ثروتمندی در کافه نشسته بود و قهوه می نوشید.کودک فقیری به او گفت:یه کمکی می کنی؟مرد با غرور سر برگرداند کودک پشت در کافه نشست و پولهایش را شمرد. مرد صورتحساب خواست اما هرجا را گشت کیف پولش نبود ناچار مجبور شد سفارش دیگری بدهد تا کمی زمان بگذرد مردمدام سفارش می داد تا شاید کیفش را بیابد اما . . .
مرد درمانده سر روی میز گذاشت تا با آبرویش وداع کند ناگهان دست کوچکی مقداری پول روی میز گذاشت و رفت.
نازنین راد
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۱ ساعت 20:58 توسط یاسین ابراهیمی راد
|