چوپان چه كار به او دارد؟
منظور : اگر هر كس كار خودش را انجام دهد ديگر مشكلي پيش نخواهد آمد

***
13- آرواد اؤز باشيني دارايابيلمز تويدا گلين جبينيني [آلنيني] دارير [دوزه دير]
زن نمي تونه سر خودشو شانه بزنه رفته سر زناي ديگه را شانه مي زنه
منظور : كار خودش را نمي تونه انجام بده آمده براي ديگران كار مي كنه
***
14-خيشا گئتمز اؤكوزون اولسون ايشه گئتمز اوغلون اولماسين
گاو نري كه زمين شخم نمي زند داشته باشي ولي پسر بيكار نداشته باشي
منظور : جوان بيكار براي خانواده دردسر است

***
15-تاري ايسته يه ني قورد يئمز
آن چه كه خدا به وي نظر دارد دچار آفت نمي شود
منظور : خدا حامي بندگان خود است و همه چيز به اراده او روي مي دهد
***
16 سن خوب كؤك ؟ آت دريايا باليق بيلمه سه خاليق بيلر
تو كار خوب انجام بده و حتي اگر مثلا تكه غذايي در دريا هم بياندازي و ماهي هم متوجه اينكار تو نشود با اينحال خدا متوجه اين كار نيك تو هست
منظور :تو نيكي ميكن و در دجله انداز كه ايزد در بيابانت دهد باز.

***
17- آداما بدبخت ليك توتاندا بورنونون سويو گؤزون كور ائده ر
وقتي نكبت انسان را مي گيرد آنقدر آب از بيني اش مي آيد تا چشمش كور شود
منظور : مصائب و سختيها به يكباره بر سر انسان وارد مي شوند و قدرت عكس العمل را از انسان سلب مي كنند
***
18- من اوقوري اولدوم گجه آيايدينشبي من دزد شدم و هوا مهتابي شد
منظور : شانس با من يار نبود

***
19-آنايا باخ، قيزين آل
به مادر نگاه كن بعد با دخترش ازدواج كن
منظور : دختر به مادرش مي كشد-از لحاظ خصلت و ...غیره
***
20- تند چيدن گچ، ليم چيدن قورخ
از رودخانه خروشان بگذر ولي از رودخانه ليم (رودخانه با ظاهر آرام) بترس
منظور : انسانهاي ساكت و تودار از همه خطرناكترند

***
21- بيچاق ازين كسمز
چاقو دسته خود را نمي برد
منظور : انسان عاقل به كسان خود لطمه نمي زند
***
22- اله ايشده گوزي درويشده
چشمش به درويش است و دستش در كار
منظور : دل بكار نمي دهد

***
23- گپ اوستاسي، ايش دليسيدر
حرف زدن استاد است ولي موقع كاركردن خودش را به ديوانگي مي زند
منظور : فرد پرحرف ولي كم عمل
***
24- قيناما قونشين گلر باشينا
از همسايه ات بدگويي نكن، روزي نوبت خودت هم خواهد رسيد

***
25- سينيق ال بوينا دوشردست شكسته وبال گردن است.
منظور : بزرگان بايد از زير دستان دستگيري نمايند

منبع :shahrambadri.titrblog

 

داستان شیرین جدال بهمن بیگی بایک لر بویراحمدی

داستان شیرین جدال بهمن بیگی بایک لر بویراحمدی

جوان که بودم هیچ گونه منبع درآمدی در استان کهگیلویه و بویراحمد وجود نداشت. نه تنها برای من بلکه برای هیچ کس دیگری هم درآمدی نبود، حتا یک تک ریالی. در آن موقع ایل بویراحمد میان سه ایل مقتدر و متنفذ و متمول واقع شده بود که هر وقتی مسئولین مرکزی یا سران این سه ایل احتیاج به هرگونه آتش روشن کردن داشتند، با کمترین هزینه، این آتش را در بویراحمد روشن می کردند. این سه ایل هم که عبارتند از ایل بختیاری از طرف غرب، ایل قشقایی از طرف شرق و از جنوب هم ایل ممسنی هیچ وقت نگذاشتند که در این منطقه حرکتی، نفوظی و تحولی صورت گیرد. مثل الان نبود که استان کهگیلویه و بویراحمد دارای همه امکانات است یعنی همه آن چیزی که در پایتخت وجود دارد در این استان هم هست، منهای یک سری از روستاهای دورافتاده که در بعضی از نیازها کمبود دارند. به همین خاطر تنها شغلی که می شد با آن به نان و نوایی رسید، معلمی بود و ناچارا باید وارد دانشسرای عشایری می شدیم.....

در سال 42 به دانشسرای عشایری رفتم که امتحان بدهم و قبول شوم ولی چون تصدیق ششم ابتدایی نداشتم نتوانستم امتحان بدهم. ارتشبدآریانا فرمانده ی عملیاتی جنوب، باقر پیرنیا استاندار فارس و سپهبد مینباشیان فرمانده لشکر فارس -همه اینها - مرا به خدمت آقای بهمن بیگی معرفی و توصیه کردند. بهمن بیگی مرا به یاسوج آورد و امتحان ششم ابتدایی دادم که یکی از فاکتورهای ورود به دانشسرای عشایری بود اما قبول نشدم. هرکاری می کردم در درس خواندن توان خوبی نداشتم. به اهواز رفتم و درآنجا از طریق استاندار اهواز رفتم تهران و چند روز ماندم بلکه بتوانم نخست وزیر را ملاقات کنم چرا که وقتی نخست وزیر به یاسوج آمده بود من نامه ای در همین خصوص به ایشان داده بودم. به تهران و نخست وزیری رفتم تا پیگیر نامه شوم که مضمون آن این بود که مرا در دانشسرای عشایری بپذیرند.

دو سه روز می رفتم نخست وزیری و موفق به دیدن نخست وزیر نمی شدم تا اینکه فردی مرا راهنمایی کرد که آقا تو را اینجا با این لباس مندرس و کلاه نمدی وسن وسال کم، به اتاق نخست وزیری راه نمی دهند جز اینکه بروی جلوی منزل ایشان و وقتی که ایشان خواست از منزل بیرون بیاید نامه ات را به ایشان بدهی. من هم بعد از این راهنمایی، صبح زود در میدان توپ خانه از مسافرخانه ای که در آن سکونت داشتم رفتم شمیرانات منزل آقای علم که الان اداره کل ثبت احوال کشور است.

جلوی منزل ایستادم وهمین که آقای علم از منزل بیرون آمد، پریدم جلویش و با التماس حرف هایم را به او زدم. ولی گفت من در حال حاضر می روم سیستان و بلوچستان، دو روز دیگر به نخست وزیری بیا تا ببینم مسئله و مشکلت چیست. التماس کردم که پولی ندارم که این چند روز در تهران بمانم اگر امکان دارد مقداری پول به من بدهید تا در این چند روز خرج ومخارج اقامت در تهران را داشته باشم. به یکی از همان افسران گارد دستور داد که ایشان در منزل خودم بماند تا من برگردم. (منظور نه در محدوده ی خود و خانواده اش بلکه در اتاق های گارد نگهبانیش).

همان جا دوشبانه روز ماندم. بعد از برگشت ایشان از سفر سیستان وبلوچستان، صبح زود پیش ایشان رفتم که آقا لطفا دستور دهید که بهمن بیگی من را برای دانشسرا بپذیرد. او نیز یادداشتی با این مضمون نوشت که ایشان مرا ببیند. پس به نخست وزیری رفتم و یادداشت را که نشان دادم بعد از چند ساعت به من اجازه ی ملاقات دادند که پس از دیدار، ایشان نامه ای برای بهمن بیگی نوشتند.

به شیراز آمدم و به خیابان نادر منزل آقای بهمن بیگی رفتم. چقه و تشکیلاتی با همان سبک عشایری پوشیده بود. با یک قیافه حق به جانب به او گفتم که تو مرا قبول نکردی ولی من رفتم از نخست وزیر علم نامه آوردم. نامه را که مطالعه کرد آن را جلویم گذاشت و گفت:نمیشه. گفتم چطور نمیشه؟ نامه از طرف آقای علم آمده، از طرف جناب نخست وزیر. گفت: هرکسی که باشد، امکان ندارد. کار خلاف قانون است. نامه را گرفتم و بلند شدم و گفتم یک پدری از شما دراورم که در تاریخ بنویسند. بهمن بیگی هم گفت: من هم یک پدری از تو درمی آورم که در عمرت دانشسرا را نبینی چون بی سوادی.

در را محکم بستم و بیرون زدم. به استانداری پیش آقای قندی رئیس امور عشایر فارس رفتم. آن موقع هنوز بویراحمد بخشی از فارس بود. ایشان گفت یک چیزی به تو می گویم ظرفیتش را داری؟ گفتم کاملا، به ظاهرم نگاه نکن که لباسم پاره و کهنه است. گفت آقای علم یکشنبه هفته آینده به فارس می آید پس برو پیش آقای پیرنیا- استاندار- و پاتکی بزن وبگو که آقای علم چنین نامه ای به من داد و گفت که در صورت عدم توجه از طرف آقای بهمن بیگی خودم یکشنبه هفته آینده می آیم و بیا اینجا. من هم این کار را کردم و به آقای پیرنیا همین ها را گفتم. ایشان هم دستور داد که شما صبح یکشنبه اول وقت اینجا بیایید.

صبح یکشنبه نزدیک ورودی استانداری، وقتی آقای علم وارد شدند بلند شدم. من را شناخت. پس از احوال پرسی گفت چکار کردید؟ گفتم بهمن بیگی نه تنها قبول نکرد بلکه نامه را پرت کرد و به آن توجهی نکرد. آقای علم به استاندار دستور داد که این آقای بهمن بیگی را احضار کنید. آن موقع آقای علم هنوز آقای بهمن بیگی را نمی شناخت. بهمن بیگی هنوز فقط رئیس تعلیمات عشایر فارس بود و تشکیلات گسترده سال های بعدی به عنوان مدیرکل آموزش عشایر ایران را نداشت. آقای استاندار هم به مدیرکل فرهنگ وقت آقای حبیبی دستور داد که بهمن بیگی را احضار کنند.آقای بهمن بیگی هم بعدا برایم تعریف کرد که با خودم گفتم خدایا من که کسی نیستم، استاندار مرا نمی شناسد چه برسد به نخست وزیر. چه خبر است که نخست وزیر مرا خواسته؟ آمدم و در سالن استانداری یک مرتبه خسروباقری را دیدم. احساس کردم که آه ! اینجا هم مثل باقی مسئولین، نخست وزیر را ردیابی کرده و کاری کرده است.

 موقعی که آمد ونشست گفت: مگر شما چیزی گفته اید؟ گفتم: بله مگر شما نبودید که نامه علم را پرت کردید به سینه ام؟ گفت: من بی ادب نیستم که نامه را پرت کنم ولی آن را قبول نکردم و حالا هم قبول نمی کنم هرکسی می خواهد بگوید، کار خلاف قانون انجام نمی دهم. بعد از ساعتی که آقای علم از اتاق بیرون آمد، آقای پیرنیا ، بهمن بیگی را به نخست وزیر معرفی کرد. تا جلوی راه پله های استانداری روبروی ساعت گل آمدیم. آقای علم به بهمن بیگی گفت: ایشان را در آموزشگاه عشایری قبول کن. بهمن بیگی گفت:چشم قربان اطاعت می شود. من هم کمی حالم جا آمد و با خود گفتم که تمام شد. در این میان بهمن بیگی ادامه داد که: حضرت اشرف! عرضی خدمتتان دارم. دست راست مرا آقای علم گرفت و در دست آقای بهمن بیگی گذاشت. بهمن بیگی که از ما دو نفر قوی تر بود دست هایمان را گرفت. موقعی که شروع به صحبت کرد با خودم گفتم وای بدبخت شدم. اگر فضای صحبت برایش مهیا شود، خدا هم مجابش نمی کند. ادامه داد: حضرت اشرف اگر یک صدراعظم دستوری به یک کارمند جزئش بدهد و آن دستور خلاف قانون باشد تکلیف آن کارمند جزء چیست؟ علم در پاسخ گفت: نه نباید انجام دهد. بهمن بیگی گفت: الان این جریان همین قضیه است. علم گفت: چطور مگر؟ در پاسخ گفت: «در دانشسرای عشایری رسم بر این است که اول باید 17سال داشته باشی که ایشان دارد، دوم باید ششم ابتدایی داشته باشی که ایشان ندارد. ارتشبد آریانا و سپهبد مینباشیان و باقر پیرنیا استاندار فارس همه دستور دادند و من ایشان را به یاسوج بردم و امتحان داد ولی قبول نشد. اگر الان هم بخواهم ایشان را به دانشسرا ببرم ماه دوم و سوم است و از سال تحصیلی گذشته و باید یکی را از دانشسرا کنار بگذارم و ایشان را به جای آن بنشانم. چون در ششم ابتدایی رد شد نتوانست در دانشسرا امتحان بدهد». آقای علم دست مرا از دست بهمن بیگی درآورد و گفت: رد شدی و اینقدر سر و زبان داری اگر رد نشده بودی چیکار می کردی؟ منم به اقتباس از بهمن بیگی گفتم:حضرت اشرف! رد شده ام که به محبت جناب عالی احتیاج دارم، اگر رد نشده بودم که به محبت شما احتیاج نداشتم. همه حضار خندیدند و از بلبل زبانی من خوششان آمده بود. بعد علم دستور داد که به ایشان کمک کنید. حتما کمکش کنید. با حضورعلم، پیرنیا ،بهمن بیگی وحبیبی مدیروقت فرهنگ تنها راهی که برای کمک به ما پیدا شد این بود که ما را به عنوان معلم روزمزد فرستادند یاسوج به همراه دوتا زیلو، چراغ توری و... . یک نامه هم به آقای ابوالحسن حسینی نوشتند که ایشان را بگذار در کنار یک معلم خوب تا درس بخواند نه اینکه درس بدهد. ایشان هم مرا فرستاد نره گاه پیش آقای سید علی سجادی. باز هم امتحان دادم و قبول نشدم. سال بعد هم همینطور. سواد نداشتم . بهمن بیگی هم که به توصیه ها توجه نمی کرد.

زمان گذشت وانقلاب شد. بهمن بیگی عشایر را از جهل و بیسوادی رهانیده بود و خدماتش آن قدر اثر داشت که آوردن اسم بهمن بیگی مثل کلمه لالایی هنگام خواباندن کودک اعجاب آور و اثربخش بود. ایشان قدرتی داشت که در برابر شخص دوم مملکت زیر بار نرفت. در آن موقع که نام و نشانی هم نداشت. آن قدر استقامت کرد که ایشان را مجاب کرد و تشخیص دادم هیچ وقت زیر بار توصیه کسی نرفته است که فردی را بدون لیاقت به معلمی برساند.

حق رعیت را به خاطر رعیت بودنشان در برابر خان زاده ها پایمال نکرد. این آدم آنقدر پاک بود که یک تک ریالی ازسرحیف و میل به عنوان مدیر کل دریافت نکرده است. مردان را معلم کرد. زنان را معلم و ماما کرد. دبیرستان عشایری را به وجود آورد. دانشسرای عشایری ساخت. و یک انقلابی، قبل از انقلاب بود. همه عشایر و چوپان زاده هاو زارع ها وساربان ها را از بردگی و ارباب رعیتی و خانخانی بیرون ساخت و معلم کرد و آن موقع هم هرکسی معلم بود مثل دکترهای امروزی بود.

بهمن بیگی برای بویراحمد احترام قائل بود و آنها را دوست داشت و زیر بار هیچ کسی نرفت راجع به اینکه حق بویراحمدی ها را ضایع کند. از دبیرستان عشایری ایشان هزاران دکتر و مهندس و قاضی و وکیل و نماینده مجلس و... تربیت شد. با خود که حساب کردم متوجه شدم در طول هیچ دوران تاریخی هیچ فردی وجود نداشت که بتواند چنین خدماتی به عشایر بکند. مردی که نه از نخست وزیر ترسید نه از وزیر آموزش وپرورش ترسید نه از استاندار ترسید نه از ارتشبد آریانا ترسید نه از سپهبد مینباشیان که پسرخاله شاه بود ترسید و زیر بار هیچ کدام از اینها نرفت بخاطر اینکه از قانون پاسداری کند. به پاس همه این خدمات با خود گفتم حالا که ایشان از آن جایگاه والا به زیر افتاده است بروم و از ایشان دیداری و دلجویی بکنم.

سراغ بهمن بیگی را گرفتم پس از پرس و جو مشخص شد که در تهران است. برای به دست آوردن آدرسش به هر دری زدم و بالاخره آن را از یکی از ترک ها به دست آوردم. رفتم تهران و در زدم و ایشان را دیدم و ملاقات کردم. در طی صحبت گفتند: خسرو! من که خدمت به تو نکردم، در دانشسرا تو را قبول نکردم. همه آنهایی را که معلم و راهنما کردم به سراغم نیامده اند اما تو که زمین و آسمان، از استاندار گرفته تا نخست وزیر مملکت همه برای معلم شدنت تلاش کردند و دستت را در دستم گذاشتند ولی من قبول نکردم، تو چرا آمدی این جا پیش من؟ گفتم: فقط به پاس خدماتت. به پاس شجاعتت، به پاس پاکی ات، به پاس علاقه ات به بویراحمدی ها. من آمده ام اینجا که بگویم اگر یک روزی مرا قبول نکردی من خوشبختانه مسیر دیگری انتخاب کردم وموفق هم شدم و همین را به فال نیک می گیرم و اگرچه شروع آشناییم با شما خیلی تلخ بود ولی عاقبت آن خیلی شیرین بود.

به نقل از حاج خسرو باقری در مجله فراسو

ضرب المثلهای لری

- مو  سی تو ، تو سی کی ؟( مو سی تنم،  تو سی کیه ای)

مو= من       سی = برای     

از اون ضرب المثلهاست . مثلا می خوای از آقا طرفداری کنی اما اون خودش طرفدار دیگری است . اون یار دیگری است  ،دل و جانش با اون یکی است (خت ردی یار گردی یقه مانه ول کن).اخه بی انصاف من دارم برای تو یقه می درم ، اون وقت تو برای دیگری سینه چاک می کنی ! یا دتون باشه بی خود "شره تونه و دره ندین" . سی کس بمیر که سیت توو  ایکنه ( برای کس بمیر که برات تب می کند).

- ا من گل و شل ردم  من خل و مل                                                                                      

ا= از    من (م با کسره)= داخل    گل (گ با کسره)    ردم =(رفتم)     خل و مل= خاکستر  

از بد به بدتر رفتن را گویند. بد شانسی را گویند که از بد حادثه  از جایی بد (گل و شل) به جای بدتر (خل و مل)رود.گاهی برای رسیدن به آرمانی کوششی می کنی،اما یا از بد حادثه و یا از نسنجیدن موانع ، به آرمان که نمی رسی هیچ ، به شرائطی فروتر از قبل می رسی! به عبارتی زمانی که تابع بخت و اقبال کسی یا کسانی سیر نزولی دارد ، مردم لر چنین او را بستایند !

- زور اومه  سومونه برد

اومه = آمد     سومونه = سامان را

خدایش زیباست . از اون جملاتی است که باید به طلایش نوشت یا گرفت . مصداق تاریخی آن زیاد است. زور که بیایید سامان را از بیخ و بن می برد.همچنان که زور سکندر سامان هخامنش ّهش از سر رفته را !  و یا شمشیر عرب سامان ساسان مردم از دست داده را !!و الخ


یادی از جهانگیرخان قشقایی

 

یادی از جهانگیرخان قشقایی

در تاریخ پانزدهم تیرماه یک هزار و سیصد و هشتاد در خدمت یکی از استادان اخلاق حوزه علمیه قم که در اصفهان تحصیل کرده و هم اهل آنجا هستند بودم، ایشان نقل می‌فرمودند: من خادم مرحوم جهانگیر خان قشقایی را درحالی که نود سال داشت دیده بودم. ایشان جناب حاج جعفر دهاقانی بود. مرحوم خان یک خادم جوان هم داشت که براتعلی نام داشت. مرحوم حاج جعفر دهاقانی می‌گفت: مرحوم جهانگیر خان خیلی به مدرسه صدر علاقمند بود و می‌گفت«آیا خدا جایی بهتر از مدرسه‌ی صدر هم آفریده است» چون خودش با مدرسه‌ی صدر انس داشت این طوری می‌فرمود.

وقتی جهانگیرخان رحلت کرد آخوند کاشی آمده بود در گوشه‌ای از مدرسه صدر در حیات نشسته بود و آه می‌کشید و ناله می‌کرد و می‌گفت: کمرم شکست.[1]

 

کم کردن اثرات ملاقات با حاکم جابر

حاج آقا رحیم ارباب (ره) می‌فرمودند: آقای جهانگیرخان مایل نبود ارتباط یا ملاقاتی داشته باشد با شاهزاده‌های قاجار حاکم بر اصفهان و یا امثال ذلک ولی آنها در صدد بودند بروند دیدار خان، لکن جهانگیرخان کراهت داشت برود بازدید، با توجه به چند مرتبه دیدار آنها، خان نیز یکی دو مرتبه رفته بود بازدید اما وقتی برمی‌گشت به مدرسة صدر، مستقیم می‌رفت در حجرة آخوند کاشی و هدفش این بود که یک مقداری که در بازدید حکام قاجار وقت صرف شده بود با رفتن به حجرة آخوند و بودن در جوار وی جبران اثرات منفی آن بازدید باشد.[2]

 

جهانگیر خان قشقایی و موسیقی

مرحوم مدرس به نقل از استادش شیخ محمود مفید «ره» نقل می‌فرمود که : جهانگیر خان با چند نفر از تلامذه‌اش وارد قیصریه شدند. در آنجا در یکی از حجرات سر و صدای ساز و آواز به گوششان خورد . یکی از شاگردان ایشان گفت: حضرت آقا ببینید!!؟ اجازه بدهید من الان می‌روم واینها را به هم می‌زنم. خان فرمود: قدری تأمل کنید:

این طریق امر به معروف و نهی از منکر نیست. شما الان اگر بروید و این کار را بکنید اینها اتباع ظل السلطانند و بالاخره فردا مؤاخذه می‌کنند. و اسباب توهین به اهل علم می‌شوند و ممکن است شما را تحت فشار و ناراحتی قرار بدهند. حالا بیائید همراه من که طریقه امر به معروف و نهی از منکر را نشانتان بدهم. آنگاه خان با شاگردانش به داخل آن حجره رفته و پرده را عقب زده و فرمود: آقایان سلامٌ علیکم! میهمان می‌خواهید؟ چند نفر از افراد داخل حجره دست پاچه شدند و رنگ از رخسارشان پرید و نگران شدند. خان فرمود: نه من نیامده‌ام مزاحم شما بشوم... حالا طلبه‌ها و شاگردان خان هم همین طور مات و مبهوت ایستاده‌اند و تماشا می‌کنند. جهانگیر خان به افراد مذکور گفت: خوب آقایان داشتند فلان دستگاه موسیقی را می‌زدند، بزنید ببینم! آنها هم شروع کردند به نواختن. جهانگیر خان شروع کرد به ایراد گرفتن و اینکه شما این دستگاه را دارید اشتباه می‌زنید. رو به آن دیگری کرد و فرمود شما بزن ببینم و همین طور یک یک همه افراد داخل حجره آن دستگاه را زدند و خان هم یک یک ایرادشان را گفت. اهل حجره و آقایان طلاب همه مات و مبهوت گشتند و از مهارت و استادی خان در موسیقی شگفت زده شدند. آنگاه جناب خان رو به همه آنها کرد و فرمود: آقایان من هم مثل شما یک وقتی با این آلات سروکار داشتم و چنگی می‌نواختم و نسبت به همه انواع دستگاههای موسیقی مسلط بودم. اما در نهایت به این نتیجه رسیدم که عمر خود را تلف کرده‌ام. آیا حیف این عمر نیست که آدم، خود را صرف این هرزه‌گی‌ها و امور لغو و بیهوده نماید و شروع کرد به خواندن آیه و حدیث و آنقدر گفت و گفت تا این که مجلس طرب و ساز و آواز، مبدل به مجلس توبه شد و همه سخت گریستند. آنگاه افراد داخل حجره، شیشه‌های شراب را شکستند و اساس ضرب و ساز و آواز را نیز درهم ریختند و مجلس، یک مجلس روحانی گشت. آنگاه جهانگیرخان در حقشان دعا کرد و فرمود: خدای شما را به توبه‌ای که کردید، بخشید و خدا ان شاء الله شما را موفق و مؤید گرداند. همانگونه که من هم از گذشتة خود توبه کردم و به حمد الله مؤفق گشتم.[3]

مقام علمی و معنوی

گویند: کارش (کار جهانگیرخان) به جایی رسید که ظل السلطان حاکم مقتدر اصفهان، خواست به دیدارش برود، به او اجازه نداد. لذا یک روز بدون اطلاع قبلی به مدرسه رفته وارد اتاق می‌شود و می‌گوید جناب جهانگیرخان ! اگر سابق می‌خواستید مرا ببینید، چند ماه طول می‌کشید، اما امروز من باید از شما وقت بگیرم و این به خاطر مقام ارجمند علمی شماست.[4]

 

امر به معروف و نهی از منکر

جمعی از اصحاب خان از جمله ملا محمّد علی خوانساری از ملازمان خدمتش که در مجلسی حاضر بوده است حکایت کردند:

یکی از مریدان مقدّس خان همسایه‌یی ساز زن داشت که تعلیم ساز می‌کرد و اکثر صدای تار و کمانچه و سنتور از خانة او بلند بود. چون با دستگاه ظلّ السّلطان و شاهزادگان و بزرگان وقت ارتباط داشت احدی از ملاها و متشرّعین محل جرأت نهی و ممانعت او را نداشتند. بنده فراموش کرده‌ام گویا اسم این شخص را (نوّاب سنتوری) می‌گفتند؟

در یکی از ایام که خان به منزل آن مرد رفته بود هنگامة مشق و تعلیم تار بیش از همه روز آوازه داشت. مرد مقدّس به تصور اینکه خان به علت حرام بودن موسیقی از شنیدن این صدا رنج می‌برد، سخت به قلق و اضطراب افتاد و چاره نمی‌دانست! خان چون ناراحتی او را دید ابتدا از در مسئلة فقهی درآمد: بر فرض که استماع غنا حرام باشد. سماعش حرمت شرعی ندارد یعنی اگر به عمد و اختیار گوش ندهی و آواز تغنّی بدون قصد از جایی بگوش شما برسد حرام نیست، وانگهی موضوع غنا و حدود حرمت و اباحة آن از معضلات فقهی است و هر آوازی را غناء و هر تغنّی را حرام نمی‌توان دانست!

مقداری از این مسائل گفته شد باز آثار ناراحتی از وجنات آن مرد هویدا بود.

در این موقع خان به او گفت برو در خانة این ساز زن را آهسته بزن و به وی بگو فلان سیم تار را سست بسته‌یی و فلان پرده‌اش ناساز است. استاد سازنده که این سخن را از همسایة خشک مقدّس شنید بی‌اندازه تعجّب کرد و گفت خواهش دارم اندکی صبر کنی تا تار خود را وارسی کنم. در مراجعت تعجبش بیشتر بود که دانست ایرادی بسیار بجا بر وی گرفته است. با تواضع و التماسی که مخصوص طالبان کمال است پرسید این مایه مهارت و استادی از کجاست که این نوع خرده‌گیری و دقیقه سنجی را جز از بزرگترین اساتید فنّ انتظار نتوان داشت!

مرد مقدّس گفت من خود از این هنر سر رشته ندارم، مهمانی در منزل من است که این پیغام را داد.

استاد نوازنده فوراً به خانه برگشته سر و صدا را خاموش و به شاگردان سفارش کرد که هان پنجه به مضراب نبرید که بزرگترین استادان فنّ امروز در همسایگی ماست. بیش از این آبروی ما ریخته نشود، و خود لباس بر تن مرتب ساخته با ادب پیش آمد و اجازة شرفیابی خواست، بخیال اینکه واقعاً یکی از تار زنهای درجه اول دنیا را خواهد دید. به محض اینکه چشمش به جهان دانش و اخلاق جهانگیرخان افتاد که از پیش هم او را دیده بود و به قیاس سایر پیشوایان علمی و مذهبی پیش خود تصوّر کرده بود، پیش وی به دو زانوی ادب نشسته سر در قدمش نهاد و به توبه و استغفار درآمد که اگر پیشوا و راهنمای مذهب تو باشی من بندة مطیع فرمانبردارم.

«رای آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی»

راه ارتزاق من از این هنر است، اگر دستور بفرمایید به ترک این عمل خواهم گفت هر چند کار به گدایی بکشد. خان او را با تفقّد و دلداری چنان راهنمایی کرد که نه او بزحمت گدایی افتاد و نه همسایگان دیگر از دست وی بزحمت و عذاب بودند.[5]

جهانگیرخان و نشان دادن نقش استعمار

از جمله مطالبی که مرحوم آیت الله ارباب دربارة استادش حکیم متأله جهانگیرخان قشقایی فرموده بودند این است که : پس از اعلام مشروطیت، در جلسة علمای اصفهان مخصوصاً روحانیون مسجد شاهی، جهانگیرخان مشروطه را از اصالت مبرا دانست و آن را تا حدودی زائیده دسایس استعمارگران فرنگ خواند. تا جایی که فرمود: اگر چه توده مردم به مشروطه دل بسته‌اند و جانها باخته‌اند ولی این شرط ریشه در استبداد دارد شاید هم می‌خواهند دین مردم را بدزدند و سپس گفت آقا رحیم چنین نیست؟ من سکوت کردم . فرمود: آقا رحیم سکوت کن، سکوت اسلم است.[6]

تولد دوباره

یکی از مطالبی که آقای ارباب راجع به استادشان جهانگیرخان داشتند اینکه می‌فرمودند: مرحوم خان دو مرتبه بدنیا آمده بود به جهت اینکه تجربه داشت از دنیا و یک شخصی از عالمی پرسیده بود جهانگیرخان اعلم هستند یا فلان آقا، آن عالم گفته بود جهانگیرخان اعقل هستند.[7]

 

جهانگیرخان و ورزش

وقتی از وی ظلّ السّلطان دعوت کرده به ملاحظة شیخوخت و مقام روحانیت الاغ برای او فرستاده بود. جهانگیرخان را خوش نیامد. پیغام داد تا بهترین اسبهای عربی را که مخصوص سوارکاران ممتاز است بفرستاد. درجة چابکی و شکوه اسب سواری او ظلّ السّلطان و زبده سواران درگاه او را به تعجّب و اعجاب انداخت.

در مسافرتهای خارج شهر نیز عموماً اسبهای خوب سوار می‌شد و در راههای بیابانی با سوارکاران استاد همتازی می‌کرد. تیراندازی و نشان‌زنی را نیز تا آخر عمر فراموش نکرده بود و لیکن به شکار و هوی و هوسهای دیگر تیر نمی‌انداخت.[8]

دقت در پرتاب

مرحوم آقا شیخ محمّد [ حکیم خراسانی]  می‌گفتند که گاهی یکی از حوزه‌های درس را در بام آفتاب روی مدرسه تشکیل می‌داد. کلاغها از درختان کاج چندان سروصدا می‌کردند که حواس پرتی ایجاد می‌کرد: خان همچنانکه بر سر جای خود نشسته ریگی میان دو انگشت دست چپ گرفته با سبّابة دست راست چنان به نشانه می‌زد که از صد بار یکی خطا نمی‌رفت.[9]

 

جریان فوت

محمّد جعفر دهاقانی گوید:

خان که فوت شد، اول خواستند در تکیه مادر شاهزاده دفن کنند ولی دور بود رفتیم اجازه گرفتیم در تکیه ترک دقت کردند. بیماری ایشان درد کبد بود. میرزا مسیح خان دکترش بود وقتی خان بیماریش شدید شد، من رفتم دنبال دکتر میرزا مسیح خان گفت: شما چه نسبتی دارید، گفتم: خادمش هستم، دکتر گفت: من نمی‌آیم. خان آدم کوچکی نیست. من برای عیادت می‌آیم آمدم جریان را برای خان گفتم، خان فهمید گفت: برو بگو برای عیادتم بیاید. آنگاه دکتر به خدمتش آمد. خان تبسم کرد و به او گفت هر چه تو می‌دانی من هم می‌دانم، من خوب شدنی نیستم، میرزا مسیح خان رفت دکتر شافتر را آورد. دکتر شافتر نسخه نوشت و دواها را از مریضخانه انگلیسیها تهیه کردیم ولی خان آنها را نخورد. سه چهار ساعت از شب گذشته بود که خان گفت رختخواب را رو به قبله کنید، سپس یک لیوان آب خوردن خواست. پس از نوشیدن آن به ذکر حق مشغول شد، و چند لحظه بعد خلاص شد. تمام علماء در همان شب حاضر شدند. جماعت انبوهی آمده بودند. صبح فردا تشییع جنازه به عمل آمد. آقا نجفی (گویا شیخ محمّد تقی نجفی) بر او نماز خواند.[10]

الحق که حق رفاقت را به جا آوردی

 چنانکه نقل است جهانگیرخان زودتر از آخوند کاشی درگذشت. در این زمان آخوند کاشی به قدری مریض احوال بود که نمی‌توانست راه برود. اما وقتی جنازه‌ی مرحوم خان را داخل «مدرسه صدر» آوردند که بر او نماز بخوانند. آخوند کاشی بسیار بی‌تابی می‌نمود. ایشان به شاگردانش اشاره می‌کند که زیر بغل‌های او را بگیرند تا وی نیز چند قدمی به مشایعت جنازه‌ی دوست عزیزش برود. اما بیشتر از چند قدم نتوانست جلوتر برود. سه شب از ماجرا نگذشته بود که یکی از شاگردان حکیم جهانگیرخان، او را در خواب می‌بیند که به وی می‌گوید: از آخوند تشکّر کن که به مشایعت جنازه‌ی من آمد. زیرا در چند قدمی که آمدند اذکاری را دنبال جنازه‌ام گفت که این اذکار سبب شد من از برزخ نجات پیدا کنم. برو از او تشکّر کن و به او بگو : «الحق که حق رفاقت را بجا آوردی».

ghashghayi.mihanblog

داستان اصلی و كرم

داستان اصلی و كرم از افسانه هایی است كه ریشه در سرزمین آذربایجان دارد و در ایل قشقایی نیز به طور ناقص به صورت شفاهی و عامیانه نقل شده است. در ایل قشقایی از دیر باز عاشقان داستان عشق كرم به  اصلی كه دختر یك كشیش ارمنی است را روایت كرده اند . اما چون متون مكتوبی در این رابطه نبوده این داستان بصورت ناقص وبیشتر به صورت نظم بیان میشده است.توجه عزیزان را به  این داستان جلب میكنم .

در شهر گنجه كه سبز و كهنسال بود اربابی عادل و باخدا به اسم" زیاد خان" بود كه فرزندی نداشت. او بارعیت از هر كیش و مذهبی كه بودند مهربان بود و حتی خزانه‌داری داشت مسیحی به نام " قارا كشیش" كه چون دوچشم خویش از او مطمئن بود. ازبختِ بد ِروزگار او نیز فرزندی نداشت.

 

روزی دومرد سفره‌ای دل می‌گشایند و عهد می‌بندند كه اگر خدا آنان را به آرزوهاشان برساند و صاحب فرزندی شوند و یكی دختر باشد و دیگری پسر آنها را به عقد هم در آوَرَند. دعاهاشان مستجاب می‌گردد و بعد از نه ماه و نه روز هركدام صاحب فرزندی می‌شوند. زیاد خان صاحب پسری به نام " محمود " می‌گردد و قارا كشیش صاحب دختری به اسم مریم.

 

آنان دور ازچشم هم بزرگ می‌شوند و محمود به مكتب می‌رود و مریم پیش پدرش به در س و مشق می‌پردازد. پانزده سالشان می‌شود و برای یكبار هم شده همدیگر را نمی‌بینند.

 

روزی محمود هوس شكار كرده و با لله اش"  صوفی " از كوچه باغی می‌گذشت كه شاهین از شانه اش پر می‌گیرد و در هوای صید پرنده ای سوی باغی می‌رود و محمود هم به دنبال اش كه ببیند كجا رفت.

 

محمود خود را به باغ می‌رساند و وقتی شاهین را رو شانه ی دختری می‌بیند و نگاهشان درهم گره می‌خورَد ، محمود از اصل اش می‌پرسد و او می‌گوید :

 

" اصل ام از تبار زیبایان و قبله ام قبله ی نور و یك عالم از قبیله ی شما جدا. مریم هستم دختر قارا كشیش." كَرَم "كن و بیا شاهین خود ببر !"

 

محمود می‌گوید : « از این به بعد تو ا" اصلی " باش و من " كَرَم ".» 

 

كرَم انگشتری اش را به اصلی و اصلی  هم دستمال ابریشمی‌اش را به كَرَم می‌دهد.

 

كرم تا باشاهین اش از باغ بیرون می‌آید ، مدهوش و بی طاقت از از پا می‌افتد و " صوفی " می‌شتابد تا ببیند چه خبر است كه می‌فهمد درد عشق به جان اش افتاده است.

 

كَرَم به صوفی می‌گوید :

 

" چشمانش در روشنی، ستاره های آسمان بود و شرر های نگاهش شعله ی آتش داشت.آتش عشقش در جانم گرفت و این تب مرا خواهد كشت."

 

كَرَم در بستر بیماری می‌افتد و هر حكیمی‌كه به بالین اش می‌آید چاره ی دردمندی اش را دوایی نمی‌یابد.

 

طبیبان در درمان اش عاجزمی‌شوند و اما پیرزنی عارف ، از درد عشق می‌گوید. صوفی هم كه تا حالا مُهرِ سكوت برلب زده بود به ناچار، پرده از راز عشق او برمی‌دارد.

 

زیاد خان ، قارا كشیش را فرا می‌خواند و می‌گوید :

 

" بی آنكه ما درفكرش باشیم ، تقدیر كار خودرا كرده است. عشق مریم ، آرام و قراراز محمود گرفته و حالا وقتش است كه به عهد و پیمان خود عمل كنیم."

 

قارا كشیش از این حرف برآشفته شده و می‌گوید

 

" میدانی كه كار محالی است ! شما مسلمانید و ما ارمنی. دین و آیین ما فرق می‌كند."

 

زیادخان از این حرف یكّه خورد و گفت :

 

" ارمنی و مسلمان كدامه ؟ همه بنده ی خداییم و هر كاری راهی دارد. مرد است و عهدش !"

 

قارا كشیش مهلتی سه ماهه خواست كه سورو سات عروسی را جور كند و مژده به كَرَم بردند كارها روبه راه است."

 

سرِسه ماه ، كرم از كابوسی شبانه برخاست و افتاد به گریه و زاری و تا پدر ومادرش آمدند گفت :

 

" خوابی دیدم كه بد جوری مرا ترساند. دیدم طوفان شده و اصلی اسیر گرد و غبار ، مرتب ازمن دور می‌شود. در جایی بودم كه درختان شكسته بودند و باغها همه ویران. هیچ جا و مكانی برایم آشنا نبود."

 

صبح كه شد رفت اصلی را ببیند وداخل ِباغ ، دختری دید كه فكر كرد اصلی است و شعری برایش خواند. اما دختره كه روبرگرداند دید اصلی نیست و وقتی از زبان اوشنید كه شبانه از اینجا گریخته اند طنین ساز و نوایش

 

گوش فلك را پر كرد :

 

" برف كوها آب و آبها سیل شود و زمین را در خودببلعد كه در چشمانم ، عالَم همه تیره است.  می‌تقدیر و ساقیِ فلك در گردش و بزمند و این باده بر ما نوش باد. غمخوارم باشید و برایم دعا كنید كه شاهین نازنینم را از آشیان دزدیده اند. من دنبالش می‌روم و اما این سفررا آیا برگشتی نیز خواهد بود ؟ "

 

پدر هرچه اصرار و التماس كرد از سفر بازنمانْد وو رفت كه ازمادرش " قمر بانو " حلالیت بخواهد.

 

لحظه ی وداع بود و صوفی و كرم آماده ی راه. آنها گاهی تند و گاهی آرام می‌رفتند و نه شب حالیشان بود و نه روز كه كه روزی از كاروانی سراغ گرفته و فهمیدند كه قارا كشیش و عائله اش در گرجستان اند. در راه به دسته ای درنا برخوردند كه دل آسمان را پركرده و می‌رفتند طرف " گنجه " كه كَرَم با ساز ونوا از شورعشق اش با آنها سخن ها گفت.

 

به گرجستان كه رسیدند خبر كشیش را از " تفلیس " گرفتند. نزدیكی های تفلیس بودند كه كنار رود" كور چای " به عده ای جوان برخورده و آنها وقتی گوش به ساز و آواز كرم دادند نشانی كشیش را از او دریغ نداشتند.

 

كشیش كه از دیدن كرم جا خورده بود گفت :

 

" از كاری كه كرده ام پشیمانم. اصلی آنقدر ازدوری تو دررنج است كه لحظه ای آرام نمی‌گیرد."

 

اصلی و كرم همدیگر را دیدند و و قتی شرح عشق و فراق گفتند كرم گفت :

 

" فردا به عقد هم درخواهیم آمد و چقدر مسرورم فقط خدا می‌داند !"

 

كرم و صوفی شب را آرام و مطمئن می‌خوابند و اما شبانه ، باز كشیش ، اصلی را  زوركی با خود می‌برد.

 

سحرگاهان كه كرم می‌فهمد باز رودست خورده است از راه و بیراه می‌روند كه شاید خبری ازآنها بگیرند. كرم لباس خنیاگری به تن داشت به هر جا كه می‌رسید ساز و نوایش را كوك كرده و از دلداده ی دلبندش می‌پرسید.

 

صوفی و كرم ردپای آانها را از شهرهای " قارص "و " وان " می‌گیرند و تا می‌پرسند می‌گویند كه تازه راه افتاده اند.

 

اما بشنویم از كشیش كه به " قیصریه " می‌رسد و از پاشای آنجا امان می‌خواهد و از او قول می‌گیرد كه نشانی او وخانواده اش ، مخفی بمانَد.

 

كرم و صوفی سرگشته و آواره ی شهرهاهستند و هیچ خبری از اصلی ندارند كه روزی در گردنه ای گیر افتاده و مرگ را درجلوی چشمان خود می‌بینند. برف و بوران كم مانده بود آنها را از بین ببرد كه ناگهان ،  یك مرد نورانی می‌بینند كه از مِه در آمد ه وبه آنها می‌گوید :

 

" غم نخورید و چشمانتان را یك لحظه ببندید."

 

آنها تا چشم بر هم می‌زنند خود را در محلی باصفا دیده و هر چقدر می‌جویند خبری از آن مرد نورانی  نمی‌یابند. در این هنگام یك آهوی زخمی‌، هراسان و گریزان خود را به كَرَم می‌رسانَد و كرم اورا پناه داده و از تیر رس صیاد دورش می‌كند  و باز به همراه صوفی راه می‌افتند. بین راه به قبرستانی می‌رسند و كرم ، كله ی خشكیده ای می‌بیند و با او راز دل می‌گوید. همانطور كه با دشتها ، كوهها ، و چشمه ها درد دل می‌كرد. می‌رسند به " ارزروم " و می‌فهمند كه كشیش و خانواده اش در قیصریه اند.

 

دشت و دمن سر سبز بود و نوعروسان و دختران در گشت و گذار و خنده هاشان با غمزه و عشوه آمیخته. كرم كه غبار و خستگیِ راه به تن اش بود و لباسهای مندرس و زلفان بلندش با ریش و پشم صورتش قاطی شده بود ، به همراه صوفی در كوچه باغهای قیصریه بودند كه بگو بخند نازنینان اورا متوجه آنها نمود و ناگاه در میان آنان "اصلی " را دید. در نگاه اول اصلی اورا نشناخت و اما به یكباره فهمید كه اوست و مدهوش بر زمین افتاد. وقتی به خود آمد و از آن خنیاگر خبر گرفت گفتند : " ژنده پوشی بود كه از در باغ راندیمش. "

 

كرم كه سوگلی اش را باز یافته بود رو به حمام و بازار قیصریه نهاد و با ظاهری آراسته و لباسهایی فاخر ، برگشت منزل كشیش و با این بهانه كه درد دندان دارد مادر اصلی او را به خانه راه داد و از دخترش خواست سرِ او را بر زانوان اش بگیرد تا دندان او را اگر كشیدنی است بكشد و اگر مرهمی‌می‌خواهد دوا و درمان كند. اصلی هم بی آن كه به رویش بیاورد چنین كرد و اما از احوال آنان حالی اش شد كه این باید كَرَم باشد. مادر اصلی گفت :

 

" تو دردت چیزدیگری است و دندان را بهانه كرده ای. اما نوشداروی تو پیش من است و همین حالا بر می‌گردم. "

 

مادر اصلی سراسیمه از خانه بیرون زد و رفت كلیسا كه  قاراكشیش را خبر كند.  اصلی و كرم تنها ماندند و از عشق و دلدادگی آنقدر گفتند و گفتند كه زار گریستند و آخر سر " اصلی " گفت :

 

" حكم است كه سر از گردنت بزنند و اما من نامه ای به سلیمان پاشا می‌نویسم و در آن از عشق سوزان خود و سرنوشت تلخی كه داشتیم سخن می‌گویم. او شاعر است  و شاید كه عشق را بفهمد. "

 

اصلی نامه اش را تازه تمام كرده بود كه فرّاش های پاشا سر رسیده و اورا كت بسته بردند به قصر قیصریه. سلیمان پاشا كه به قارا كشیش قول داده بود كرم رابخاطر مزاحمت به ناموش او مجازات كند تا نامه ی اصلی را دید و خواند ، درنگی كرد و گفت :" ماجرا را ازاوّل بگو كه من خوب بفهمم."

 

 كرم كه همه را گفت پاشا خواست امتحان اش كند و پرسید :

 

" مگر قحطی دختر بود كه زمین و زمان را به دنبالش تا اینجا آمده ای ؟"

 

كرم هم در پاسخ ، بانغمه ی ساز و نوای سحر انگیزش چنین گفت :

 

" ای سروران ، ای حضرات من از راه عشق ، خود هزاران بار برگشته ام و اما دل ، برنمی‌گردد. آتش شوری در دلم افتاده كه من از بیم آن می‌گریزم و اما دل با لهیب شعله هایش می‌آمیزد و هیچ ترسی ندارد. گناه من نیست ، گناه دل است !"

 

پاشا خواهری داشت " ساناز" نام و خیلی باتدبیر. از پاشا خواست كه به او نیز فرصتی دهد تا این خنیاگر عاشق را بیازماید.

 

او دسته ای دختر و نوعروس با قد و قواره ی یكسان و لباسهای همسان آماده كرد وبه قصر آوردكه اصلی نیز بین آنها بود. چهره ی دختران همه پوشیده بود و چشمان كرم بسته و یك به یك از جلو او می‌گذشتند و او در میان تعجب همگان، بانغمه و نوا و الهام غیبی ، نام و رسمشان را یك به یك می‌گفت و نوبت اصلی كه شد اورا هم شناخت. همه احسن و بارك الله گفتند و نوبت رسید به امتحانی دیگر. اورا به گورستانی بردند كه مردم پشت میّت به نماز ایستاده بودند و از كرم خواستند كه نماز میّت را تو بخوان. كرم به نماز ایستاده و گفت :

 

" حالا من نماز زنده ها را بخوانم یانماز مُرده را ؟ "

 

سلیمان پاشا و وزیر و اعیان همه یكصدا آفرین گفتند. كرم فهمیده بود مرده ای در كار نیست و آن مرد كفن شده زنده ای بیش نیست و سوگواری ها همه ساختگی اند.

 

ساناز از پاشا خواست كه هر چه زودتر ترتیب عروسی اصلی و كرم را بدهد كه این همه جور و ظلم بر عاشقان روا نیست. پاشا به كشیش گفت این عروسی باید سر بگیرد و كشیش نیز باروی خوش پذیرفت و اما مهلتی سه روزه خواست. او باز شبانه گریخت و كرم از نو ، آواره ای غریب كه به دنبال اش تا شهر حلب رفت. كشیش كه می‌دانست كرم دست بردار نیست و باز خواهد آمد این بار تصمیم گرفت كه تار سیدن كرم ، اصلی را شوهر دهد و خیال اش تخت شود كه او هم از این گریزها و سفرها ، تا بخواهی خسته و آزرده بود.

 

كرم در حلب می‌گشت و با ساز خود در قهوه خانه ها و میدان ها می‌نواخت و می‌خواند كه روزی " گولخان " یكی از سردارهای پاشا از ساز و آواز او خوش اش آمد و او را چند روزی در خانه مهمان كرد. از شنیدن سرنوشت اش حالی به حالی شد و سوگند خورد كه اگر سوگلی اش اینجا باشد حتما اورا به دلداده اش خواهد رسانید. از پیرزنی مكّار خواست كه از زنده و مرده ی اصلی خبر بیاورد وهزار درهم طلا بگیرد. تا كه روزی پیرزن خبر آورد و گفت :

 

" اگر دیربجنبید كار از كار گذشته و  اصلی را شوهر خواهند داد. "

 

گولخان پیش پاشا ی حلب رفت و حكایت اصلی و كرم كه گفت یك دیوان عدالت تشكیل گردید و بعد از شور و مشورت  ، رأی به وصال عاشقان دادند. قارا كشیش اما مهلتی یكروزه خواست كه پاشا گفت :

 

" اصلی امشب را در قصر می‌ماند و تو نیز فقط فردا را فرصت داری كه سورو سات عروسی را جوركنی !"

 

قارا كشیش ، كه در آیین اش تعصب داشت به مكر و جادو ، یك لباس سرخ عروسی حاضر كرد  و فردا ، رفت به قصر و ضمن ابراز شادی ، از دخترش خواست كه لباس عروسی را به تن كند كه همین امشب عروس خواهد شد.

 

به امر پاشا عروسی سر گرفت و و وقتی اصلی و كرم به حجله می‌رفتند از خوشبختی و خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجیدند. عاشقان در حجله بودند كه اصلی گفت :

 

" پدرم سفارش كرده كه دگمه های لباسم راحتما  تو بازكنی !"

 

كرم اما هر چه كرد دگمه ها باز نشد كه نشد. با سِحرِ سازو نوایش التماس به درگاه حق برد و از دگمه ها یكی باز شد و اما تا دگمه ی بعدی راخواست باز كند دگمه ی فبلی چفت شد. ساعتها با دگمه ها ور رفت و فقط یك دگمه مانده بود بازش كند كه آتشی جست و به سینه ی كرم افتاد. كرم در شعله اش سوخت و با فغان اصلی ، مادرش به به اتاق زفاف آمد و دید كه از كرم جز خاكستری بر جا نمانده است و فوری ، خبر به كشیش برد.

 

چهل روز و چهل شب ، اصلی از كنار خاكسترها ی كرم جُم نخورد و فقط یكسر گریست. چهل و یكمین روز ، گیسوان اش را جارو كرد و خاكستر ها را داشت جمع می‌نمود كه آتش زیر خاكستر ، زلفانش را شعله وركرد و او هم به یكباره سوخت و خاكستر شد. خبر كه در شهر حلب پیچید دل ها همه محزون شد و به دستور پاشا ، قارا كشیش و زن اش را بخاطر طلسمی‌كه كرده بودند گردن زدند.

 

خاكسترهای اصلی و كرم را نیز در صندوقچه ای ریخته و در جایی مصفا به خاك سپردند.  گنبدی از طلا نیز بر مزارشان ساختند و زیارتگاه دلهای باصفا گردید.

 

روایت این است كه تا صوفی زنده بود ، مجاور آن آرامگاه بود. آرامگاه عاشقان

ghashghayi.mihanblog


حکیم جهانگیرخان قشقایی

حکیم جهانگیرخان قشقایی

ولادت

حکیم و عارف بزرگ وار جهانگیرخان قشقایی، به سال 1243 ق در وردشت سمیرم چشم به جهان گشود. پدرش محمدخان، مردی با کمال و بزرگ منشْ از ایل قشقایی به شمار می رفت. آن حکیم فرزانه، در اوایل عمر چند سالی در همان زادگاهش به تحصیل پرداخت و قدری که از عمرش گذشت، به حرکت با طایفه روی آورد و در ایل قشقایی بیش تر به نواختن تار و شاهنامه خوانی مشغول بود. ولی از آن جا که استعداد، قابلیت و فطرتی پاک داشت، پس از آن که مدتی از عمرش گذشت، خواستار تحصیل شد و چون تحصیل با حرکت و همراهی ایل هم ساز نبود، از آن ها جدا شده و یک باره در اصفهان توقف کرد و به تحصیل علم و دانش مشغول گشت.

به سوی عالم معن

در یکی از تابستان ها که ایل قشقایی به ییلاق سمیرم رفته بود، مرحوم جهانگیرخان نیز مانند سایر افراد ایل که برای خرید و فروش و رفع حوایج شخصی خود به اصفهان می رفتند، به اصفهان رفت و در ضمن می خواست تارش را هم که شکسته بود، تعمیر کند؛ ازاین رو از شخصی سراغ تارسازی را گرفت. آن مرد علاوه بر آن که او را راهنمایی کرد، به وی گفت: «برو علم و دانش بیاموز که بهترین کار است». این گفته آن شخص چنان تأثیری بر جهانگیرخان گذاشت که به یک باره از ایل خود جدا شده و در مدرسه صدر اصفهان حجره ای برای خود برگزید و به تحصیل علم و دانش و سیر و سلوک پرداخت و به مقام و منزلتی رسید که بزرگان از نقاط مختلف برای بهره بردن از محضرش راهی اصفهان می شدند.

صفای باطن

علت اصلی گرایش حکیم قشقایی به عالم معنا و پرداختن به تحصیل علم و دانش، همان پاکی فطرت و صفای باطن بود. آری، اگر چه پس از راهنمایی آن شخص حکیم و ناصح که ایشان را به علم آموزی تشویق کرده بود، مرحوم قشقایی به گروه اهل علم و معرفت پیوست، ولی اگر فطرت پاک و روح حقیقت طلب، جهانگیرخان نبود، چنین تحولی در زندگی اش در چهل سالگی غیرقابل تصور بود؛ چون بسیارند سیاه دلانی که نه تنها امر به معروف بر دل تارشان اثر ندارد، بلکه برجانشان هم سنگینی می کند، ولی مرحوم قشقایی بلافاصله بعد از شنیدن نصیحت آن مرد تحت تأثیر قرار گرفته و به دنبال علم آموزی می رود.

مسند تعلیم

پس از آن که حکیم قشقایی علوم مختلف را فراگرفت، بساط تعلیم و آموزش را در مدرسه صدر اصفهان گسترد و بزرگان از نقاط مختلفْ برای درک محضر او راهی اصفهان شدند. حکیم جهانگیرخان در زمینه حکمت و فلسفه، به ویژه فلسفه ملاصدرا صاحب نظر بود و در این زمینه، شاگردان بزرگی تربیت کرد. آن بزرگ وار روزهای پنجشنبه و جمعه، ریاضی و هیأت تدریس می کرد. و گاهی نیز به تدریس نهج البلاغه می پرداخت و آن را با حکمت در می آمیخت.

تدریس فقه و اصول ایشان هم بسیار مورد توجه طلاب قرار می گرفت. و خلاصه این که حکیم قشقایی در کلیه سطوح درسی حوزه و در رشته های مختلف به تدریس و تعلیم پرداخت و شاگردان بزرگی تربیت کرد.

شاگردان حکیم قشقایی

برای روشن شدن تفاوت ارزشی زندگی حکیم قشقایی قبل و بعد از چهل سالگی، بهتر است به اثرات علمی آن بزرگ وار اشاره کنیم و آثار علمی ایشان، چیزی نیست جز شاگردانی که پروانه وار از شمع وجود آن حکیم فرزانه کسب فیض کرده و هر یک استادی فاضل شدند و هم چون چراغ هدایتی برای جویندگان علم و دانش نورافشانی کردند. از جمله این بزرگان، می توان به مرحوم آیت اللّه العظمی بروجردی مرجع بزرگ شیعه، مرحوم آقاضیاءالدین اراکی، حکیم و علامه بزرگ حاج آقا رحیم ارباب، حکیم میرزا محمدباقر امامی، آیت اللّه سید ابوالحسن اصفهانی، آیت اللّه شیخ حسن علی اصفهانی، عارف بزرگوار میرزا محمد علی شاه آبادی، آیت اللّه سید حسن مدرس، علامه بزرگ وار میرزا محمد حسن نایینی و صدها عالم و عارف دیگر اشاره کرد.

همت بلند

همت بالای حکیم قشقایی قابل تدبر و تحسین است؛ زیرا این مرد الهی بعد از چهل سالگی که طبیعتا نیروی جوانی اش از کف رفته بود، به کسب علم و دانش روی آورد.

در حقیقت توان دست یافتن به مراحل عالی علمی، در زمانی امکان پذیر است که انسان در بهار عمر و دوران نشاط زندگی باشد، ولی این بزرگ مردْ با همت عالی اش؛ این راه را پیمود و به مراتب عالی علم و دانش و سیر و سلوک دست یافت.

شاعر هم در این باره می گوید:

همت بلنددار که مردان روزگار از همت بلند به جایی رسیده اند

حکیم قشقایی در کلام بزرگان

استاد شهید مرتضی مطهری درباره شخصیت و جایگاه علمی و معنوی حکیم قشقایی چنین می نویسد: «مرحوم خان، علاوه بر مقام علمی و فلسفی، در متانت و وقار و انضباط اخلاقی و تقوا نمونه بوده است. تا آخر عمر در همان لباس عادی اول خود باقی بوده و فوق العاده مورد ارادت شاگردان و آشنایان بوده است.»

هم چنین مرحوم شیخ عباس قمی مؤلف کتاب مفاتیح الجنان در احوالات این حکیم فرزانه چنین بیان می کند:

«حکیم قشقایی عالمی جلیل و فاضلی دانا بود که در علوم معقول و منقول و در عرفان به کمال رسیده بود. او در علم و عمل به جایی رسید که بزرگان از شهرهای دیگر به حوزه درسش می آمدند».

اساتید حکیم قشقایی

بزرگ ترین استاد حکیم قشقایی، علامه محمد رضا قمشه ای بود که در زمینه حکمت و فلسفه سرآمد زمان خویش به شمار می آمد و مرحوم قشقایی از محضر او استفاده فراوانی برد تا این که خود نیز یکی از بزرگ ترین اساتید فلسفه در عصر خویش شد. ایشان در زمینه فقه و اصول از محضر اساتیدی چون حاج ملاحسین علی تویسرکانی، حاج شیخ محمدباقر نجفی و میرزا محمد حسن نجفی استفاده ها برد و نیز علم طب را از طبیب معروف اصفهان، آخوند ملاعبدالجواد خراسانی آموخت. از این رو ایشان علوم مختلف را در خود گرد آورد و پس از آن، در مدرسه صدر اصفهان بساط تعلیم و ارشاد گسترد و شاگردان بزرگی از خود به یادگار گذاشت.

انسان واقعی

مرحوم قشقایی دانشمندی بود که علم را به زیور عرفان و اخلاق آراسته و وجودش، منبع کمالات و فضایل اخلاقی بود. در دین استوار و ثابت قدم بود و در امور زندگی و برنامه های روزانه اش، کمال نظم و ترتیب را به کار برد. حاج آقا رحیم ارباب که یکی از شاگردان برجسته حکیم جهانگیرخان بود، درباره احوالات ایشان می نویسد: «حکیم قشقایی جامع حکمت و عرفان و معقول و منقول بود. ایشان بسیار خوش اخلاق و نسبت به طلاب بسیار مهربان و در تربیت آن ها کوشا بود».

تأثیر امر به معروف و نهی از منکر

امر به معروف و نهی از منکر یکی از دستورات اسلامی است که تأثیر فراوانی در اصلاح افراد و اجتماع دارد که نمونه آن در زندگانی حکیم قشقایی به چشم می خورد، زیرا هنگامی که شخصی خیرخواهانه به وی گفت که به کسب علم و دانش بپرداز؛ او نیز پذیرفت و از این هدایت و راهنمایی، استفاده های زیادی برد.

آری، اگر مردم جامعه، جایگاه و اهمیت و تأثیرات امر به معروف و نهی از منکر را دریابند و به آن عمل کنند، رشد علم، دانش و اخلاق در اجتماع به بالاترین حدّ خود خواهد رسید.

به سوی بهشت ابدی

حکیم گران مایه، مرحوم جهانگیرخان قشقایی، پس از 85 سال عمر با برکت که در واقع 45 سال آن رابه تحصیل، تدریس و جهاد با نفس و سیر الی اللّه گذراند، در شب سیزدهم ماه مبارک رمضان سال 1328 ق در اصفهان دعوت حق را لبیک گفت و پرنده روح پاکش به سوی بهشت ابدی پرکشید و دل صدها شاگرد و مرید خودش را داغ دار کرد.

از آن جا که حکیم قشقایی امور کفن و دفن خود را به دوست و یار همیشگی اش، مرحوم آخوند کاشی واگذار کرده بود، او نیز بنا به وصیت آن حکیم فرزانه، پیکر مبارکش را در حالی که همه چشم ها، به ویژه شاگردان مکتبش اشک ریزان بود، در تخت فولاد اصفهان، تکیه آقا سید محمد تُرک به خاک سپرد. روحش شاد و راهش پررهرو باد.

پدیدآورنده: حمزه کریم خانی


مقبره جهانگیرخان قشقایی در تخت فولاد اصفهان

قشقاییها

قشقایی 

قشقایی یکی از ایلات بزرگ ترک ایران است و از ایلهای بزرگ ایران از لحاظ جمعیت به شمار می‌رود. زبان قشقاییها ترکی قشقایی است که همانند و شبیه زبان ترکی آذربایجانی است.[۲] و در طبقه بندی زبانها شاخه از زبان ترکی آذربایجانی محسوب می شود[۳] قشقایی‌ها شیعه جعفری هستند و به آداب و رسوم خود علاقه‌مندند. مرکز اصلی این ایل استان فارس است.اما به دلیل وسعت اراضی وقلمرو در دیگر استان‌ها نیز ساکن می‌باشند از جمله: کهکیلویه وبویراحمد، چهارمحال بختیاری(بلداجي، بروجن، سامان)، خوزستان(هفتکل)و اصفهان(قسمتهایی ازسمیرم، شهرضا، دهاقان وفریدن). قشقایی‌ها در دوره‌های مختلف به‌تدریج به این سرزمین کوچیده و در آن ساکن شده‌اند. عشایر ترک‌زبان در سراسر ایران پراکنده‌اند. استقرار ایلات ترک در مناطق گوناگون ایران در دوران سلجوقیان، مغولان، تیموریان و صفویه شدت یافته‌است. جمعیت ایل قشقائی نیم میلیون (تخمین سال ۱۹۸۶) [۴] و ۱٬۵۰۰٬۰۰۰ [۵] و ۱٬۷۵۷٬۰۰۰ تخمین زده می‌شود.[۶]

کوچ قشقایی‌ها [ویرایش]

قشقائی‌ها سه تا چهار ماه از سال را کوچ می‌کنند و بقیه سال را در ییلاق و قشلاق می‌گذرانند. عده از قشقایی‌ها نیز یکجانشین شده، به کشاورزی و باغداری مشغولند یا به شیراز کوچ کرده اند. قشقایی‌های بیشتر به دامپروری و گله داری می‌پردازند؛ به همین جهت برای رسیدن به چراگاه پیوسته کوچ می‌کنند. قشقایی‌های بجز دامداری، در ییلاق و قشلاق به کشتاورزی نیز می‌پردازند. این ایل در ییلاق با بختیاریها و در قشلاق با ایلهای بویر احمدی، خمسه، ممسنی مجاورند.

قشقایی‌ها دائماً میان سرزمینهای سردسیر (ییلاق) سمیرم شش ناحیه، دامنه کوه دنا معروف به پادنا، سرحد چهاردانگه، کام فیروز، کاکان و پیرامون شهرهای آباده، صفاشهر، شهرضا، اردکان، کوه مرّهَ تا سرزمینهای گرمسیر (قشلاق) کرانه‌های خلیج فارس و پیرامون بهبهان، ماهور میلاتی، کازرون، فراش بند، قیر، کازرین، خنج، افزر، (لارستان)، خشت، فیروزآباد، خواجه‌ای، دشتی و دشتستان برای رفتن به ییلاق و قشلاق کوچ می‌کنند و چنانکه یاد شد، معمولاً چادرنشینند.

چادر 

نام مسکن عشایر آلاچیق است که از دو بخش تشکیل می‌شود: بخش بالایی چادر (سقف آن) سیاه‌چادر نام دارد و از موی بز بافته می‌شود. بخش دیگر دیواره جانبی است که چیق (یا چیت) نام دارد و از ترکیب نی و موی بز ساخته می‌شود[۷].

چادرهای ایلی را که «بوهون» خوانده می‌شود، از موی بز و به رنگ سیاه می‌بافند. این چادرها به شکل مستطیل است و از چند بخش گوناگون: سقف، لتفهای اطراف چادر، تیرکها، چند قطعه«کمَّج» یا«کمجِّه»، بندها، میخ‌های بلند چوبی، میخ‌های کوچک چوبی که به نام «شیش» خوانده می‌شود و لفاف یا «چیق» یا«نی چی» اطراف چادر تشکیل شده‌است. لتفها از جنس سقف و به رنگ سیاه بافته می‌شوند. پهنای لتف یک متر و درازای آن نامعین است و گاهی تا ده متر می‌رسد. لتفها با میخهای کوچک چوبی «شیش» به سقف متصل می‌گردند. تیرکها و کمج‌ها نگهدارنده سقف چادرند. سر تیرکها در زیر سقف، در سوراخ کمج‌ها قرار می‌گیرد. شکل چادر در تابستان و زمستان فرق می‌کند. در زمستان بیشتر تیرکها در میان و سراسر چادر قرار می‌گیرند و سقف را به شکل مخروط درمی‌آورند تا هنگام ریزش باران، آب از لبه سقف و به زمین بریزد. پیرامون چادر نیز جوی کوچکی حفر می‌کنند که آب باران در آن جاری می‌شود ولی در تابستان و بهار تیرکها را در اطراف چادر قرار می‌دهند تا سقف صاف و هموار باشد. در تابستان چادر تنها در بخشی که اسباب خانه و رختخوابها قرار می‌گیرد دیوار دارد. در زمستان و پایان پائیز سه طرف چادرها با لتف پوشیده می‌شود و تنها راه ورود و خروج، یک ضلع پهنای چادر است. «نی چی» یا «چیق» حصیری است از نی که از درون، دورادور بخش پایین چادر گذاشته شود تا چادر، از دید خارج، باران و سرما محفوظ بماند. باید دانست که بیشتر لوازم زندگی و خواربار و رختخواب و پوشاک و وسایل دیگر را در جوال‌ها و خورجین‌ها و خوابگاهها یا چمدانها می‌گذارند و آنها را در امتداد درازای چادر منظم و مرتب روی هم می‌چینند و گاهی یک جاجیم بزرگ منگوله دار و زیبا بر روی سراسر آنها می‌کشند.

بجز چادرهای سیاه که چادر رسمی ایلی است، چادرهای برزنتی سفید یا اخرائی رنگ دو پوششه آفتاب گردان یا مخروطی برای پذیرائی مهمانها و برای استفاده در جشنها و عروسیها نیز وجود دارد. در جشنها دامن این چادرها را بالا می‌زنند تا تماشاچیان صحنه را بهتر ببینند. گاهی در درون این چادرها شستشو می‌کنند. چادرهای دو پوششه را در اصفهان می‌سازند. بجز این چادر، یک نوع چادر کوچک مستطیلی شکل از کرباس سفید رنگ نیز دارند که ویژه آبریزگاه است. چادر آبریزگاه به‌وسیله تجیری از میان به دو بخش مجزا تقسیم می‌شود و در قسمت وسط آن چاله کوچکی کنده‌اند.

پوشاک 

پوشاک زنان قشقایی عبارت است از: چهار یا پنج دامن چین‌دار است که تنبان با زیر جامه نامیده می‌شود. تنبان‌ها را روی هم می‌پوشند و هر کدام آنها از ۱۲ تا ۱۴ پارچه ساخته می‌شود. تنبان‌های زیری از پارچه‌های ارزان مانند چیت گلدار و دامنهای رویی از پارچه‌های بهتر مانند مخمل یا زری و تور است و در پائین حاشیه یا تزئین دارد. پیراهن زنان تا ساق پا، یقه بسته و آستین بلند است و در دو طرف پائین چاک دارد که روی دامنها قرار می‌گیرد. اگر پیراهن از جنس ساده و گلدار نباشد پیش سینه را پولک دوزی می‌کنند. روی پیراهن ارخالق کوتاهی با آستین سنبوسه‌ای می‌پوشند که از زری گلدار یا مخمل است. بر دو گوشه کلاخچه‌ای (کلاهچه یا کلاهکی) سه گوش از جنس آرخالق کش می‌اندازند و پس از آنکه آن را سر گذاشتند کش را به زیر می‌آورند و موها را دور کش می‌پیچند. روی کلاخچه چارقد تور یا زری سه گوش بزرگی سر می‌کنند و آن را با سنجاقی محکم زیر گلو می‌بندند و روی آن را از قسمت جلوی سر و بالای پیشانی دستمال کلاغی رنگی می‌بندند. و کلاغی را از پشت سر گره می‌زنند و قسمت زیادی آن را از پشت آویزان می‌کنند. پوشش پای آنها کفش ساده یا گیوه ملکی است. جوراب نمی‌پوشند. زیور دیگر زنان گلوبند زرین یا اشرفی همراه با دانه‌های میخک خوشبو و همچنین النگو و دست بند طلا است.

لباس مردان عموماً کت و شلوار است ولی پوشاک ایلی آنها ارخالق آستردار بلندی است که تا مچ پا می‌آید و آستین بلند و گشاد و چاک دار دارد و ساده یا گلدار است. زیر آرخالق پیراهنی به رنگهای گوناگون ساده یا راه راه با شلوار بلند آبی ساده یا راه راه می‌پوشند. کفش آنها گیوه ملکی ساخت آباده یا شیراز، یا کفش ساده مردانه‌است. بر روی آرخالق (در قسمت کمر) شال پهنی می‌بندند و کلاه دو گوشی از جنس کرک شتر به سر می‌گذارند. کلاه دو گوشی ویژه قشقائی‌هاست و به دستور ناصر خان، برای تمایز از ایلات دیگر، طرح شده‌است.این کلاه که به شکل تاج می‌باشدبرای این می‌باشد که نشان دهد هر قشقایی برای خود یک شاه است. پیر و جوان، بزرگ و کوچک به این کلاه علاقه خاصی دارند. «چُقِّه» پوشاک دیگری است که ویژه جنگ و شکار مردان قشقائی است چقه را از پارچه پشمی آستین دار سفید رنگ و نازکی تهیه می‌کنند. بلندی چقه تا زانوان و قسمت جلو آن مانند قبا چاک‌دار است. در پشت چقه بند رنگینی قرار دارد که «زِنْهارِه» نامیده می‌شود و دو سر آن منگوله زیبایی دارد.این منگوله را قشقایی‌ها گومپول می‌نامند

زنهاره روی شانه‌ها قرار دارد و دو سر آن از زیر بغلها می‌گذرد و در پشت به میان زنهاره گره می‌خورد. کار زنهاره جمع کردن و نگهداری آستینهای چقه در روی بازوان است.

برخی از پیشه‌های مردم 

قشقائی‌ها در سردسیر و گرمسیر به کشاورزی و باغداری می‌پردازند. محصولات آنها گندم، جو، برنج، حبوبات، سبزی، مرکبات و خرما است. کشاورزی بیشتر با اصول قدیمی و گاوآهن انجام می‌گیرد. زنان در همه کارها با مردان همکاری می‌کنند. پس از برداشت محصول و پرداخت حق مالکانه، زنان بقیه محصول را در خورجین‌ها و جوالها ذخیره می‌کنند یا به فروش می‌رسانند. بعلاوه تمام کارهای خانه به عهده زنهاست. دختران و زنان ایل هر صبح از کوه و دشت هیزم سوخت خود را گرد آوری می‌کنند و پس از آن از رودخانه یا چشمه مشکهای آب را پر می‌کنند و به پشت می‌گیرند و به چادر می‌آورند. سپس گندم و برنج را در هاون‌های چوبی به نام «دیوَک» می‌کوبند و پوست آنها را می‌گیرند. هنگام کوبیدن، آهنگ ویژه‌ای را زیر لب زمزمه می‌کنند که آهنگ «برنج کوبی» نامیده می‌شود. پس از آن آرد را خمیر و چانه می‌کنند و از آن نان می‌پزند. نان را روی ساج‌های فلزی می‌پزند. نخست ساج را روی اجاق جلوی چادر گرم می‌کنند. و سپس چانه‌های خمیر را روی نان بند پهن می‌نمایند و روی ساج می‌اندازند تا پخته شود. تمام خوراکهای گوناگون دیگر نیز روی همین اجاقهای جلوی چادر تهیه می‌شود.

زنان از شیر کره، ماست، کشک، قره قروت، سرشیر و جز آن تهیه می‌کنند. ماست را در مشکهایی[۸] که به سه پایه چوبی متصل است می‌آویزند و آنقدر تکان می‌دهند تا کره و دوغ بدست آید. کار دیگر زنان بافت جاجیم، گلیم، گَبِّه[۹] قالی، خورجین، خوابگاه[۱۰] و جز آن است. زنان و دختران نخست پشم گوسفند را با دوک می‌ریسند و پس از آن که آنها را رنگ کردند به صورت کلاف برای بافت آماده می‌سازند. بافت با دارهای زمینی و با شانه فلزی که «کرکیتْ» نامیده می‌شود انجام می‌گیرد. در هر دستگاه بافت چند تن از زنان و دختران مدت یک یا دو ماه کار می‌کنند تا یک قطعه جاجیم یا گلیم زیبای قشقایی بوجود آوردند. نخست کلافها را سراسر دار می‌کشند و از یک سو شروع به بافتن و طرح انداختن می‌کنند. دوخت پوشاک خانواده نیز به عهده زنهاست و زنها نیز باید این هنر را بدانند به‌همین جهت مادران وظیفه دارند که دوزندگی را مانند بافت جاجیم و گلیم و قالی به دختران خود بیاموزند.


قشقائی‌ها بیشتر نیازمندیهای روزانه خود را محدود و آسان می‌کنند و به‌وسیله خود ایل مرتفع می‌سازند. مثلاً آرایشگران بومی گذشته از آرایشگری نوازندگی را نیز بعهده دارند و در جشن‌ها و عروسیها ساز می‌زنند و می‌خوانند. ختنه کردن کودکان نیز از کار آرایشگران است.

  • وسایل سواری ـ وسیله حمل و نقل و سواری قشقائی‌ها در ییلاق و قشلاق اسب، شتر، قاطر و خر است و از شتر بیشتر برای بارکشی استفاده می‌کنند. خانهای قشقائی برای سواری از اتومبیلهائی مانند جیپ و لندرور استفاده می‌نمایند و بیشتر شان اتومبیل دارند.


  • شکار ـ یکی از سرگرمیهای مردان قشقائی در اوقات بیکاری شکار پرندگان و جانوران دیکر است که به‌وسیله تفنگ انجام می‌گیرد. قشقائی‌ها به شکار و تیراندازی و سواری بسیار علاقه‌مندند و بیشتر آنان در این فن مهارت زیادی دارند.در بین پرندگان کبک وتیهوبرای شکار محبوبیت زیادی دارد

برخی از آداب و رسوم 

قشقایی‌ها مردمانی سرخوش و دلشادند. به جشن، پا کوبی و رقص بسیار علاقمندند و از اندوه و سوگواری گریزان. در تمام سال تنها در ده روز آغاز محرم سوگواری می‌کنند. در جشن‌ها و عروسیها رقص چوبی (گروهی) زنان و مردان قشقائی بسیار زیبا و جالب است. در این جشن‌ها زنان و مردان هر یک دو دستمال در دست می‌گیرند و پیرامون یک دایره بزرگ می‌ایستند و با آهنگ کرنا و دهل دستمالها را تکان می‌دهند و با حرکات موزون پیش می‌روند در رقص «دَرْمَرو» یا چوب بازی نیز، مردان دوتا دو تا و به نوبت با چوبهای کوتاه و بلندی که در دست دارند به آهنگ ساز و دهل با یکدیگر می‌رقصند مبارزه می‌کنند. از این رقصها در مراسم عروسی قشقایی‌ها به تفصیل سخن خواهیم گفت.

قشقایی‌ها به نوشیدن چای علاقه بسیاری دارند و فرزندان خود را از کودکی به نوشیدن آن عادت می‌دهند. چای از خوراکهای عمومی قشقایی است. قشقایی‌ها به کشیدن قلیان بسیار علاقه‌مندند تنها مردان طایفه دره شوری به جای قلیان از چپق استفاده می‌کنند.

مردم ایل فرمان بر و مطیع دستور خانها هستند و هیچ قانونی را بالاتر از فرمان خان خود نمی‌دانند. هر گاه یکی از خانها یا کلانترها بمیرد مصیبتی در ایل و طایفه او برپا می‌شود. قشقائی‌ها در مرگ خان یا کلانتر، مانند عزیزان و فرزندان خود متأثر می‌شوند. گورستانهای قشقایی در سر راه کوچ ایل فرار گرفته تا هنگام کوچ بتوانند برای مردگان خود فاتحه‌ای بخوانند.

به سبب علاقه‌ای که به خانهای خود دارند برای آنها آرامگاههای باشکوه و استوار می‌سازند که سالیان متمادی پابرجا می‌ماند و هر سال هنگام کوچ قبر آنها را زیارت می‌نمایند.

در مراسم جشن و عروسی زنان و مردان قشقایی رقص بسیار زیبا و جالبی دارند

آرامگاه عده‌ای از سران ایل قشقایی بویژه خانهای طایفه کشکولی در دامنه با صفای شاهدای اردکان با سنگ و شیروانی به سبک مزار حافظ ساخته شده و نظر بیننده را به خود جلب می‌کند.

بیشتر قشقایی‌ها همانند دیگر اقوام ترک، دارای چشمانی ریز، گونه برجسته، موی مشکی و صورت گندوم گون اند. در میان طایفه فارسیمدان(ایمور) و دره شوری گروهی سفید پوست با موی زرد یا بور نیز دیده می‌شوند. زنان قشقایی هرگز آرایش نمی‌کنند. تنها فرق زنان با دختران «چتر زلف» زنهاست. هنگام عروسی برای آرایش عروس این چتر زلف را درست می‌کنند. مردان قشقایی همیشه صورت خود را می‌تراشند و به بلند کردن سبیل علاقه خاصی دارند.

مشاهیر ایل قشقایی 

از بزرگان این ایل می توان به ایت الله جهانگیرخان قشقایی اشاره کرد. او که تا ۴۰ سالگی همراه ایل کوچ می کرده و از تحصیلات مکتبی ابتدایی برخوردار بوده در سفر به اصفهان برای تعمیر سه تار خود با فردی برخورد می‌کند که به او توصیه می‌کند دنبال علم برود. از شاگردان برجسته ایت الله می توان به مرحوم شاه ابادی استاد عرفان امام، ایت الله بروجردی، شهید مدرس، نخودکی اصفهانی و ... اشاره کرد. وی در شب ۱۳ رمضان دار فانی را وداع گفتند و در «تخت فولاد اصفهان» به خاک سپرده شد.

یکی از شخصیت‌های به نام، اسماعیل خان قشقایی معروف به صولت‌الدوله سردار عشایر در جنگ با نظامیان انگلیسی است. (متولد ۱۲۵۲ قمری)، وی چندین بار به مقام ایلخانی قشقایی رسید. صولت‌الدوله در شانزدهم مهر ۱۳۱۱ در زندان قصر تهران درگذشت.

حاج ایازخان قشقایی نویسنده سفرنامه حج و عتبات عالیات در دوره احمدشاه قاجار (نویسنده اولین سفرنامه قشقایی)از دیگر بزرگان قشقایی است. وی مشاور و معتمد اسماعیل خان صولت الدوله قشقایی، متولد ۱۲۸۷ قمری (۱۲۴۸ خورشیدی)، وفات ۱۳۵۸ قمری (۱۳۱۸ خورشیدی)، از مشاهیر قشقایی در دوران جنگ جهانی اول به شمار می‌رود.

محمدابراهیم متخلص به مأذون قشقایی، شاعر، متولد سال ۱۲۴۶ قمری، از تیره قادرلو بوربور طایفهٔ عمله، وفات در سال ۱۳۱۳ قمری. ماذون اشعار عارفانه و عاشقانه دارد و مرحوم شهباز شهبازی (نخستین گردآورنده اشعار شعرای قشقایی در کتابی به همین نام) او را بزرگترین شاعر قشقایی می‌داند.

آموزش عشایری 

نخستین بار مدرس در سال ۱۳۰۳ در مخالفت با سیاست تخته قاپو و اسکان عشایر در پیامی که به دست رحیم‌زاده صفوی، مدیر روزنامه‌ٔ آسیای وسطی، برای احمدشاه فرستاد، چنین نوشت: «آیا تربیت ایلات غیر از تخته قاپو راهی ندارد؟ آیا نمی‌توان برای ایلات مدارس سیار عشایری و برنامهٔ متناسب درست کرد که اصول وطن‌پرستی و مسایل صحی و بهداری و وسایل ضروری فلاحتی به آن‌ها آموخته شود.» اما این اندیشه چندان مورد توجه قرار نگرفت.

برنامه ریز و بنیانگذار آموزش عشایر و مدارس عشایری، پروفسور محمود حسابی است که در سال ۱۳۳۰ که به عنوان وزیر فرهنگ در کابینه دکتر مصدق فعالیت می‌کرد و اقدام به ایجاد اولین مدارس عشایری نمود.[۱۱] سپس در زمان دولت پهلوی توسطمحمد بهمن‌بیگی این مدارس بار دیگر پا گرفت. [۱۲]

اتومبیل نیسان قشقایی 

شرکت اتومبیل‌سازی ژاپنی نیسان در سال ۲۰۰۷ میلادی مدل جدید و جمع و جوری از اس‌یووی خود با نام نیسان قشقایی به بازار ارائه کرد.این شرکت دلیل نامگذاری این ماشین را مشهور بودن افراد ایل قشقایی به سخت کوشی عنوان کرده است. این نوع نامگذاری برای دومین بار است و برای بار اول این شرکت نام یک ایل مغربی را برای یکی از ماشین‌های خود انتخاب کرده بود.


ییلاق و قشلاق ایل قشقایی

سردسیر ، گرمسیر :

ایل قشقایی دارای دو منطقه سردسیری است. نخست منطقه بین شیراز و دشت اَرژَن تا پیرامون کازرون میباشد، دیگری در شمال شرقی شیراز واقع شده که از " اردکان " فارس تا مرزهای کهگیلویه و از شمال آباده تا قُمشه (شهرضا ) ادامه مییابد و به سرحد بزرگ معروف است.

گرمسیر ایل قشقایی در گذشته از مناطق کم ارتفاع جلگه ای و پست جنوب شرقی فارس ( لار ، جهرم ، فیروزآباد ، کازرون تا حدود ، بهبهان و گَناوه ) تشکیل میشده ولی امروز گرمسیر آنان به بیش از دو برابر وسعت یافته است.(۲۵)

ساخت ایلی :

ایل قشقایی از شش شاخه : دره شوری ، شش بلوکی ، کشکولی بزرگ ، کشکولی کوچک ، عمله و فارسیمدان ، تشکیل گردیده است ولی در ساختمان ایلی هریک از شاخه های مزبور را اصطلاحا " طایفه " می نامند.

هر طایفه از چندین تیره و هر تیره از چندین " بُنکو یا ایشوم " و هر " بُنکو" از شاخه هایی به نام " بیله " و هر " بیله " از چند " خانوار " تشکیل شده است . بنابر این ساختمان سنتی ایلی از ایل تا خانوار به صورت زیر طبقه بندی شده است:

ایل --------- طایفه --------- تیره ---------- بُنکو (ایشوم ) ----------- بیله --------- خانوار
چون در بخشهایی که آمد تعریف مربوط به ایل ، طایفه ، تیره و خانوار یادآوری شد لذا در اینجا به تشریح اصطلاحات دیگری که در ساختمان ایل قشقایی وجود دارد می پردازیم .

الف – بُنکو : بُنکو ، از اجتماع چند سیاه چادر در منطقه محدودی به نام " یورت " که در داخل مرتع مستقر میشوند تشکیل گردیده است .افراد مستقر در این واحد اغلب خویشاوند و در مسایل مربوط به دامداری و کشاورزی باهم توافق نزدیک دارند .

قشقاییان علاوه بر اصطلاح " بُنکو" واحدهای اجتماعی خود را " ابه ، بولک و یا ایشوم " مینامند . کلیه افراد ساکن در " بُنکو " از تیره خاصی بوده دارای نیای مشترک هستند ، مرتع آنان مشترک و تصمیمات ایشان نیز مشترک است . " بُنکو " واحدی اقتصادی و هم اجتماعی بشمار می رود . سرپرست هر " بُنکو " ریش سفید نامیده میشود که از بین افراد همان " بُنکو" انتخاب شده و کلیه مسایل مربوط به بُنکو را زیر نظر دارد .

ب – بیله : بیله ، کوچکترین واحد اجتماعی در سلسله ساخت ایلی است که از گردهم آیی چند خانوار خویشاوند تشکیل میگردد ، در بعضی از طایفه های قشقایی " بُنکوها " به شاخه های متعددی به نام " بیله " تقسیم میگردند .

بیله ، واحد اساسی تعاون زراعی و دامداری را تشکیل میدهد و از لحاظ فعالیتهای روزمره از اهمیت بسیاری برخوردار است . زیرا که واحدی از افراد به وجود می آورد که هنگام کوچ تواما حرکت کرده یاری و همکاری های مفیدی را سبب میشود .

آخرین رده ایلی طوایف کشکولی کوچک، کشکولی بزرگ ،و دره شوری ، بُنکو ، میباشد ودارای " بیله ای " نیستند . اما طوایف فارسیمدان و عمله ، دارای بیله های اندکی ( حدود ۱۳ درصد کل بیله های ایل) میباشند ولی طایفه شش بلوکی دارای بیشاز ۱۸۰ بیله ( ۸۷ درصد کل ) است . (۲۶)


طوایف و تیره های ایل قشقایی :

الف – طایفه دَره شوُری :

دره شوری ، یکی از طوایف نیرومند و مشهور ایل قشقایی است که طبق آخرین آمار دولتی ( ۱۳۶۰ ) دارای ۶۴ تیره و ۵۱۶۹ خانوار (۲۷۳۹۶ نفر) بوده است . (۲۷)

تعدادی از مردم این طایفه " تخته قاپو" گردیده و بقیه هم در حال " اِسکان" میباشند . امرار معاش آنان از گله داری و زراعت غلات است . منطقه سردسیر آنان پیرامون سمیرم ، دردشت ، خسروشیرین،سولیجان ، سِمیرم علیا ، قورتپه ، سیاه وکلک سِمیرم و کرمآباد است .

گرمسیرشان دوگنبدان ، حسین آباد ، سر مشهد ، جَرِه ، خِشت ، باشت و بابوئی ، مَمَسَنی ، گوراِسپید ، هفت دشت ماهور ، کوهمره توران ، کوه براق ، بشارگان ، کوه سرخ ، پیرامون کازرون ، هفت دشت ، پیر سرخ باشت ، کوه سیاه و قره دشت براق است . (۲۸)

مهمترین تیره های این طایفه عبارتند از : کیخایی ، خانی ، جانبازلو ، شبانکاره ، بهرام کیخایی ، چهار پنجه ، ایمانلو ، چهار پنجه نره ای .(۲۹)

ب – طایفه عَمَلِه :

طایفه عَمَلِه ، یکی از بزرگترین طوایف ایل قشقایی است که در زمان ایلخانی صولت الدوله (پدر ناصرخان و خسروخان قشقایی) برای رسیدگی به کارهای شخصی ایلخان ، جمع آوری حق مالکانه ، رسیدگی به امور کشاورزی ، گله داری و تنظیم امور ایلی از تیره های مختلف ایل قشقایی و سران آنها تشکیل گردید . طایفه عمله یا عمال اجرای دستوران و فرمانهای ایلخانی بزرگ با اینکه اکنون سمت و وظایف قبلی خود را از دست داده است هنوز هم به اسم " عَمَلِه " خوانده میشود.

خوانین هر طایفه نیز دارای عده ای خدمتگزار و کارگزار مخصوص بوده اند که آنان را " عَمَلِه دور و بَرِ خان " مینامیدند و از افراد " طایفه بزرگ عمله " نبوده اند . (۳۰)

گرمسیر طایفه عمله ، منطقه وسیعی از شهرستان لار ، فیروزآباد و جهرم است و سردسیرشان اطراف شهرستان شیراز ، بعضی از روستاهای شهرستان آباده و حومه سمیرم از شهرستان قُمشه ( شهرضا ) میباشد . (۳۱)

طایفه عمله، دارای یک تیره به نام " صفی خانی " است که این تیره از ۷۲ زیر تیره تشکیل گردیده است. جمعیت طایفه عمله در سال ۱۳۶۰ شمسی ۸۰۱۱ خانوار (۴۲۴۶۱ نفر) بوده است. (۳۲)

ج – طایفه فارسیمدان :

این طایفه زمستانها در دهستان "جَرِه " و حدود روستاهای ، فامور ، دادین ، سرمشهد ، جدول تُرکی ، پل آبگینه از شهرستان کازرون و ناحیه " پشت پرو جمیله " گیسگان ، رود فاریاب ، از شهرستان دَشتی و دشتستان میگذرانند و تابستانها در پیرامون شهرستانهای آباده ، قُمشه (شهرضا) بروجن ، بسر می برند . این طایفه در سال ۱۳۶۱ دارای ۵۶ تیره ، ۲۷۱۵ خانوار یا (۱۲۳۹۴ نفر ) بوده است .

د – طایفه شش بلوکی :

چون مردم این طایفه در اصل از ناحیه " شش بلوک خلجستان " به این منطقه آمده اند به " شش بلوکی" نامیده شده اند . مردم شش بلوکی از راه زراعت و گله داری امرار معاش میکنند و گرمسیر آنان بوشکان دشتی ، کوه سیاه دشتی ، حومه ، فراشبند ، دَهرَم ، میباشد و سردسیرشان حومه ، اقلید ، ایزد خواست و کوه آران از شهرستان آباده است . (۳۳)

این طایفه در سال ۱۳۶۱ دارای ۶۰ تیره ، ۶۴۰۳ خانوار(۳۳۹۳۸ نفر ) بوده است .(۳۴)

ه – طایفه کشکولی بزرگ :

این طایفه از حدود ۴۰ تیره تشکیل گردیده ، زمستانها در ماهور میلاتی ، چنار شاهیجان ، پیرامون کازرون و باباکلان ، بسر میبرد و ییلاق آن ، کوه آبنو ، خرک ، چهل چشمه ، دشت ارژن ، ایزد خواست ، زنگنه ، کهره ، کوه میشان و اََردِکان است . مردم طایفه کشکولی بزرگ به زراعت و گله داری اشتغال دارند . عده ای از آنان تخته قاپو شده اند و بقیه نیز در حال اسکان هستند . جمعیت این طایفه در سال ۱۳۴۲ حدود ۴۸۶۲ خانوار (۳۵) و در سال ۱۳۵۲ شمسی ۳۶۷۶ خانوار (۳۶) و در سال ۱۳۶۰ ، بالغ بر ۵۲۷ خانوار (۲۷۹۳۵ نفر) بوده است . (۳۷)

و – طایفه کشکولی کوچک :

این طایفه از ۱۲ تیره تشکیل گردیده و در سال ۱۳۶۱ دارای ۱۱۳۸ خانوار ( ۶۰۳۷ نفر ) بوده است .

منطقه سردسیر آنان پیرامون ، کاکان ، درگینه ، ساران ، تُل خانی و گرمسیر ایشان حوالی " هنگام " پیرامون فیروزآباد ، خاردان ، زتردان و مشرق دشت لار است .

۵ – ساخت قدرت :

در گذشته طوایف مختلف ایل تحت سرپرستی ایلخان بزرگ اداره میشد . ایلخان به ظاهر از سوی دولت مرکزی انتخاب میگردید . اما در عمل از تیره " شاهی لوی " طایفه " عمله " این قدرت را بدست می گرفت .

ایلخان مسئول برقراری نظم و قانون و همچنین جمع آوری خراج بود . وی برای هر طایفه یک " کلانتر " تعیین مینمود که بتواند کنترل اداره املاک و امور " کوچ " را زیر نظر داشته باشد و مجری دستورات و خواستهای ایلخان باشد . هر تیره توسط " کدخدا " اداره می شد . کدخدا بر طبق نظام سنتی ایل مسئول جمع آوری خراج و مجری دستورات کلانتران هستند .

سلسله مراتب قدرت در ایل قشقایی در گذشته به شرح زیر بوده است (۳۸) . *

شبکه قدرت- ساخت اجتماعی
ایلخان- ایل
کلانتر- طایفه
کدخدا- تیره
ریش سفید- بُنکو
ریش سفید- بیله

رئیس خانوار- خانوار


منبع: myghashghaee.mihanblog

زبان ترکی در جهان

كلیه ی اطلاعات زیراز موسسه ی ائی. ام. تی و آ. ام. تی كه در اروپا و آمریكا واقع شده و تحت مدیریت برجسته ترین زبان شناسان اداره می شود، گرفته شده است و همه ساله گزارشهای زیادی را درباره ی زبانها منتشر می كنند و كلیه ی استانداردهای زبان شناسی از این ادارات كه دولتی هستند،اعلام می شود. به اطلاعات استخراجی از این موسسات توجه كنید:

- 19% كلمات انگلیسی از زبان تركی گرفته شده است.
- 92% كلمات فارسی از عربی و تركی گرفته شده و مابقی بدون هیچ فرمولی تولید شده اند.
- 2% كلمات تركی از ایتالیایی، فرانسوی و انگلیسی گرفته شده است.
- در هیچ یك از زبانهای بین المللی لغتی از زبان فارسی وجود ندارد.
- 39% كلمات ایتالیایی، 17% كلمات آلمانی و 9% كلمات فرانسوی از زبان تركی گرفته شده است.
- 100% كلمات تركی ریشه ی اصلی دارند.
- 100% كلمات انگلیسی، آلمانی ، فرانسوی و تركی دارای عمق ریخت شناسی هستند.
- 83% كلمات انگلیسی ریشه ی اصلی دارند.
- جملات تركی 2% ابهام جمله ای ایجاد می كنند.(یعنی اگر یك خارجی زبان تركی را از روی كتاب یاد بگیرد، پس از ورود به یك كشور ترك زبان مشكلی نخواهد داشت.)
- جملات انگلیسی نیم درصد و جملات فرانسوی تقریبا 1% ابهام تولید می كنند.
- جملات فارسی 67% ابهام تولید می كنند.(یعنی یك خارجی كه فارسی را یاد گرفته، به سختی می تواند در ایران صحبت كرده و یا جملات فارسی را درك كند مگر آنكه مدت زیادی در همان جامعه مانده و به صورت تجربی یاد بگیرد ) كه این برای یك زبان ضعف نسبتا بزرگی است.
- جملات عربی 8 تا 9% ابهام تولید می كنند.
- معكوس پذیری(ترجمه ی كامپیوتری) كلیه ی زبانها به جز زبانهای عربی و فارسی امكان پذیر بوده و برای عربی خطای موردی 45% و برای فارسی 100% است. یعنی زبان فارسی را نمی توان با فرمولهای زبان شناسی به زبان دیگری تبدیل كرد.
زبان تركی را شاهكار زبان معرفی كرده اند كه برای ساخت آن از فرمولهای بسیار پیچیده ای استفاده شده است. خانم "نیكیتا هایدن" متخصص و زبان شناس مشهور آلمانی در موسسه ی اروپایی ((یورو توم)) گفته است: " انسان در آن زمان قادر به تولید این زبان نبوده و موجودات فضایی این زبان را خلق كرده و یا خداوند به پیامبران خود عالیترین كلام ارتباطی را داده است.
هم اینك زبان تركی در بیشتر پروژه های بین المللی جا باز كرده است. به مطالب زیر كه برگرفته از مجله ی
New science   چاپ آمریكا و مجله ی International Languages  
چاپ آلمان است، توجه نمایید:
- كلیه ی ماهواره های هواشناسی و نظامی اطلاعات خود را به زبانهای انگلیسی، فرانسوی و تركی به پایگاههای زمینی ارسال می كنند.
- پیچیده ترین سیستم عامل كامپیوتری
os2/8  و معمولی ترین windows زبان تركی را به عنوان استاندارد پایه ی فنوتیكی قرار داده اند.
- كلیه ی اطلاعات ارسالی از رادارهای جهان به 3 زبان انگلیسی، فرانسوی و تركی علایم پخش می كنند.
- كلیه ی سیسستم های ایونیكی و الكترونیكی هواپیماهای تجاری از سال 1996 به 3 زبان انگلیسی، فرانسوی و تركی در كارخانه ی بوئینگ آمریكا مجهز می شوند.
- كلیه ی سیستم ها و سامانه های جنگنده ی قرن 21 "جی- اس- اف" كه به تعداد هفت هزار فروند در حال تولید است، به 2 زبان انگلیسی و تركی طراحی شده اند.
همه ی این مطالب نشان دهنده ی استاندارد بودن و بین المللی شدن و اهمیت ژئوپولیتیكی زبان تركی است. متاسفانه زبان رسمی ما(فارسی) از هیچ قاعده ی فنولوجیكال نیز پیروی نمی كند و دارای ساختار تك دینامیكی است. اما زبان تركی با در نظر گرفتن تمام وجوه به عنوان سومین زبان زنده ی دنیا شناخته شده است، طی یك دستورالعمل اجرایی در تاریخ مه 1992 رسما از طریق همین موسسات به سازمان بین المللی یونسكو اعلام شده كه زبان تركی در كلیه ی دانشگاهها و دبیرستانهای اروپا و آمریكا جزو درسهای رسمی شود و این مسئله هم اكنون در كلیه ی دانشگاههای اروپا و دانشگاههای مطرح آمریكا اجرا شده و دومین زبانی است كه در حال تهیه ی تافل مهندسی دانشگاهی برای آن هستند. اما زبان فارسی رتبه ی 261 را به خود اختصاص داده است آن هم نه به عنوان زبان، بلكه به عنوان لهجه كه این زبان را با ساختاری كه بتوان جمله سازی مفهومی ایجاد كند، شناخته اندو و اگر روی این مسئله كار جدی نشود، در یادگیری مثلا زبان انگلیسی، تركی یا فرانسوی مشكل عمده ای ایجاد كرده و می كند و می بینیم كه فارسی زبانان برای یادگیری زبان انگلیسی با مشكل عمده ای مواجه هستند، ولی ترك زبانان با مشكل یادگیری و تلفظ مواجه نیستند. این مسئله به رفتارهای مغز انسان برمی گردد كه خود دارای بحثهای دامنه داری است و اینكه بسیاری از جملات فارسی بر اساس عادت شكل گرفته اند نه براساس فرمول ساخت و با این وضعیت فرمول پذیری آن امكان ندارد.

زبان ترکی به عنوان سومین زبان از نظر کار برد است.دومین زبان از نظر را حت ترین زبان برای ادای جملات است.خود به عنوان یک زبان رسمی معرفی شده است.زبان ترکی باکویی(ترکی اتا ترک یا همان زبان ترکی که در ایران صحبت می شود ) دومین زبان از زبان ترکی شناخته می شود.


عشایر قشقایی

عشایر قشقایی عمدتآ ترک زبان بوده اند و اصل و منشأ آنان به نژاد مردم ترک منتهی میشود که طی ادوار مختلف تاریخی به دنبال یافتن مراتع و سرزمین های سرسبز به جنوب کشور کوچ نموده اند. تاریخچه این مردم و سوابق تاریخی و نژادی آن ( در تقسیم بندی طوایف ترک) کاری بسیار پیچیده بوده و با اینکه به دنبال دستیابی به بعضی اسناد و شواهد تاریخی در مورد آنان صحبت های زیادی شده است ولی هنوز یک نتیجه ی کامل و قانع کننده واقعی در مورد سوابق تاریخی آنان بدست نیامده است.

بعضی آنها را از ترکمانان دانسته و بعضی دیگر آنان را از شاخه ترکان غز(?) می دانند و نظرات متعددی هم ارائه گردیده است که آنان را در زمر? ترکان آق قویونلو یا از اهالی کاشغر می دانند. از طرف دیگر درباره تاریخ و مسیر ورود آنها به کشور و مناطق فعلی نیز نتایج و نظرات صاحب نظران در یک مسیر جریان نمی یابد و این نتیج? آن است که سابقه ی نژادی آنها همچنان مبهم و ناشناخته است. بعضی ها معتقدند که آنان از راه سیستان به عراق عجم مهاجرت کرده اند و بعضی دیگر آنان را از طوایف ترکی میدانند که از تنگه قفقاز و آسیای صغیر به محدوده کشور قدم نهاده اند........... هیچیک از داستانهای قشقایی متعلق به قهرمانان قشقایی نیستند و با داستانهای آذریها، قفقازیها و قبچاقیها یکسان هستند که این خود نشانگر این است که قاییهای سرزمین قشقا پس از مهاجرت از زادگاهشان مدتها در قفقاز، قبچاق و آذربایجان زندگی کرده اند(این مسئله با مهاجرت قاییها به قفقاز و آسیای صغیر و آذربایجان از نظر زمانی نیز کاملا مطابقت دارد)پیوندها برقرار کرده و خویشاوندیها استوار نموده اند و بعضا با طائفه های دیگر آمیخته شده اند. آهنگهای یکسان بین آذریها، قفقازیها و قشقاییها نشان از همزیستی طولانی و یکسان بودن محل زندگی و آمیخته شدن باهم(زبان و نژاد) تاثیر و تاثرهای آنها (قفقاز و قبچاق و قشقایی) میدهد. روایت آرزومندی برای بازگشت به مکانهایی مانند تبریز، هشتر خانه، اروم آدا، قفقاز و قبچاق در شعرهای موسیقی قشقایی نشان از اقامت طولانی قبیله قایی در این مناطق و آمیختگی و پیوند با سایر طوایف ترک را آشکار می سازد. اما بنیانگذاران قشقایی نام این ایل را از اسم نیای خود برگزیده اند و سایر قبایل را به زیر چتر خود درآورده اند. در این که قشقاییها از طوایف مختلف تشکیل شده اند و نژاد تقریبا یکسانی ندارند شبهه ای وجود ندارد ولی هسته اصلی این ایل را ترکان قایی تشکیل میدهند که از شهر «قش» در« قشقا دریا» آمده اند. همانطور که از اسامی طوایف و تیره های قشقایی برمی آید نام گذاری آنها براساس نیاکان و وطن آنهاست و نام قشقایی نیز از این قاعده مستثنی نیست. وجود طوایف همنام در بین ترکان قشقایی آذری و قفقازی و آسیای میانه هم بر چند قسمت شدن برخی طوایف و هم بر اقامت مکانی یکسان آنها دلالت دارد؛ مثلا لفظ قشقایی از نام امیر شاهیلوی قشقایی انتخاب شده از خویشاوندان نزدیک صفویه و از صاحب منصبان این سلسله به شمار میرفته است. او این نام را از نام اجداد و وطن خود انتخاب کرده است. یا جانی آقا قشقایی از درباریان صفویه بوده که برای گسترش شیعه به ناحیه گندمان رفته است و درآنجا درگذشته است. محل اقامت او دربین ترکان قدیمی گندمان بوده است؛ که این ترکان به گفته مورخان از ترکان سلغری بوده اند که این ترکان به مرور و با قدرت گرفتن ترکان ولایت قشقا در ایل قشقایی ادغام شده اند. طوایفی مثل بیات، آق قویونلو، بیگدلی، افشار، قاجار، قرخلو، بلوردی و خلج که امروزه جزو تیره های قشقایی محسوب میشوند که در طوایف قزلباش و ترکان قفقاز نیز وجود دارند که این دلیلی برچند پاره شدن این طوایف و سکونت آنها در کنار هم در ابتدا و سرانجام رفتن به نقاط مختلف و قرار گرفتن در طبقه بندیها و تقسیمات و ایلات جدید است. این مطلب نشانگر اقامت قشقاییها در قفقاز و آذربایجان است. بسیاری از آهنگهایی که امروزه در قشقایی نواخته میشود همان آهنگهایی است که این ترکان با خود از آذربایجان و قفقازآورده اند. البته این نغمه ها به مرور رنگ و بوی قشقایی به خود گرفته است. داستانهایی مثل غریب و صنم، اصلی و کرم، ایاز و محمود و کوراغلو بین قشقاییها و آذریها و قفقازیها یکسان است و نغمه های این داستانها نیز تقریبا یکسان است. این مطلب نیز هویدای این است که قشقاییها مدتها در قفقاز قبچاق و آذربایجان زیسته اند و بسیاری از آداب ورسوم فرهنگها نواها و شیوه زندگیها را از آنها آموخته اند. شباهت بسیار زیاد بین اقوام متفرق دلیل برآن دارد که این اقوام در گذشته یا کنار هم زندگی میکرده اند یا در اصل یکی بوده اند. در زبانهای ترکی شرقی، آلتایی، مغولی، چینی، قبچاقی، قفقازی و قشقایی هرگز حرف (ر)به حرف (ا) تبدیل نشده و نمی شود که کاشغری به قشقایی تبدیل شود. البته (ک)به (ق)و برعکس تبدیل میشود. در ضمن (غ)در کلمه کاشغر با (ق)در کلمه قشقایی هم از نظر تلفظ و هم از نظر ریشه زبانی کاملا فرق دارند. در ثانی در زبان ترکی آنهم در آن دوران شناسایی توسط شهر معمول نبوده است پس تبدیل کلمه کاشغری به قشقایی کاملا نادرست است. در مورد وجه قچ قایی هم متذکر شوم که اگر این ترکیب درست باشد باید کلماتی مثل قاچاق، قاچاقچی، قیچی و...که درست از این ریشه اند نیزباید حرف (چ)آنها به (ش)تبدیل شود درصورتی که این طور نیست. وجه تسمیه کردن قچقایی برای قشقایی کار ناتوانان و کوته فکران است زیرا هیچ ایلخانی پسوند فامیل خود را فراری انتخاب نمیکند.


 منبع:myghashghaee.mihanblog

گذشته ایل قشقایی

بر اساس اسناد تاریخی اولین کوچ اقوام آریایی جهت یافتن چراگاهای مناسب برای چارپایان خود، از استپ های جنوب سیبری و استقرار آن ها در سرزمین ایران به بیش از 900سال پیش از میلاد نمی رسد در صورتی که نقش نگار های، منقش از بزه کوهی، مرد شکارچی، رقص دسته جمعی، بر دیوارهای سنگی( قوبوستان) در 5کلیومتری باکو مربوط به 10 هزار سال قبل از میلاد است.

این طبیعی است که تمدن های دیرین بشر را در آذربایجان وحکومت های سومر، ایلام، هیتی، هوری، کاسی، کوتی، لولوبی، اورارتور، و ماننا بنیان گذاشته انند و همه آن ها التصاقی زبان و در ردیف زبان ترکی قرار داشته است. و از نظر نژادی به دسته سامی و به دسته هند و اروپای(آریایی) مربوط نبوده اند. بعد ها اقوام ترک زبان دیگر در سال های 700 قبل از میلاد و چهارم وپنجم میلادی در حاکمیت سلجوقیان در ایران و آناطولی به حکومت خود ادامه داده اند. قشقایی ها از نسل ترک هایی هستند که 3000سال قبل از میلاد مسیح تاریخ وفرهنگ شان در شهر سومری(اوروق) در سرزمین بین النهرین که آن روز جزء این خاک بوده به ثبت رسیده است. قشقایی ها قومی بسیار کهن با باور به نیاکانی اسطوره ای  مشترک اند که مجموعه ای اجتماعی بسته وپایدار ودارای ارزش های فرهنگی بنیادین و مشترک که درون اشکال فرهنگی با وحدت آشکاری گرد هم آمده ویک میدان ارتباطی و کنش متقابل ساخته و دارای یک احساس تعلق به یک واقعیت بیرونی هستند که آن ها را از دیگران تفکیک می کند. قشقایی ها ار اقوامی چون هیت ها، لولوبی ها، قوتی هاو سومری ها هستند که سابقه تاریخی بعضی از آن ها به 7000سال هم می رسدو از بین النهرین تا آذربایجان تمدن های بزرگی را تشکیل داده اند.

درست است که گذشته ایل قشقایی مبهم است و به در ستی معلوم نیست از چه زمانی و بر اثر چه عواملی این همه پراکندگی و جابجایی در این ایل بزرگ به وجود آمده و چگونه به قسمت های جنوبی ایران کوچانده شده اند اما انچه مسلم است اصالتی به درازای تاریخ این کشور دارند واستخوان های نیا کانشان در این خاک گواه این مدعاست . قاطع ترین و دقیق ترین مدرک استناد به کتاب «ایران تورکلرینین اسکی تاریخی» نوشته مرحوم پروفسور دکتر محمد تقی زهتابی می باشد. که با ارائه مدارک صحیح به آن اشاره می کند. وی معتقد است یکی از طوایف 24 گانه ترکان اغوز بنام قائی است وقسمتی از قائی ها که در منطق کَش در ماورءالنهر سکونت داشتند و بعد ها تحت شرایط سخت طبیعی و سیاسی قرار گرفتند و به سمت شمال ایران و آذربایجان کوچ کردندو مدت ها در آن مناطق زندگی کردند تا اینکه حدود 10قرن قبل به جنوب و مرکز ایران رانده شدندو کش قائی ها بعدأ به نام کشقائی یا قشقایی معروف شدند. برخی معتقدند که قاش به معنی پیشانی، پیشرو، پیش قراول وپیشتاز و قائی های پیشتاز را قشقایی گویند وخواجه رشید در جامع التواریخ این قوم را هم مرز خلج ها و صاحب خط و کتابت و تمغاو... می داند.

نَمِت، زبان شناس مجارستانی که اصالتأ ترک می باشد در کتاب خود که در بوداپست به چاپ رسانده راجع بع قشقایی ها معتقد است واژه قشقایی در اصل «قاچ قائی» از مصدرقَچَمگ یعنی گریختن و در ترکی استامبولی همان قاشَمک است که به قاشقا تبدیل شده است.

گروهی از مورخین و مردم شناسان سعی کرده اند قشقایی را از دیدگاه لغت شناسی مورد بررسی قرار دهند به نظر این گروه واژه قشقه به معنی اسب یا گوسفند پیشانی سفید است که در بین این ترکان قشقه خوش یمن و نشانه برکت وثروت است. عده ای از تاریخ نویسان و محققین سعی کرده اند واژه قشقایی را از دیدگاه جغرافیایی مورد بررسی قرار دهند این گروه می گویند واژه قشقایی از سرزمینی که در آن ساکن بوده اند گرفته شده اند. بعد ها به دلایل سیاسی، نظامی یا جستجوی مراتع مناسب این سرزمین را ترک گفته به جنوب ایران کوچ کردند.

در بعضی زبان ها قشقایی را نورافشان یا برق زدن یا نورپراکنی هم معنا می کنند و انسان های قدیمی تصور می کردند که این یک اسطوره است که خورشید هر روز می تابد وشب ها می میرد. در زبان قشقایی(قشقا) را قاش قارا به معنی سیاه شدن معنی کرده اند که همان غروب یا سیاه شب است.

 کتاب تاریخ مبارزات سیاسی ایل قشقایی نوشته منوچهر کیانی

شعـر دل آرام

 

شعـر دل آرام

شاعر:ارسلان میرزایی

دل آرام

نـازلی یـاریـنـگ شیـرین_شیرین سؤزلری

 تعـریفـیـنـیـنـگ هــر کـلـامـی یـاد اولسون

قــئــی بــاخــانــدا آلـا قــشـنـگ گــؤزلری

شوخ باخیشی خوش مرامی یاد اولسون

***

او کــــی آیــــی آیــنــا ائــدمـیـش اؤزونه

قــلـم قــاشی زیـنـت وئــرمـیـش گؤزونه

قــره زولــفــو کـؤلـگـه سالـمـیش اوزونه

ابـریـشـم تـئلیـنـیـنگ خامی یاد اولسون

***

کـلـام الـه قــویــدوگ ائــتــدیــگ اقراری

عــهــدیـمـیـــزی ائـیــلـه دیــگ روزگاری

نــازلــی یـارینگ هامی سؤز و گوفتاری

علی الخصوص بیر پئیغامی یاد اولسون

***

دور تـؤکمـوشـدو شیـرین دیلدن او جانان

هئچ سینمز موحکم دیر بو عهد و پئیمان

آراچــیــمــیــز ســــؤز گــتــیــرن_ آپــاران

نــازلی یـارینـگ خـوب آدامی یاد اولسون

***

گــؤزوم خــوشــدور بــاخــا یـــار انـدامینا

اوره گ خــوشـدور یـارینگ بیـر پئیغامینا

او سحر کی دوشدوم عشـقینگ دامینا

او گونونگ پسینی_ شامی یاد اولسون

***

"ماذونونگ""مازی"سی"یوسوف"سولطانی

"مجـنـونـونـگ" "لئیـلاسی" جــانی جانانی

"فــرهـادیـنـگ" "شیـرینی" شیـرین زبـانی

"ارسـلان" ایـنـگ دل آرامــی یــاد اولسون

منبع:shahrambadri.titrblog.com

 

زندگینامه:محمد حسین کیانی

زندگینامه:محمد حسین کیانی

پدر آواز ایل قشقایی

در سال ۱۲۹۵ در ایل قشقایی متولد شد. از همان کودکی از صدایی زیبا برخوردار بود

به طوری که بنا بر روایت خودش از سن ۸ سالگی در مجالس بزرگان آواز می خوانده.

او با پیروی از سبک و سیاق خوانندگان بزرگ پیش از خود همچون حسین قلی خان

صمصام و استفاده از تجارب دیگر استادان نظیر داوود نکیسا ، سلیمان نکیسا ، حبیب

خان گرگین پور ، هادی نکیسا و ..... به دامنه اطلاعات خود افزود و بعدها با دخل و

تصرف هایی که در اجرای تحریرها و مقامات قشقایی انجام داد در آواز برای خود

بکی منحصر به فرد ایجاد کرد.

لطافت صدا ، دامنه صدای بالا ، پر حجم و وسیع و رسا و دارای طنین و زنگ ، انتخاب

درست شعر مناسب با مضمون آهنگ ، اجرای به موقع تحریرهای زیبا ، پرتوان و

بسیار پیچیده و فنی و منحصر به فرد با فراز و نشیب های به موقع از ویژگی های

صدای استاد محمد حسین کیانی بود که به جرات می توان اذعان داشت ایشان

یگانه خواننده قشقایی صاحب سبک بوده است که تاکنون کسی را یارای تقلید از

این هنرمند بزرگ نبوده است.

وی در سال های ۱۳۴۶ تا ۱۳۴۹ با رادیو  شیراز همکاری نمود و حاصل کار ، مجموعه

هایی با سه تار و ویلون استاد هادی نکیسا تولید شد که در آرشیو رادیو موجود است

و بعضی از همان آثار در دسترس عموم قرار دارد . از آثار دیگر استاد می توان به اثر

جاودانه ۱۳۵۴ با همکاری استاد فرود گرگین پور و آلبوم دو کاسته ایلیاد با همکاری

هنرمند ارزنده و نام آشنای ایلمان برزو طیبی پور اشاره نمود.

استاد کیانی در سال های آخر عمر پر بار خویش در چندین جشنواره و کنسرت در

شهرهای مختلف مانند گچساران ، هفتگل ، اهواز ، شیراز ، کرمان ، تهران ، تبریز و

ارومیه شرکت نمودند و با وجود کبر سن در تمی اجراها بسیار مقتدرانه ظاهر شدند و

اجراهای موفقی را به نمایش گذاشتند و همگان را به تحسین واداشتند .استاد علاوه

بر آواز قشقایی ، عشق و علاقه و مهارت عجیبی در شاهنامه خوانی داشتند و در

اکثر جشنواره ها و فستیوال ها بخشی از برنامه های خود را به شاهنامه خوانی

اختصاص می دادند .استاد علاوه بر هنر موسیقی به سجایای اخلاقی بی شماری

آراسته بودند. انسانی پاک ، بی آلایش ، سخاوتمند ، دارای طبع بلند و عزت نفس

زیاد ، شریف ، مهربان و صمیمی ، دوست داشتنی ، به طوری که با هر کس یک بار

برخورد می کرد شیفته او می شد . سرانجام استاد در بیست و هشتم فروردین

1388 از این دنیای خاکی چشم فرو بست و به دیار باقی شتافت. یادش گرامی باد.

                                                                                          منبع: shahrambadri.titrblog.com

من عشایر زاده ای آزاده ام

عشایر زاده ای آزاده ام مهربان و باصفا و ساده ام
دشت باشد مأمن و مأوای من خانه من چادر زیبای من

چادر من چلچراغی از صفاست چادر من باغی از آیینه هاست
باغی از آیینه های دوستی  باغی از مهر وصفای دوستی

قلب من با قلب صحرا می تپد در هوای دوستی ها می تپد
ایل من چادر نشین دشتهاست  عاشق و دلداده گل گشت هاست

من به زنگ کوچ عادت کرده ام در دل صحرا عبادت کرده ام
دامن خود را پر از گل می کنم  در هوای گل تأمل کرده ام

حامی اسلام و قرآن بوده ام  دین و ایمان را نگهبان بوده ام
مرزها را پاسداری کرده ام  در ره دین جان نثاری کرده ام


چشمه سار دشت با من آشناست کوه و دشت و گله با من آشناست
آشنایم با زبان سادگی عاشقم من،عاشق افتادگی

                                                                                            منبع:qashqaie1.mihanblog.com

زندگینامه شادروان محمد بهمن بیگی

محمد بهمن‌بیگی که از او به عنوان پدر آموزش عشایر یاد می‌شود، در سال 1299 در ایل قشقایی در خانوادهٔ محمودخان کلانتر تیره بهمن‌بیگلو از طایفهٔ عملهٔ قشقایی به هنگام کوچ دیده به جهان گشود

هشت ساله که شد، پدر یک منشی استخدام کرد و به خانه آورد که هم به محمد درس بدهد و هم برای او نامه بنویسد. محمد دو سال نزد آن منشی درس خواند و الفبای سواد را آموخت. ده ساله بود که در راستای سیاست تضعیف عشایر و تخته قاپوی اجباری، پدرش را به تبعید به تهران محکوم کردند و شش روز پس از تبعید پدر، مادرش را نیز به گناه فراهم کردن آذوقه برای عشایر مخالف دولت، به تبعیدگاه همسرش فرستادند. بنابراین، محمد همراه مادر تبعیدی از کوه‌دشت به تهران آمد و در مدرسهٔ علمیهٔ تهران مشغول تحصیل شد.

پس از پایان دورهٔ دبیرستان به دانشکدهٔ حقوق وارد شد و دورهٔ کارشناسی حقوق را در سال 1321 به پایان رساند. او قبل از شروع به همکاری با اصل چهار ترومن، با معرفی یکی از سران ایل قشقایی به آمریکا رفت و پس از مدت بسیار کوتاهی به وطن بازگشت. از آن‌جا که در شهر و در کارهای اداری دوام نیاورد پس از چندی به ایل بازگشت.

او در ادامه فعالیت‌های خود به سمت آموزش عشایر رو آورد، و چادر سیاه ویژهٔ آموزش خود را از سال 1331 بر پا کرد. به این شیوه، نخستین آموزگار عشایر ایرانی می‌توانست در هشت ماه از تابستان و زمستان به مردم ایلش درس بدهد و آن‌ها را به روزگار خویش آگاه‌تر سازد.

همچنان که تقاضا برای بر پا کردن مدرسه افزایش می‌یافت، "ابتدا وزارت آموزش و پرورش می‌پنداشت که جز در صورت اسکان ایلات، که امری ضروری ولی خیلی طولانی بود، تاسیس مدارس امکان‌پذیر نیست." بهمن‌بیگی به سفارش یک دوست، می دانست که:" آمریکایی‌ها می‌توانند به او کمک کنند. آن‌ها پیش از این کمک‌های زیادی برای اصلاح و برپایی مدرسه‌های روستایی پرداخته‌اند." در همان زمان یک برنامهٔ همکاری فنی و اقتصادی با عنوان اصل چهار در ایران آغاز شده بود. سفارش آن دوست باعث شد که بهمن‌بیگی به دیدار مدیرکل اصل چهار در استان فارس برود و توسط آقای گیگن روند کارها را سرعت بخشد.

بهمن‌بیگی توانست به کمک دوستانی که با او همراه شدند برنامه‌ای را با پنج اصل در زمستان 1332 به تصویب برساند که طی پیام رسمی به ریاست آموزش و پرورش استان فارس برای اجرا ابلاغ شد. بر پایهٔ برنامهٔ آموزش عشایر باید برای پایه‌های اول تا چهارم مدرسه‌های سیار و برای پایه‌های پنجم تا نهم مدرسه‌های شبانه‌روزی بر پا می‌شد. همچنین، باید یک مدرسهٔ تربیت معلم ویژهٔ عشایر برای جذب دانش‌آموزان با مدرک پایان کلاس نهم ساخته می‌شد و گروهی برای نظارت بر مدرسه‌های چادری نیز به وجود می‌آمد. با وجود این، تنها به بر پایی مدرسه‌های چادری و کار نظارت بسنده شد و 78 مدرسه در ایلات و عشایر بنیان‌گذاری شد. ادارهٔ این مدرسه‌ها با آقای بهمن‌بیگی و دو ناظر دیگر، بیژن بهادری کشکولی و نادر فرهنگ دره‌شویی، سپرده شد.

ازآن‌جا که در میان عشایر نتوانستند افراد باسوادی برای آموزش پیدا کند، آموزگاران دیپلمهٔ شهری را با وعدهٔ استخدام رسمی و فراهم کردن امکانات لازم برای آسایش آن‌ها به سوی ایل کشاندند. اما پس از یک سال روشن شد که این آموزگاران نمی‌توانند در میان عشایر زندگی کنند و به هنگام کوچ با آن‌ها همراه شوند. به بیان بهمن‌بیگی:"بچه شهری در ایل می‌ترسید و آب می‌شد و سگ زرد را شغال می‌دید." از این رو، چاره را در آن دید که از خود ایلیاتی‌ها داوطلب بگیرد و آن‌ها را آموزش بدهد و برای آموزگاری آماده سازد.

همه جور آدم داوطلب این کار شده بودند و بهمن‌بیگی همهٔ آن‌ها را امتحان می‌کرد که خط و حساب بدانند. سپس، آن‌ها را به کدخدا می‌سپرد و ماهی 90-80 تومان برایشان دستمزد تعیین می‌کرد. اما به دلیل سواد کم آن‌ها، همواره در کنارشان می‌ماند و آن‌ها را راهنمایی می‌کرد. در واقع او از همهٔ مدرسه‌های عشایری دور و نزدیک بازدید می‌کرد و مدرسه‌ای نبود که خودش تک تک دانش‌آموزانش را آزمایش نکرده باشد. یکی دیگر از راهکارهایی که باعث پیشرفت کار بهمن‌بیگی شد، دعوت از دولت‌مردان و اثرگذاران آن زمان برای سفر به آن مناطق بود؛ دعوت به ایل، پذیرایی گرم سنتی و ایلیاتی با همهٔ توش وتوان و سپس سواد و توانایی و استعداد نوشکفتهٔ بچه‌های ایل را به رخ کشیدن، به امید جذب حمایت مالی و قانونی دولت. در یکی از این برنامه ها، دکتر کریم فاطمی، مدیرکل آموزش و پرورش فارس، همراه جمعی از معاونان و مدیرکل‌های ستادی وزارت، از مدرسه‌های سیار دیدن کردند. نتیجهٔ دیدار آن شد که: وزارت موافقت کرد حقوق آموزگاران را بپردازد، فاطمی یکی از پشتیبانان این برنامه شد و از بهمن‌بیگی خواستند به استخدام آموزش و پرورش درآید و این کار را به طور رسمی ادامه دهد.

نهادی شدن آموزش در عشایر پس از ده سال با حمایت اصل چهار ترومن و پشتیبانی دکتر کریم فاطمی به ثمر رسید و طرح تعلیمات عشایر در هشت‌صد و نودمین نشست شورای عالی فرهنگ در تاریخ 10/10/1334 به تصویب رسید. از آن تاریخ آموزش عشایر توسعه یافت و پایدار شد و بر پایی مدرسه‌های عشایری به عشایر استان فارس محدود نشد و فرزندان عشایر از ایل‌های آذربایجان تا مرزهای شمال شرقی خراسان، از نعمت مدرسه و سواد برخوردار شدند.

بهمن‌بیگی دانشسرای تربیت معلم عشایری را بنیان‌گذاری کرد. اما کارشناسان آموزش و پرورش معتقد بودند که او در کار آموزش و پرورش صاحب‌نظر نیست و تدریس در دانشسرای تربیت معلم کار افراد متخصص و تحصیل‌کرده‌های دانشسرای عالی است. به این ترتیب، بهمن‌بیگی طی 26 سال سرپرستی آموزش عشایر را به عهده داشت.


دوران بازنشستگی محمد بهمن‌بیگی بیشتر به ثبت تجربه‌ها و خاطره‌ها و نظریه‌های او در زندگی و کار با عشایر و آموزش و پرورش گذشته است که حاصل آن چند کتاب در قالب داستان‌هایی گیرا و خواندنی است.

1.عرف و عادت در عشایر فارس، انتشارات بنگاه آذر، 1324 چاپ دوم انتشارات نوید شیراز 1381
2. بخارای من ایل من. انتشارات آگاه، 1368
3. اگر قره‌قاچ نبود. انتشارات باغ آدینه، 1377
4. به اجاقت قسم.

5. طلای شهامت . انتشارات نوید شیراز1387

علاوه بر این کتاب‌ها کتاب «نوشته‌هایی درباره محمد بهمن بیگی و آثار او» به کوشش اسماعیل احمدی، ابوالفتح امیری و کهزاد رنجبرنیز در سال 1384 از سوی  نشر ویژه نگارمنتشر شد.

بهمن بیگی روز 11 اردیبهشت  1389 بر اثر عفونت ریوی در 90 سالگی درگذشت. 


منبع: همشهری آنلاین‎‎

شعر قشقایی


اوزاق يولوم: آغير ائلينــگ يــادي خئيــر

نوروز گـولـو ياشيـل چـؤلونگ يادي خئيـر

ملهو_ ميخک عطر و هئلينگ يادي  خئيـر

                شـادليــق تاري دينگيـلاسيـن هاي ائليـم

                ساغ قـولاغيـنگ جينگيـلاسيـن هاي ائليم

 

تيـفـان گلميــش آغاجــلاري لوت ائدير

تيـــکان جــوورو آياغـــلاري شيت ائدير

ائل کؤچموشدور يورد اوجاغـﻰ توت ائدير

             ايشيقلـرينگ بير_بيرينن چاليشميـر

                 سؤنموش اوجاق چوخ جان چکير آليـشميـر

داستان بدهی سران قشقایی و مصادره باغ ارم

بعد از کودتای 28 مرداد  و حمایت علنی سران قشقایی از دکتر مصدق ، شاه به شدت از دست آنان عصبانی و آشفته بود به نوشته کرومیت روزولت طراح کودتای مزبور، شاه به وی گفته بود، که «آن ها {برادران قشقایی} نمی توانند در مملکت بمانند، آن ها باید تبعید شوند » .به این ترتیب، ناصرخان و خانواده اش ایران را به قصد  سوئیس ترک کردند و سپس در کالیفرنیای آمریکا اقامت گزیدند. محمدحسین خان نیز برای گذران دوران تبعید عازم آمریکا شد

آخرین تلاش خسرو قشقایی

با وجود خروج ناصرخان از فارس و دست کشیدن دیگران از مقاومت، خسرو خان کماکان به مقاومت خود علیه دولت کودتا ادامه داد. در بین برادران قشقایی، شاه کینه ی خاصی به خسرو خان داشت، زیرا وی در گذشته ارتباط گسترده ای با دکتر مصدق داشت و در مجلس خواستار محدود شدن قدرت  اختیارات شاه شده بود .



همچنین وی در میان قشقایی ها به دشمن آشتی ناپذیر و سرسخت خاندان پهلوی شهرت داشت. از این رو، به دستور شاه برای زیر فشار قرار دادن خسرو خان، سرلشکر سیف الله همت، یکی از مخالفان دیرینه ی قشقایی ها،  به استانداری فارس منصوب شد. سیف الله همت که خود از اهالی فارس بود، از افراد تحت استخدام نیروی انگلیسی پلیس جنوب به شمار می آمد که درجنگ با صولت الدوله حضور داشت. او در دوره رضاشاه به استخدام ارتش ایران درآمد. به رغم این که قشقایی ها پس از شهریور 1320 در (لامرد) وی را از محاصره شورشیان آن مناطق نجات داده بودند اما در رویارویی نیروهای دولتی با قشقایی ها حضور یافت و در درگیری قلعه ی پریان با نیروهای خسرو خان مجروح شد.

  سرلشکر همت پس از ورود به شیراز اعلام کرد: اگر خسرو خان ایران را ترک نکند دولت کودتا دست به اقدام خواهد زد. وی همچنین خسرو خان را فردی ماجراجو، دسیسه گر و مخالف شاه دانست و افزود که یک گردان سرباز برای دستگیری وی کافی است. [1]اما برخلاف این ادعا، لشکر فارس با نیروهای چهار استان دیگر تقویت شد. خسرو خان بدون توجه به تهدیدها، فرمان شاه را مبنی بر خروج از ایران جدی نگرفت و با عده ی معدودی از قشقایی ها به طرف فیروزآباد رفت و در منطقه ی تنگ خرقه واقع در غرب فیروزآباد مستقرشد. در این راه افراد طایفه های کوهکی و گورکانی او را همراهی می کردند.

این وقایع موجب واکنش حکومت مرکزی شد. ابتدا مهدی فرخ، از مخالفان دیگر قشقایی ها، ضمن نطقی در مجلس سنا «راجع به فارس و عملیات اولاد صولت الدوله » از نخست وزیر درباره ی عدم مقابله با قشقایی ها و خلع سلاح آنان سؤالی را مطرح کرد. مهدی فرخ هنگام اسکان و خلع سلاح عشایر در زمان رضا شاه، استاندار فارس بود و از نزدیک با خاندان صولت الدوله قشقایی آشنایی و شاید هم عداوت دیرینه داشت.

دولت زاهدی اعلام کرد تا پایان سال 1333 ﻫ.ش سلاح های عشایر جمع آوری خواهد شد. و از آنجا که نخستین مرحله ی این طرح در منطقه ی قشقایی ها خواهد بود، بنابراین برای مقابله با هرگونه پیش آمد احتمالی لشکر  فارس تقویت شده است. همچنین به خسرو خان اعلان شد: «در مدت یک ماه وسائل مسافرت خود را به خارج از ایران فراهم ساخته، از ایران خارج شود.»[این موضوع تحرکات جدیدی در بین قشقایی ها ایجاد کرد. ملک منصورخان ضمن مصاحبه ی مبسوطی با خبرنگار روزنامه ی نیویورک تایمز اظهار کرد که خسرو خان حاضر به خروج از ایران نیست، زیرا وی جرم و جنایتی مرتکب نشده است و تبعید او از ایران جنبه ی قانونی ندارد .  وی افزود در صورت حمله نیروهای دولتی، چهار صد هزار نفر(!!) قشقایی سر تا پا مسلح با آنان مقابله خواهند کرد. همچنین به دلیل محبوبیت ایل قشقایی در ایران، سایرین نیز به حمایت از قشقایی بر پا خواهند خواست. در پایان، ملک منصورخان سیاست آمریکا را نکوهش کرد و گفت آمریکایی ها تجربه چین را در ایران تکرار می کنند و هرچقدر بیشتر پول می دهند، برخلاف آنچه که انتظار دارند بر نارضایتی مردم می افزایند

انتشار اظهارات ملک منصورخان انعکاس وسیعی در محافل سیاسی داخلی و خارجی پیدا کرد. سرلشکر همت در واکنش به آن اظهار داشت ، قدرت قشقایی ها افسانه ای بیش نیست و دولت هر وقت اراده کند می تواند قشقایی ها را تار و مارکند. وی تأکید کرد که فرمان خروج خسرو خان از ایران باید اجرا شود و درصورت امتناع وی، دولت خود دست به کار خواهد شد 

افزون بر این، با هماهنگی سرلشکر همت برای خنثی کردن اثر مصاحبه اخیرملک منصورخان، عده ای از کلانتران قشقایی و برخی از دیگر سران ایل های جنوب را وادار کرد که با ارسال تلگراف های متعدد به مرکز حمایت خود را از دولت زاهدی اعلام کردند. آنها متن تلگراف را که از طرف دولت تهیه و بامضاء آن ها رسیده بود، برای خنثی کردن سخنان ملک منصورخان و سرپیچی خسروخان از دولت، چنین اظهار کرده بودند: «اینجانبان، اتحادیه عشایرشاه پرست، فارس تعهد می کنیم که هر ساعت تیمسار سرلشکر همت استاندار و تیمسار سرلشکر عزیزی فرماندهی سپاه فارس اجازه فرمایند، عناصر متمرد و ماجراجو در هر نقطه و به هر مقدار که باشند بدون آن که نیازی به مداخله ارتش باشد سرکوب خواهیم نمود. از جمله امضاکنندگان تلگراف فوق، حسینقلی رستم، زکی خان دره شوری، جعفرقلی خان پناه پور، حبیب الله  خان شهبازی(پدر عبدالله شهبازی پژوهشگر)، علیرضا ایلامی، محمد کیانی، محمد حسین و ناصر خان طاهری و ملک منصور خان باشتی بودند ) اتحادیه عشایر شاهپرست به سپهبد زاهدی. 

الیاس خان کشکولی و زیاد خان دره شوری (که هر دو از طرفداران شاه بودند و در 28 مرداد ایلخان قشقایی را تنها رها کرده بودند، و به این امید که در غیبت آن ها به نوای بیشتری رسیده و بر مال و اموال فراوان خود بیشتر بیفزایند) هر یک به طورجداگانه با ارسال تلگراف به دولت خواستار اجازه ی دولت برای مقابله با خسرو خان شدند .در واکنش به این درخواست ها، زاهدی مراتب رضایت مندی خود را ابلاغ و از شاه پرستی این اشخاص تقدیر کرد .

کسانی که با ساختار قدرت در ایل آشنا هستند، می دانند که ایل قشقایی، یک کنفدراسیون از چند ایل است. رهبران ایل ها هستند که بر مردم عشایر امر و نهی می کنند، ایلخان مستقیما در میان مردم ایل دارای اختیاراتی نیست، اختیارات و دستورات وی باید توسط کلانترای ایل به خان های طایفه ها منتقل شود تا به مرحله اجرا درآید، وقتی کلانتران از این کار تمرد نموده و همکاری نکنند، آن ها فاقد هر گونه قدرت موثر هستند. قدرت مستقیم ایلخان تنها در میان ایل عمله که زیر نظر تقریبا مستقیم آنان اداره می شد، وجود داشت و اینان نیز در حد امکانات با ایلخان و برادرانش همکاری می نمودند. بنا براین خسرو خان، این بار نیز مانند دوره کودتای 28 مرداد، در ارزیابی خود از حمایت ایل قشقایی، که بیشتر آنان تابع کلانترانی مانند زیاد خان، زکی خان، جعفر خان و الیاس خان بودند، دچار اشتباه  استراتژیک شد. کلانتران از خاندان ایلخان بریده بودند. به همین دلیل خسروخان دریافته بود که با وجود حمایت همه جانبه ی آمریکایی ها از ارتش و احتمال اعزام نیروی فراوان به فارس ، و عدم حمایت عشایر قشقایی هر گونه مقاومت بی فایده است. همچنین با همراهی سران طایفه های قشقایی و سران دیگر ایل ها با دولت کودتا، احتمال درگیری خونین و ایجاد نطفه ی نفاق در بین مردم ایل پیش بینی می شد و ممکن بود خسارت جانی و مالی زیادی به مردم عادی وارد شود. از آن گذشته، از طرف سران جبهه ی ملی که بدون دکتر مصدق، درحقیقت (بی سر) شده و فاقد هرگونه علاقه برای مبارزه با حکومت بودند، نیز موافقتی برای ادامه ی مبارزه دیده نمی شد. چون همه آنان اهل حرف و حدیث بودند و در پشت میکروفون ها صدای آزادی و آزادگی می دادند، و بسیاری از آنها از زندگی اشرافی برخوردار بودند، و  بدون دکتر مصدق ،در میان مردم جایگاهی نداشتند، تا  مبارزه ای را شکل دهند. بنابراین، خسروخان  ناگزیر شد که درخواست دولت مبنی بر خروج از کشور را بپذیرد

خسرو خان از آنجا که احتمال می داد توسط اشرار وابسته به دربار به سرکردگی شعبان بی مخ همانند دکتر حسین فاطمی مورد سوءقصد قرار گیرد از این رو، از دولت درخواست صدور تأمین جانی نمود. در نتیجه، سرلشکر غریزی ضمن ملاقات با وی، به صورت کتبی نامه ای مبنی بر دستور شاه در مورد تأمین جانی و مالی وی ابلاغ کرد که در آن تأکید شده بود: «در عنایت شما اموال واملاکتان مورد تأمین از لحاظ حقوق، مشمول تمام مقررات و قوانین موضوعه کشور خواهد بود. » 

همچنین سرلشکر عزیزی اطمینان داد که وی بدون نگرانی به هر کشوری که می خواهد می تواند سفر کند اما باید تا تاریخ معینی فارس را ترک کند، زیرا در غیر این صورت ارتش برای توقیف وی وارد عمل خواهد شد.  به این ترتیب، خسرو خان با تیمسار عزیزی در 9 آذر ماه 1333 عازم تهران شد. پس از یک شب اقامت در باشگاه افسران به وسیله ی اسکورت محافظ تا فرودگاه مهرآباد بدرقه و از آنجا عازم کشور ایتالیا شد.

مصادره املاک باغ ارم

سران قشقایی، همانند بسیاری از ملاکین ایران، دارایی های خود را در ایران تبدیل به ملک و املاک کرده بودند، علاوه بر شیراز و فیروزآباد که حوزه قدرت و درآمد آنان بود، در تهران، شهریار و شمال ایران نیز دارای املاک زیادی بودند که علاوه بر این که درآمد زیادی برای آنان داشت و موجب افزایش قدرت اقتصادی و سیاسی و استقلال آنان در برابر دولت هم بود. اینک همه این دارایی ها در غالب اموال  غیر منقول بود و آن ها نتوانستند که هنگام تبعید آن ها را تبدیل کرده و همراه ببرند. و با برکناری از ریاست ایل که  علاوه بر قدرت سیاسی ،منافع سرشاری  هم برای آنان داشت، در عین حال «پاشنه آشیل » آنان نیز به شمار می آمد.

 و حالا پس از دست رفتن ریاست ایل در پی آن  درآمدهای سرشار مالیات های ایلی هم از دست رفته بود، همه ی آنها و خانواده شان بر درآمد این املاک دل خوش داشتند.

یکی از ضربه پذیرترین مسئله برای سران قشقایی املاک و دارایی های غیرمنقول آنان بود که پیوسته حکومت های مختلف در صورت اوج گیری خصومت قشقایی ها با حکومت متوجه آن می شدند.

در این هنگام، یکی از مشهورترین مخالفان سران قشقایی به نام سید مهدی فرخ  به استانداری فارس منصوب شد، سید مهدی فرخ پیش از این دوبار استاندار فارس شده بود، اما به علت بد رفتاری های وی با مردم، حکومت وی در دور نخست که دوره رضاشاه بود و در دور دوم در سال 1324 با مخالفت های زیادی از جمله قشقایی ها مواجه شد که سرانجام وی با اقدامات برادران قشقایی در دوران نخست وزیری قوام السلطنه از حکومت فارس برکنار شد. ابتدا با تعقیب و دستگیری گسترده ی افرادی که به زعم وی با خان های قشقایی روابط نزدیکی داشتند، آنان را زندانی و شکنجه کرد. سپس سیاست خلع سلاح را به شدت به اجرا درآورد اما نتوانست بیش از پانصد الی ششصد اسلحه به دست آورد .پس از آن به مصادره ی املاک قشقایی ها پرداخت. که یکی از آن ها باغ ارم بود.

باغ ارم

 باغ ارم که باغ بسیار معروف و زیبایی است در شهرشیراز واقع شده و مکان آن نزدیک خاکریز رودخانه کوشک است که سابقا درحاشیه شمال غرب شهرقرارداشت اما هم اکنون درقسمت شهرنشین شیراز و در حال حاضرباغ و عمارت ارم همچون بسیاری ازباغهای معروف دیگرشیرازچندان قدیمی به نظر نمی رسند چراکه دارای زیربناهای قدیمی بسیارخوبی هستند.زیباییهای باغ شاه بسیاربی نظیراست چنانکه فرصت شیرازی که شاعرآن زمان بوده دراشعارش باغ ارم را بخاطر داشتن گلهای زیبا , هوای تازه و درختان سروکه مشهورترین آنها درختی بنام سروناز می باشد ستوده است.

باغ ارم شیراز بطور مسلم از دوره سلجوقیان و در تمام دوره آل اینجو و آل مظفر و گورکانیان وجود داشته و با توجه به اینکه سیستم فئودالی بطور کامل بر جامعه آن دوره حاکم بوده بدون تردید بانیان و صاحبان باغ ارم که باغی ارزشمند بوده، در آن زمان حکام وقت بوده‌اند. ‌احتمال می‌رود اتابک قراچه که از طرف سنجر سلجوقی به حکومت فارس منصوب بوده دستور احداث این باغ را داده باشد.

بعد از وی تا جلوس شاه شیخ ابواسحاق اینجو که احتمالاً باغ ارم را در تصدی داشت، اطلاعی از نحوه مالکیت این باغ در دست نیست. شاه شیخ ابواسحاق اینجو در سال ۷۴۲ ه.ق جلوس نموده و در سال ۷۵۷ ه.ق کشته شد. پس از انقراض سلسله آل اینجو بوسیله آل مظفر، احتمالاً باغ ارم به مالکیت سلاطین آل مظفر در آمده است و در عهد شاه منصور آخرین پادشاه این خاندان که به دست گورکانیان کشته شد، باغ در نهایت آبادانی و شکوه بوده است. از عصر صفویه به بعد باغ ارم در نوشته‌های جهانگردان، آباد و باشکوه توصیف شده است.

 در عهد کریم خان زند احتمالاً باغ ارم در مالکیت سران سلسله زندیه بوده و مانند سایر ابنیه و باغهای شیراز مرمت یافته است.  از اواخر دوره زندیه تقریباً بیش از هفتاد و پنج سال باغ ارم در تصاحب سران ایل قشقایی بوده است. خاندان جانی خان قشقایی که از دوره فتحعلی شاه قاجار با سمت ایلخانی و ایل بیگی بر ایل قشقایی فرمانروایی می‌کردند، مدت مدیدی این باغ را در اختیار داشته و از آنجا به عنوان مقر فرمانفرمایی خود در شهر شیراز استفاده می‌کرده‌اند. نخستین ایلخان این خاندان یعنی جانی خان و پسرش محمد قلی خان عمارتی با شکوه در این باغ بنا نهادند.

در آن زمان توصیفی توسط فرصت‌الدوله شیرازی راجع به این باغ داده شده که به شرح زیر می‌باشد: "... بستانی است بی مثال و گلشنی است بهشت تمثال ...، سروهایش سر به افلاک کشیده، عماراتی دارد شاهانه مشتمل بر تالاری که به واسطه دو ستون قوی پیکر بر پاست و ارسی‌ها، گوشواره‌ها و اتاقها و رواقهای دیگر را از فوقانی و تحتانی داراست. آبشارهای متعدده از هر جانب آن روان است و سبزه‌های اطراف جویش چون خط برگرد عارض نوش لبان. بنای اول آن را محمد قلی خان ایلخانی نهاده سپس مرحوم حاجی نصیرالملک خریده و حکم به بنیاد عمارات مذکور داده. حاجی محمد حسن معمار... آن بنا را برآورده باغی دیگر برآن افزوده‌اند. آن نیز هوایش معطر است...، خلوتی دیگر دارد که نارنجستانش نام نهاده‌اند. باربند و کوشکی هم برای آن قرار داده‌اند."

دونالد ویلبر درباره باغ ارم شیراز چنین نگاشته است: "... برای مدت لااقل ۷۵ سال این عمارت در تصاحب خان‌ها و یا سران قبیله قشقایی بود. همین ساختمان هسته مرکزی باغ به شمار می‌رود.

در اوایل دوره قاجاریه بعضی از سران ایل قشقایی که مالکین سابق باغ ارم بوده‌اند در گوشه‌ای از این باغ به خاک سپرده شده‌اند که در حال حاضر نشانی از این قبور در دست نیست. ساختمان عمارت این باغ در دوره ناصرالدین شاه قاجار هنوز مرغوب و قابل توجه بوده است. در دوره سلطنت ناصرالدین شاه، حاج نصیرالملک شیرازی باغ را از خاندان ایلخانی خریداری نموده و ساختمان فعلی موجود در باغ را به جای عمارت ایلخانی بنا نمود ولی احتمالاً اساس ساختمان قبلی را حفظ کرده است. پس از درگذشت حاج نصیرالملک در سال ۱۳۱۱ ه.ق تزئینات بنا و بعضی قسمتهای ناتمام بوسیله ابوالقاسم خان نصیرالملک، مالک این باغ اتمام یافته است.

باغ ارم پس از فوت ابوالقاسم خان نصیرالملک به فرزندش رسید و پس از چندی به یکی از سران ایل قشقایی فروخته شد. و این باغ مجددا به مالکیت سران ایل قشقایی در آمد. در سالهای 40 که ورود به ساختمان این باغ آزاد بود، در ساختمان اصلی سالن بزرگی بود که از وسط آن جوی آبی روان بود و دارای یک حوض سنگی بسیار زیبا بود.  

 اما فرخ استاندار فارس، آمده بود که کار ناکرده گذشته خویش را کامل کند، و حساب خود را از خاندان قشقایی که روزگاری او را از شیراز رانده بودند تمام کند. وی کار  مصادره اموال قشقاییان را با  مصادره باغ ارم آغاز کرد. باغ ارم مجموعه ای بود شامل بریکصد هزار مترمربع زمین مشجر محصور، به اضافه 400 الی 500 هزار مترمربع زمین دیم و به اضافه ی یک دستگاه ساختمان که بالغ بر 15 میلیون تومان(درسال 1333) ارزش داشت. . فرخ نخست دستور داد تا خانواده سهراب خان قشقایی که درغیاب برادران قشقایی در آنجا ساکن بودند، باغ ارم را تخلیه کنند. آن گاه پس از مهر و موم کردن اثاثیه منزل از سوی ژاندارمری ،اجازه بهره برداری ازمحصولات و زمین مزروعی آن را به فردی به نام شعبان نعمتی داد و وی آنجا را به مدت یکسال اجاره کرد 

بهانه ی(استناد!) فرخ استاندار، برای انجام دادن عمل مزبور این بود که در جریان وقایع نهضت جنوب در سال 1325 ، خسرو خان از گمرک بوشهر مقدار 61890 کیلوگرم شکر تحویل گرفته و بهای آن را تا کنون پرداخت نکرده است

 البته شکرها به عنوان سهمیه ی کوپن بین عشایر تقسیم شده بود اما به علت وجود اختلاف نظر در چگونگی پرداخت بهای شکر بین وزارت گمرکات و انحصارات و قشقایی ها لاینحل باقی مانده بود. این اقدامات موجب شد که خسرو خان از دولت بخواهد به دلیل این که مدتی قبل به میزان یک دانگ ونیم ساختمان باغ ارم را به فرد دیگری منتقل کرده است، عملیات توقیف آن متوقف شود. وی همچنین درخواست کرد به منظور اثبات میزان بدهی اش بابت شکر، کیفرخواست در محاکم صالحه رسیدگی شود سپس وی تلاش کرد به منظور جلوگیری از مصادره باغ ارم مبلغ اعلام شده از سوی دولت را بپردازد

اما با وجود این اعتراضات و ارسال نامه های متعدد از سوی محمدحسین خان که آن زمان در ایران به سر می برد، نتیجه ای به دست نیامد و  باغ ارم به سود دولت مصادره شد. . جمع بدهی 798 / 898 / 11 ریال بابت اصل و مبلغ 569 / 159 / 14 ریال بابت بهره دیرکرد تخمین زده می شد . وی معتقد است باغ ارم را شاه می خواست تصاحب کند. به همین دلیل اعتراضات و دوندگی های او به جایی نرسید.

سپس  باغ ارم به تصرف دولت درآمده و به دانشگاه شیراز واگذار شده است. دانشگاه شیراز مدتها به عنوان کاخ پذیرایی از آنجا استفاده می‌نمود. در سالهای ۱۳۵۰_۱۳۴۵ه.ش این باغ با اعتبار واگذاری از طرف سازمان برنامه و بودجه و زیر نظر مسئولین وقت دانشگاه، تعمیر اساسی شده و زمین وسیعی نیز در حاشیه بلوار ارم و بلوار آسیاب سه‌تایی به آن افزوده شده است. امروزه باغ ارم همچنان در اختیار دانشگاه شیراز می‌باشد و در حقیقت به تمام مردم تعلق دارد.

منبع: torkghashghaie.persianblog.ir

تاریخچه ایل قشقایی

تاریخچه ایل قشقایی

ایل قشقایی ، یکی از بزرگترین ایلات ایران در همسایگی ایلات خمسه در استان فارس سکونت دارند سواحل جنوبی استان به شکل حاشیه ای به طول حدود 250 کیلومتر و عرض 30 تا بیش از 50 کیلومتر قلمرو گرمسیری ( قشلاق ) آنهاست قلمرو سردسیری ( ییلاق ) بیشتر در شمال استان و از نظر وسعت به مراتب کوچکتر از قلمرو گرمسیری و در حدود نصف آن است مناطق سردسیری بر خلاف قلمرو گرمسیری که همه یکپارچه و به هم متصل میباشند بیشتر پراکنده اند.

در محدوده فوق قشقایی ها و سکنه ایلات خمسه سکونت دارند . (3)

افرادی که در تاریخ ایل قشقایی مطالعاتی داشته اند نوشته اند که ایل قشقایی قبل از دوره صفویه از قفقازیه شمال ایران کنئنی نقل مکان دادند و سپس در زمان شاه عباس ( 998_1038) آنها را به فارس کوچاندند ، هر چند که طایفه فارسی مدان قبل از قشقایی ها در منطقه اقامت داشته اند و نامی از آنها برده شده (4) .

در کتاب باورد تا ابیورد به نقل از مجمع تواریخ آورده شده است که : جد بزرگ قشقایی ها را امیر( قاضی شاه لو قشقایی ) میدانند و میگویند که نامبرده جمعی از ترکان قشقایی را بدور خود جمع نموده بر آنها ریاست میکرد ، فرزند زاده امیر قاضی به نام ( جانی آقا قشقایی ) بوده که از ساحب منسبان دربار شاه عباس محسوب میگردد . (5)

و (پیمان) در مطالعات خود درباره قشقایی ها آورده است : در زمان سلطان محمد غزنوی در سال 396 (ه ق ) گروهی از ایلات خلج در خراسان و حوالی مرو ساکن بوده اند ، بعدها به علت بد رفتاری لشکریان محمود گروهی از ترکان ( از جمله خلجها) به کرمان میروند و از آنجا به سبب تعقیب ماموران سلطان محمود به اصفهان و از آنجا به آذر بایجان میروند ، پس از آذربایجان به عراق آمده و به همراه عراقیها (ترکان ساکن دراین نواحی که مستقیما آمده بودند) اغلب اضطرارا به دامنه های جنوبی سلسله جبال زاگرس کوچ میکنند بدین ترتیب میتوان گفت اولین رسته های ترکان جنوب عراقیها و خلجها هستند که حدود یک هزار سال پیش از جیهون گذشته وارد ایران شدند و پس از نقل مکان و مهاجرت های متعدد به فارس آمدند و ایلات قشقایی ترک زبان را تشکیل دادند (6)

و نگارنده فارسنامه ناصری منشا طایفه اینانلو ها را که گروهی از آنان قشقایی هستند و بیشتر آن از خمسه های فارس هستند را از ترکستان میداند که با مغل به ایران آمدند .(7)
اما انچه مسلم و مبرهن است تیره های مختلف قشقایی به یکباره وارد فارس نشدند و بلکه دسته های مختلف آن به تدریج مهاجرت کرده اند و به هم پیوسته اند و نیرومند شده اند .(8)
در فارسنامه ناصری آمده است که در سال 1234 برای اولین بار قشقایی ها دارای ایلخان شدند و پیش از این ایل بیگی مرسوم بود (9) و اولین ایلخان همان جانی خان بود که بعدها فرزندش دختر والی فارس را به عقد خود در آورد (10)

کریستوفر ساکس د رکتاب خود آورده است که انگلیسی ها رسما از قوام الملک والی فارس خواستند که ایلخان قشقایی را تعویض نماید (11)
سردار عشایر قشقایی با روی کار آمدن رضا خان به نمایندگی شورای ملی رسید و به سال 1311 خورشیدی به همرا ه پسرش به زندان افکنده شد و به سال 1312 خورشیدی در زندان کشته شد (12)فارس و جنگ بین الملل جلد 2 ص 38

مورخان و سیاحانی که به دیدار این ایل آمده اند مطالبی در مورد این ایل نوشته اند که در مواردی اشتباه نموده اند ،عبدا... شهبازی مورخ در مورد قسمتهایی از کتاب : پي‌ير ابرلينگ، کوچ‌نشينان قشقايي فارس، ترجمه فرهاد طيبي‌پور، تهران: شيرازه، چاپ اوّل، 1383، ( Pierre Oberling, The Qashqai Nomads of Fars, The Hague: Mouton, 1974)

میگوید:"متن انگليسي کتاب فوق را در سال 1354 خوانده و در همان زمان فصل حوادث پس از جنگ جهاني دوّم آن را به عنوان کار دانشجويي ترجمه کردم. کتاب غيردقيقي است و منابع آن به‌طور عمده مصاحبه با برخي شخصيت‌هاي ايل قشقايي است که به اغراق‌گويي و عدم دقت و تعصبات خانوادگي شهره‌اند.

با وجودي که ظاهراً مترجم محترم خود قشقايي است (بر اساس نام ايشان حدس مي‌زنم) ولي بي‌هيچ توضيح در زيرنويس برخي نوشته‌هاي غلط ابرلينگ را به فارسي برگردانده است. تصوّر مي‌کنم در اين‌گونه موارد بايد توضيحي با امضاي مترجم يا ناشر ترجمه فارسي در زيرنويس بر کتاب افزوده مي‌شد. مثلاً، ابرلينگ نام طايفه «قره چي» را «قره چاهي» نوشته و معني آن را «چاه تاريک». (ص 285) در زبان ترکي، «چي» به معني «رودخانه» است و «قره» به معني «سياه». بارتولد واژه‌هاي «آق» (سفيد) و «قره» (سياه) در ترکي قديم را نوعي تأکيد بر بزرگي و اهميت مي‌داند و تصوّر من نيز همين است. بنابراين، مثلاً، «قره چي» در واقع به معني «رودخانه بزرگ» است نه «رودخانه سياه». همين‌طور است نام‌هاي «قره‌قويونلو» و «آق‌قويونلو» که در واقع به معني «صاحبان گوسفندان بسيار» است نه «صاحبان گوسفندان سياه» يا «صاحبان گوسفندان سفيد.» (متأسفانه کتاب‌هاي بارتولد در دسترسم نيست که ارجاع بدهم.)

ابرلينگ اسامي طوايف قشقايي را به شرح زير بيان کرده است: عمله، دره شوري، فارسيمدان، کشکولي بزرگ، شش‌بلوکي، کشکولي کوچک، قره چاهي [قره چي]، صفي خاني، نمدي.

طوايف کشکولي بزرگ و کوچک و قره چي يکي هستند و ايل کشکولي نام دارند. طوايف کوچک و کم‌شمار صفي خاني و نمدي امروزه جزو ايل عمله هستند. ابرلينگ اشاره نکرده که ايل عمله، به معناي يکي از ايلات پنجگانه قشقايي، اتحاديه‌اي است از طوايف متعدد کوچک که در سال‌هاي پس از شهريور 1320 و دوران اقتدار ناصر خان و خسرو خان قشقايي منسجم شد و اطلاق نام «عمله» بر اين طوايف رسميت يافت. تا پيش از اين زمان، بزرگ- ايل قشقايي مشتمل بر ايلات پرشمار کشکولي، دره‌شوري، شش‌بلوکي و فارسيمدان بود و قريب به چهل طايفه کوچک. رساله‌ خطي منتشرنشده‌اي در دست است با عنوان «شرح حال ايلات قشقايي» که به دوران حکومت اکبر ميرزا صارم الدوله بر فارس تعلق دارد و براي او نوشته شده؛ يعني قدمت آن به اواخر دوره احمد شاه مي‌رسد. در اين رساله، به‌نقل از حمزه خان و پسرش ميرزا عبدالله خان کشکولي (مرحوم مهندس عبدالله کشکولي، متوفي بهار 1378)، اسامي و تعداد افراد 43 طايفه قشقايي و نام کلانتر هر طايفه ذکر شده است. طايفه عمله يکي از اين 43 طايفه است و طوايفي که پس از شهريور 1320 جزو ايل عمله به‌شمار مي‌رفتند، و اين عنوان امروزه رايج شده است، به عنوان طوايف مستقل ذکر شده‌اند. در رساله فوق درباره ايل عمله چنين آمده است: «نوکران ايلخاني، در تحت‌نظر خودشان، قشلاق خنج و افرز، ييلاق سميرم.» در جاي ديگر شمار طوايف قشقايي در زمان حکومت فرمانفرما، يعني سال‌هاي جنگ اوّل جهاني، ذکر شده و چنين آمده است: «طايفه عمله و نوکرباب که متعلق به خوانين است، خانوار يکهزار و هفتصد، سوار چهارصد، تفنگچي ششصد نفر.» طبق رساله فوق، در گذشته دور ايل قشقايي مشتمل بر 63 طايفه کوچک بوده که اسامي آن‌ها نيز ذکر شده است.

مطالب رساله فوق مؤيد نظر اينجانب در کتاب مقدمه‌اي بر شناخت ايلات و عشاير (تهران: نشر ني، 1369) است که قشقايي را اتحاديه‌اي از ايلات و طوايف ترک زبان تعريف کرده بودم که بر اساس اقتدار خوانين به‌تدريج انسجام يافته است. طوايف کوچک در طوايف بزرگ مستحيل شدند و اين فرايند به تشکيل چهار ايل بزرگ فارسيمدان، دره شوري، کشکولي و شش‌بلوکي انجاميد. در دوران اقتدار صولت‌الدوله، که رؤساي برخي از اين ايلات، مانند محمدعلي خان کشکولي، بسيار مقتدر و ثروتمند بودند و از او تمکين نمي‌کردند، تلاش براي جذب طوايف کوچک به ايل عمله و پرتوان کردن بازوي نظامي ايلخاني آغاز شد. در سال‌هاي پس از شهريور 1320 نيز، که ناصر خان و خسرو خان قشقايي، براي مانور در مقابل حکومت مرکزي به نيروي نظامي پرشمار نياز داشتند، فرايند جذب طوايف کوچک به ايل عمله تداوم يافت و در نتيجه ساختار ايل قشقايي به پنج ايل بزرگ (عمله، فارسيمدان، دره شوري، شش‌بلوکي و کشکولي) تقسيم شد.

ابرلينگ مدعي است که به سران ايل قشقايي لقب «ايلخاني مملکت فارس» اعطا شده بود (ص 16). اين نيز اشتباه است. رؤساي ايل قشقايي بسته به نوع حکمي که از حکمران وقت فارس دريافت مي‌کردند ايلخان تمامي قشقايي، در مواردي ايلخان برخي از ايلات قشقايي و در مواردي ايلخان ايل قشقايي و ايل ديگر بودند. مثلاً، در سال 1310 ق.، يعني در اواخر حکومت ناصرالدين‌شاه، حاجي نصرالله خان قشقايي از سوي رکن‌الدوله (حاکم فارس) به عنوان ايلخان ايلات قشقايي و عرب منصوب شد و با اين سمت به جنگ با شورشيان ايلات بهارلو و عرب رفت. ولي در دوران متأخر قاجاريه سران ايلات کشکولي (محمدعلي خان و حيدرعلي خان) و دره شوري (اياز کيخا) مستقل از صولت‌الدوله (ايلخان) بودند و مستقيماً از حکمران فارس حکم مي‌گرفتند. در فارس ايلات و طوايف متعدد غير ترک زندگي مي‌کردند و «ايلخان قشقايي» رئيس ايلات و طوايف غير ترک ساکن فارس نبود هر چند در مواردي، بسته به نظر حکومت، دامنه اقتدار او ساير ايلات را نيز در برمي‌گرفت. مثلاً، ايلات لر ممسني و کهگيلويه، طوايف کوه‌نشين کوهمره سُرخي و جروق، و ايلات خمسه به‌طور سنتي تابع ايل قشقايي نبودند و رؤساي آن‌ها مستقيماً از سوي حکومت فارس منصوب مي‌شدند. ولي در سال‌هاي پس از شهريور 1320 ناصر خان و خسرو خان قشقايي داعيه رياست تمامي ايلات و طوايف فارس، و در واقع حکومت بر کل منطقه فارس، را داشتند؛ به اين دليل در نزاع با عشاير غير قشقايي قرار گرفتند و کار به جايي کشيد که در 5 شهريور 1325 محمد خان ضرغامي، رئيس ايل باصري، را در شهر شيراز دستگير و مدتي او را زنداني کردند"(13)

نگاهی به طوایف ایل قشقایی:

طایفه دره شوری:

نام درشوری از نام محل ییلاقی آنها ( دره شور ) گرفته شده است اینان پس از ورود به فارس در این ناحیه سکونت کرده اند دره شور از محل ( سمیرم ) امروزه جز مراکز ییلاقی این طایفه است .خانهای طایفه دره شوری در سالهای اخیر به زراعت و باغداری توجه زیادی کرده اند .
و گروههای زیادی از آنها به زندگی یکجا نشینی پرداخته اند . طایفه دره شری یکی از طوایف پر جمعیت ایل قشقایی است و مردم آن به داشتن و پرورش اسب معروفیت دارند .(14)

طایفه فارسی مدان:

طایفه فارسی مدان از قدیمیترین طوایف ایل قشقایی است که قبل از دیگر طوایف ترک زبان به فارس آمده اند و چون فارسی نمیدانستند ، واژه (فارسی مدان ) به آنها اطلاق گردیده است . طایفه فارسی مدان سابقا (در ) پادنا ییلاق و در اطراف کوه گیسگان قشلاق میکردند _ بعد اراضی سرمشهد و سپس منطقه ( دایین) به آن اضافه شد . امروزه گروههایی از طایفه فارسی مدان در حوالی اراک ( عراق ) و تهران زندگی میکنند و پاره ای از آنها هنوز به عراق معروفند . به نظر میرسد بعدها به فارس کوچیده اند . فارسی مدانها به علت قدرت مرکزی و نفوذ و اعتبار و مدیریت کلانتران خود ، با وجود رقابتها و اختلافات خویشاوندی کمتر دستخوش تجزیه و جدایی قرار گرفته اند .(15)

طایفه کشکولی بزرگ:

طایفه کشکولی در گذشته از سه تیره تشکیل میشد که به همراه سایر تیره های قشقایی ییلاق _ قشلاق میکردند . ییلاق آنها قسمتی از شمال سمیرم و ( دیز جان ) بوده است زمستان را به مناطق جنوبی فیروزآباد کوچ می کردند بعدها قشلاق آنها به ماهور میلانی تغییر کرد . دره شوریها هم این منطقه را که دارای مراتع وسیع و چراگاههای مناسبی برای دامهاست ، قشلاق خود قرار میدهند . کمی بعد از جانب کلانتر طایفه محل ییلاقی آنها به همای جان و کمهر که از لرهای ممسنی خریداری میشود تغییر میکند(16)

طایفه کشکولی کوچک:

این طایفه قبلا تیره ای بود بنام اخپلو که بعدها تیره های دیگری از جمله تیره کرمانی به او اضافه میگردد و گسترش پیدا میکند و ابتدا بنام کشکولی کرمانی و بعد تحت عنوان کشکولی کوچک نامیده میشود .. این نامگذاری بخاطر آن است که سران طایفه های کشکولی بزرگ و کوچک و قراچه ای همه از یک خانواده بودند که تجزیه میشوند و رییس طایفه کشکولی کرمانی به هنگام آمارگیری طوایف برای اخذ مالیات نام طایفه خود را کشکولی کوچک معرفی میکند. (17)

طایفه شش بلوکی :

شش بلوکیها اغلب از تیره های بسیار قدیمی و از همان ترکان عراقی یعنی مهاجران اولیه هستند . این طایفه از پرجمعیت ترین طوایف قشقایی است که در پرورش و نگهداری دام مهارت فراوان دارند .(18)

طایفه عمله :(طایفه ی جعفر بیگی )

جز نیروی محافظ خان و عوامل اجرایی و اداری او به شمار میروند و مستقیما تحت نظر خان اداره میشود . تیره های مختلف طایفه عمله تحت سرپرستی کدخدایی است که مستقیما از خان دستور میگیرد . با وجود این پاره ای از تیره های بزرگ تحت سرپرستی کلانترها هستند که پایگاه آ نها از کلانترهای سایر تیره ها پایینتر نیست(19)

از طایفه های مختلف ایل قشقایی حدود 40درصد همچنان بطور کوچ نشینی و نیمه کوچ نشینی زندگی میکنند و بقیه اسکان یافته اند . از تعداد و ترکیب دقیق جمعیت ایل قشقایی اطلاعات مستند و دقیقی در دست نیست ، مشکلی که در برآورد جمعیت این ایل وجود دارد همان است که درباره کل جمعیت عشایری ایران وجود دارد . زیرا اغلب آمارگیریها بر اساس معیارهای متعددی صورت گرفته است و نمیتوان آن را پذیرفت و مورد مقایسه قرار داد تا نوسانات و تغییراتی که در ساخت اجتماعی ایل قسقایی پدید آمده مورد بررسی قرار داده شود .(20)

تیره ها در ایل قشقایی

همانگونه که پیشتر اوردیم هر طایفه ای دارای تعدادی تیره می باشد(21) :

طایفه تعداد تیره

دره شوری 51 تیره
فارسی مدان: 25 تیره
کشکولی بزرگ 47 تیره
کشکولی کوچک 14تیره
شش بلوکی 20 تیره
عمله (جعفربیگی ) 47 تیره

اساس نامگذاری تیره ها:

1)بر اساس نامیا فامیل یا بزرگتر ها یا کدخدایان مثل قاسم لو از نام قاسم و بهمن بیگلو از نام بهمن .
2) بر اساس تعدادتیره ها یا بنکو ها مثل دو قوزلو که از 9 تیره کوچکتر تشکیل شده.
3)بر اساس حرفه و کار مثل عاشق لر که در موسیقی و آهنگر که در حرفه خود استاد بودند.
4)بر اساس اصل و نسب مثل :داود لو که از فرزندان داود و جهانگیر لو که از اولاد جهانگیر .
5)بر اساس وابستگی به شخص بخصوص مثل : بهرام کیخالو وابسته به بهرام و همت علی کیخالو ، وابسته به همت علی .
6)بر اساس منشاء قومی مثل : لَک ، بازمانده ای از لکهای غرب ایران و لر از جانشین لرهای اولیه .
7)بر اساس تکیه بر محل جغرافیایی مثل: موصلو از موصل عراق
8) بر اساس اولین مرکز تمرکز مثل : دره شوری ها در دره شور یا چگینی ها در چگین پیشگوه لرستان .
9) بر اساس نام سران یا پادشاهان که از طوایف مزبور بودند ، مثل ندر لو وابسته به نادر شاه و قجر لو از قاجارها .(22)

برخي عادتها و آداب و رسوم:

قشقائيها مردماني سرخوش و دلشادند. به جشن، پا كوبي و رقص بسيار علاقمندند و از اندوه و سوگواري گريزان. در تمام سال تنها در ده روز آغاز محرم سوگواري مي‌كنند. در جشن‌ها و عروسيها رقص چوبي(گروهي) زنان و مردان قشقائي بسيار زيبا و جالب است. در اين جشن‌ها زنان و مردان هر يك دو دستمال در دست مي گيرند و پيرامون يك دايره بزرگ مي ايستند و با آهنگ كرنا و دهل دستمالها را تكان مي دهند و با حركات موزون پيش مي روند در رقص «دَرْمَرو» يا چوب بازي نيز، مردان دوتا دو تا و به نوبت با چوبهاي كوتاه و بلندي كه در دست دارند به آهنگ ساز و دهل با يكديگر مي‌رقصند مبارزه مي‌كنند. از اين رقصها در مراسم عروسي قشقائيها به تفصيل سخن خواهيم گفت.

قشقائيها به نوشيدن چاي علاقة بسياري دارند و فرزندان خود را از كودكي به نوشيدن آن عادت مي‌دهند. چاي از خوراكهاي عمومي قشقائي است. قشقائيها به كشيدن قليان بسيار علاقه‌مندند تنها مردان طايفه دره شوري به جاي قليان از چپق استفاده مي‌كنند.

مردم ايل فرمان‌گزار و مطيع دستور خانها هستند و هيچ قانوني را بالاتر از فرمان خان خود نمي‌دانند. هر گاه يكي از خانها يا كلانترها بميرد غوغاي عجيبي در ايل و طايفة او برپا مي شود. قشقائيها در مرگ عزيزان و فرزندان خود كمتر از مرگ خان يا كلانتر خود متأثر مي شوند. گورستانهاي قشقائي در سر راه كوچ ايل فرار گرفته تا هنگام كوچ بتوانند براي مردگان خود فاتحه اي بخوانند.

به سبب علاقه اي كه به خانهاي خود دارند براي آنها آرامگاههاي باشكوه و استوار مي سازند كه ساليان دراز پابرجا مي ماند و هر سال هنگام كوچ قبر آنها را زيارت مي نمايند.

آرامگاه عده اي از سران ايل قشقائي بويژه خانهاي طايفة كشكولي در دامنة با صفاي شاهدايِ اردكان با سنگ و شيرواني به سبك مزار حافظ ساخته شده و نظر بيننده را به خود جلب مي‌كند.

بيشتر قشقائيها مردماني بلند قامت و خوش صورت و دلاورند. چهرة آنها گندم‌گون چشمانشان سياه يا ميشي و مويشان مشكي است. در ميان طايفة فارسيمدان و درة شوري گروهي سفيد پوست با موي زرد يا بور نيز ديده مي شوند. زنان قشقائي هرگز آرايش نمي‌كنند. تنها فرق زنان با دختران «چتر زلف» زنهاست. هنگام عروسي براي آرايش عروس اين چتر زلف را درست مي‌كنند. مردان قشقائي هميشه صورت خود را مي تراشند و به سبيل گذاشتن چندان گرايش ندارند.

تمام قشقائيها شيعة جعفري هستند و به آداب و رسوم خود علاقه‌مندند. شايد بيش از پنج درصد آنان نماز نخوانند. يا اصلاً نماز را ندانند ولي به عرف و عادات خود سخت معتقدند. زبان قشقائيها تركي آميخته به فارسي است و همة آنها فارسي را خوب مي‌دانند و به آن و به آساني سخن مي‌گويند.(23)

سر زمینهای ییلاق و قشلاق در میان ایل قشقایی :

الف)سردسیر( ییلاق)(24)

قشقاییها دارای دو منطقه سردسیری یا ییلاقی هستند یکی منطقه ای است که بین شیراز و دشت ارژن تا اطراف کازرون قرار گرفته است و دیگری در شمال شرقی شیراز این منطقه از اردکان فارس تا مرزهای کهکیلویه و از شمال آباده تا شهر رضا ادامه میابد و به سرحد بزرگ معروف است زیرا این منطقه از ارتفاعات حوالی فیروزکوه تا همسایگی بختیاریها و ارتفاعات دنا را در بر میگیرد و طوایف مختلف قشقایی در آن پراکنده میشوند .(25 )

ب) گرمسیر (قشلاق)(26)

گرمسیر یا قشلاق اولیه قشقاییها در جنوب شرقی فارس بوده که از مناطق کم ارتفاع جلگه ای و ÷ست لار ، جهرم ، فیروزآباد آغاز شده تا کرا نه های خلیج همیشه فارس ادامه میابد ، طوایف عمله ، شش بلوکی ، فارسی مدان ، کشکولی کوچک و چند طایفه وابسته در گرمسیر اولیه قشلاق مینمایند > ولی گرمسیر دره شوریها ، کشکولی بزرگ و شاخه های وابسته در مناطقی از کازرون تا نزدیکیهای بهبهان و حدود بندر گناوه ادامه میابد ، اکنون گرمسیر قشقایی ها به بیش از دو برابر گرمسیر اولیه آنه وسعت یافته است .

قشقایی ها که به قشلاق اولیه و قدیمی میروند به نام " ابه های فارس " و آنها که به مغرب و جنوب غربی کشور قشلاق میکنند به نام " ابه های بهبهان " معروفند .(27)


برخي پيشه هاي مردم:

قشقاييها در سرد سير و گرم سير به كشاورزي و باغداري مي‌پردازند. محصولات آنها گندم، جو، برنج، حبوبات، سبزي، مركبات و خرما است. كشاورزي بيشتر با اصول قديمي و گاوآهن انجام مي‌گيرد. زنان در همه كارها با مردان همكاري مي‌كنند. پس از برداشت محصول و پرداخت حق مالكانه، زنان بقيه محصول را در خورجين‌ها و جوالها ذخيره مي‌كنند يا به فروش مي‌رسانند. بعلاوه تمام كارهاي خانه به عهده زنهاست. دختران و زنان ايل هر صبح از كوه و دشت هيزم سوخت خود را گرد آوري ميكنند و پس از آن از رودخانه يا چشمه مشكهاي آب را پر مي كنند و به پشت مي گيرند و به چادر مي‌آورند. سپس گندم و برنج را در هاون هاي چوبي به نام «ديوَكْ» مي‌كوبند و پوست آنها را مي‌گيرند. هنگام كوبيدن، آهنگ ويژه اي را زير لب زمزمه مي‌كنند كه آهنگ «برنج كوبي» ناميده مي‌شود. پس از آن آرد را خمير و چانه مي‌كنند و از آن نان مي‌پزند. نان را روي ساج‌هاي فلزي مي‌پزند. نخست ساج را روي اجاق جلوي چادر گرم مي‌كنند. و سپس چانه‌هاي خمير را روي نان بند پهن مي‌نمايند و روي ساج مي اندازند تا پخته شود. تمام خوراكهاي گوناگون ديگر نيز روي همين اجاقهاي جلوي چادر تهيه مي‌شود.

زنان از شير كره، ماست، كشك ، قره قروت، سرشير و جز آن تهيه مي‌كنند. ماست را در مشكهايي (3) كه به سه پاية چوبي متصل است مي‌آويزند و آنقدر تكان مي دهند تا كره و دوغ بدست آيد. كار ديگر زنان بافت جاجيم، گليم، گَبِّه (4)قالي ، خورجين، خوابگاه و جز آنست. زنان و دختران نخست پشم گوسفند را با دوك مي‌ريسند و پس از آن كه آنها را رنگ كردند به صورت كلاف براي بافت آماده مي سازند. بافت با دارهاي زميني و با شانه فلزي كه«كركيتْ» ناميده مي‌شود انجام مي‌گيرد. در هر دستگاه بافت چند تن از زنان و دختران مدت يك يا دو ماه كار مي‌كنند تا يك قطعه جاجيم يا گليم زيباي قشقايي بوجود آوردند. نخست كلافها را سراسر دار مي‌كشند و از يك سو شروع به بافتن و طرح انداختن مي‌كنند. دوخت پوشاك خانواده نيز به عهده زنهاست و زنها نيز بايد اين هنر را بدانند به‌همين جهت مادران وظيفه دارند كه دوزندگي را مانند بافت جاجيم و گليم و قالي به دختران خود بياموزند.(29)

سر پرستی در ایل قشقایی:

در گذشته رهبری ایل و تصمیمگیریهای ایل به عهده ایلخان بود ولی امروزه سرپرستی ایل به معنی قبلی رایج نیست و امروزه بزرگ یا ریش سفید انسجام ایل را به عهده دارد اما با نفوذی کمتر از ایلخان (30)

وظایف ایلخانان : سرپرستی و تشکل یکپارچه ایل ، رسیدگی به اوضاع سیاسی _ اجتماعی ایل ، انجام امور دولتی ایل ، تشکیلات لشکری و آمادگی رزمی ایل ، محاسبه مالیاتها و تحویل بموقع به مقامات مرکزی ، تعیین و انتخاب کلانتران طوایف ، رفع اختلافات بین طوایف بزرگ ایل ، تهیه ی کلیه برنامه های حرکت کلی ایل به عهده ایل خان است .(31)

عواملی که موجب قدرت ایلخان بوده :

1)ثروت و املاک خصوصی
2)اصالت خانوادگی
3)داشتن پایگاه مذهبی

جنگهایی که ایلخانان قشقایی در آن حظور داشته اند:

از جنگهایی که ایلخانان قشقایی در آن حظور داشته اند میتوان به موارد زیر میتوان اشاره کرد:

1) قشقایی ها و بختیاریها در سال 1262 در زمان فتحلی شاه .
2)لشکر کشی قشقایی ها به هرات در سال 1274 ، که فرماندهی فوج قشقایی و دو فوج دیگر با ایلخانی وقت قشقایی بود .
3)جنگ محمد قلی خان ایلخانی با نظام الدوله والی فارس ، در سال 1262
4) حمله سهراب خان به منافع انگلیس مستقر در جنوب ایران در سال 1294
5) حمله صولت الدوله قشقایی و مبارزه پی گیر او علیه انگلیس غاصب در سال 1336 و نیز سالهای 1307 تا 1309
6) مبارزه با تجاوز انگلیس به جنوب ایران در زمان محمد قلی خان ایلخانی .
7)از جان گذشتگی تفنگچیان قشقایی در برابر توطئه ناجوانمردانه فرمانروای فارس بر ضد مرتضی قلی خان ایلبیگی در سال 1249 که منجر به شکنجه و قتل ایلبیگی در قلعه پرگان شد . (32)

چادر و ايل:

چادرهاي ايلي را كه «بوهون» خوانده مي شود، از موي بز و به رنگ سياه مي‌بافند. اين چادرها به شكل مستطيل است و از چند بخش گوناگون: سقف، لتفهاي اطراف چادر، تيركها، چند قطعه«كُمَّج» يا«كُمجِّه»، بندها، ميخ‌هاي بلند چوبي، ميخ‌هاي كوچك چوبي كه به نام «شيش» خوانده ميشود و لفاف يا «چيق» يا« ني چي» اطراف چادر تشكيل شده است. لتفها از جنس سقف و به رنگ سياه بافته مي شوند. پهناي لتف يك متر و درازاي آن نامعين است و گاهي تا ده متر مي‌رسد. لتفها با ميخهاي كوچك چوبي«شيش» به سقف متصل مي گردند. تيركها و كمج‌ها نگهدارندة سقف چادرند. سر تيركها در زير سقف، در سوراخ كمج‌ها قرار مي گيرد. شكل چادر در تابستان و زمستان فرق مي‌كند. در زمستان بيشتر تيركها در ميان و سراسر چادر قرار مي‌گيرند و سقف را به شكل مخروط درمي‌آورند تا هنگام ريزش باران، آب از لبة سقف و به زمين بريزد. پيرامون چادر نيز جوي كوچكي حفر مي‌كنند كه آب باران در آن جاري مي‌شود ولي در تابستان و بهار تيركها را در اطراف چادر قرار ميدهند تا سقف صاف و هموار باشد. در تابستان چادر تنها در بخشي كه اسباب خانه و رختخوابها قرار مي گيرد ديوار دارد. در زمستان و پايان پائيز سه طرف چادرها با لتف پوشيده مي‌شود و تنها راه ورود و خروج، يك ضلع پهناي چادر است. «ني چي» يا «چيق» حصيري است از زني كه از درون، دو‌را‌دور بخش پايين چادر گذاشته شود تا چادر، از ديد خارج، باران و سرما محفوظ بماند. بايد دانست كه بيشتر لوازم زندگي و خواربار و رختخواب و پوشاك و وسايل ديگر را در جوالها و خورجينها و خوابگاهها يا چمدانها مي گذارند و آنها را در امتداد درازاي چادر منظم و مرتب روي هم مي چينند و گاهي يك جاجيم بزرگ منگوله دار و زيبا بر روي سراسر آنها مي‌كشند.(33)

پوشاك :

پوشاك زنان قشقائي بسيار زيبا و جالب توجه است و عبارت است از: چهار يا پنج دامن چين دار است كه تنبان با زير جامه ناميده مي شود. تنبان‌ها را روي هم مي پوشند و هر كدام آنها از 12 تا 14 پارچه ساخته مي شود. تنبان‌هاي زيري از پارچه هاي ارزان مانند چيت گلدار و دامنهاي رويي از پارچه هاي بهتر مانند مخمل يا زري و تور است و در پائين حاشيه يا تزئين دارد. پيراهن زنان تا ساق پا، يقه بسته و آستين بلند است و در دو طرف پائين چاك دارد كه روي دامنها قرار مي گيرد. اگر پيراهن از جنس ساده و گلدار نباشد پيش سينه را پولك دوزي مي كنند. روي پيراهن آرخالق كوتاهي با آستين سنبوسه‌اي مي پوشند كه از زري گلدار يا مخمل است. بر دو گوشة كلاخچه‌اي(كلاهچه يا كلاهكي) سه گوش از جنس آرخالق كش مي اندازند و پس از آنكه آن را سر گذاشتند كش را به زير مي‌آورند و موها را دور كش مي پيچند. روي كلاخچه چارقد تور يا زري سه گوش بزرگي سر مي‌كنند و آن را با سنجاقي محكم زير گلو مي‌بندند و روي آن را از قسمت جلوي سر و بالاي پيشاني دستمال كلاغي رنگي مي‌بندند. و كلاغي را از پشت سر گره مي‌زنند و قسمت زيادي آن را از پشت آويزان مي‌كنند. پوشش پاي آنها كفش ساده يا گيوة ملكي است. جوراب نمي‌پوشند. زيور ديگر زنان گلوبند زرين يا اشرفي همراه با دانه هاي ميخك خوشبو و همچنين النگو و دست بند طلا است.(34)

لباس مردان عموماً كت و شلوار است ولي پوشاك ايلي آنها آرخالق آستر‌دار بلندي است كه تا مچ پا مي آيد و آستين بلند و گشاد و چاك دار دارد و ساده يا گلدار است. زير آرخالق پيراهني به رنگهاي گوناگون ساده يا راه راه با شلوار بلند آبي ساده يا راه راه مي‌پوشند. كفش آنها گيوه ملكي ساخت آباده يا شيراز، يا كفش سادة مردانه است. بر روي آرخالق (در قسمت كمر) شال پهني مي بندند و كلاه دو گوشي از جنس كرك شتر به سر مي گذارند. كلاه دو گوشي ويژة قشقائيهاست. پير و جوان، بزرگ و كوچك به اين كلاه علاقة خاصي دارند. «چُقِّه» پوشاك ديگري است كه ويژة جنگ و شكار مردان قشقائي است چقه را از پارچه پشمي آستين دار سفيد رنگ و نازكي تهيه مي كنند. بلندي چقه تا زانوان و قسمت جلو آن مانند قبا چاك‌دار است. در پشت چقه بند رنگيني قرار دارد كه «زِنْهارِه» ناميده مي شود و دو سر آن منگوله زيبايي دارد.

زنهاره روي شانه‌ها قرار دارد و دو سر آن از زير بغلها مي‌گذرد و در پشت به ميان زنهاره گره مي‌خورد. كار زنهاره جمع كردن و نگهداري آستينهاي چقه در روي بازوان است. (35)


موسيقي قشقايي:

فرهنگ ايل قشقايي تا حدود بسياري با فرهنگ ديگر قوم هاي ساکن در نواحي گوناگون استان فارس متفاوت است. در گذشته، موسيقي در ميان ايل نشينان قشقايي از اهميت زيادي برخوردار بود و به شکل ها و قالب هاي گوناگون توسط گروه هاي مختلف هنرمندان ايل اجرا مي شد.

با وجود اهميت بسيار موسيقي در ايل قشقايي، چند عامل باعث اضمحلال تدريجي اين موسيقي گرديده است:

1- مهاجرت و پراکندگي در اثر یيلاق – قشلاق و کوچ مداوم.

2- وضع بد معيشتي مردم ايل که فرصت پرداختن به موسيقي را از آن ها سلب نموده است و به همين دليل هم اکنون هنرمندان ايل، انگشت شمار هستند.

3- تغيير شکل تدريجي بافت فرهنگي ايل که خود ناشي از رخنه عامل هاي جديد تمدن به ميان ايل نشينان است.

4- موقعيت بد موسيقي دانان حرفه اي و جايگاه آنان در ايل.

به طور کلي در ايل قشقايي سه گروه نوازنده وجود دارد که عبارت اند از:

« عاشق » ها
« چنگي » ها
« ساربان » ها

الف ) عاشق ها

در روايت ها گفته شده که عاشق هاي قشقايي در اصل از مناطقي مانند قفقاز، شيروان و شکي به فارس مهاجرت نموده اند. به همين دليل، وجوه اشتراکي ميان عاشق هاي قشقايي و عاشق هاي آذربايجان وجود دارد . اين وجوه اشتراک بيش تر در مضمون داستان هايي است که آن ها اجرا مي کنند تا در موسيقي.

در گذشته، ساز اصلي عاشق ها « چگور» بود، اما از چند دهه گذشته اين ساز تقريبا" حضوري در ايل قشقايي نداشته است . عاشق ها پس از چگور، مدتي به « تار» روي آوردند و سپس « کمانچه ».

از آهنگ هاي قديمي عاشق ها، مي توان از « سحر آوازي » و « جنگنامه » نام برد .

و از آهنگ هاي متداول امروز در ميان آنان مي توان از «کوراوغلي» ، «محمود و صنم» ، گرايلي و « باسمه گرايلي » نام برد . « عاشق اسماعيل » تنها عاشق بازمانده در ايل قشقايي است که هنوز مي نوازد و مي خواند.

ب) چنگي ها

موسيقي قومي قشقايي بيشتر در ميان چنگي ها رايج است. چنگي ها نوازندگان « کرنا »، « ساز » و « نقاره » هستند. اين هنرمندان معمولا" در عروسي ها مي نوازند.

ج) ساربان ها

ساربان ها آهنگ هاي قومي ايل را با ني مي نوازند. ني در ميان ايل نشينان قشقايي ساري قديمي و شناخته شده است. از آهنگ هايي که در ميان ساربان ها بيشتر متداول است، مي توان از « گدان دارغا » که در وصف شترهاي در حال حرکت است، نام برد. در ميان مردم ايل،ساربان ها بيش از ديگر هنرمندان ايل به آواز خواني معروفند. (36)

موسیقی و قالی:

در برنامه شبهای موسیقی شبکه دو ایران روزی از موسیقی قشقایی گفته شد برای اینکه با فرهنگ این مردم آشنا شویم به پای صحبت استاد فرود حبیب ا...(37) و همسرش افسانه جهانگیری(38) نشستیم آری فرودِ حبیب ا... پاسدار موسیقی ایل او میگوید:

خُردبچه ای بودم،یله دشت و ماه و آفتاب. چشمانم اندک سویی داشت و به همان خُردی، رهای چادر ایلاتیها بودم به ولعِ دانستن، آب و آتش و باد و خاک که همة هستیم بودند.
ایل بود و زن و مرد و بچه، ایل بود و گوسپندان و بُزان، مرغ و جوجه ها، خروسها که پدرم وظیفه داده بود ساربانان را به بیداری و نگاهبانی ایل. ظهر بود و شب، آفتاب و بی آفتاب. از همان چهارسالگی، مادرم خواب میکردم به ازای چشمهای بسته ام، و مادر که خواب میربودش و من باز یَلة ایل بودم. مردان دلداده به آتش، داستانی میسراییدند به نظم و نغمه ای میساختند به نی، آی نی، آی نی.
هواییم میکرد نی، از همان خُردی. این چوبِ کوچکِ سحرآمیز با نوایی به بزرگیِ تمام رنجهای تاریخی ایل. گوشهایم بود اول که دست داد به دوستی و مهر با آنچه روایت میکرد از آن به موسیقی و موسیقی که شد نفسِ فرود و هر نفس که چون فرو میرود ممدّ حیات است و چون بر میآید مفرّحِ ذات.

مرد ایل بودم و اهل عشق و صفا او میگوید افسانه جهانگیری ، همسرم ، قشقایی است . افسانه صدایش رنج دارد. به زبان آنان میخواند و تمام خانه تصویر ایل میشود؛ رفته های دور، کوههای بلندِ پُربرف و تابستانهای داغ که تمام خانه پُر میشود از آوازِ لای لایِ مَشک. او میگوید در فرش به دنبال فرهنگ ایل میگردی من ایلیاتیم یل آن کوه سترگ دنا تو اگر میخواهی فرهنگ این قوم را بشناسی در شعر و موسیقی آن جستجو کن همه چیز را خواهی فهمید ....(39)

و اینجاست که آن استناد حبیب ا... پیمان بخاطرم آمد که:

بو یول گده ر تبریزه – قناتی ریزه ریزه

این راه به تبریز میرود و قناتش ریز ریز است

تارم بیزه یول ور بیز واراگ اولکمیزه

خدای من راهی به ما نشان ده تا به سرزمینمان برویم

روی آن کوه سبز بوردم را دیدم

ای کوه سبز تو را یاد میکنم و میگریم(40)
استاد فرود حبیب ا... ساز را بر میدارد و مینوازد و افسانه جهانگیری نیز با او ترنم میکند و این صدا همان صدای آشنای فیلم گبه(41) است !

و افسانه جهانگیری میگوید موسیقی قشقایی موسیقی زنان این قوم است ، زن قشقایی که هم شاعر است و هم نوا ساز او ساز خود را دار قالی کرده و با مضراب کرکیت بدان زخمه میزند (42)

اما حال چرا اغلب آهنگها و نواهای ایل محزون است دلایل آن میتواند :

1)مهاجرتهای اجباری و تبعید و دور ماندن از دیار و زادگاه اولیه
2)مسا یل و مشکلات زندگی گزشته و مصائبی که نیاکان این اقوام کشیده اند که موجب کشتارها و مرگ و میرها و ... شده است.
3)عدم دلبستگی به دنیا ی مادی

4)فقر اقتصادی (43)

منبع: gachsaran.org